فصل دوم (فلش بک)
فرودگاه کالیفرنیا – شب
سالن خلوتتر از همیشه به نظر میرسید. تنها صدای اعلانها و چرخهای دور چمدانها ، در سقف طنین میانداخت.. پالتوی مشکی با یقه اسکی ذغالی به تن داشت، موهای کوتاه و مشکی اش، با چند تار سفید کنار شقیقه و تهریش یکدستی که صورتش را جدیتر نشان میداد خستگی در چهره اش موج می زد، اما چشمهای قهوه ای رنگش همان نگاه گیرای پشت عینک رنگی اش،هنوز زیبا بودند،مثل همیشه، سنش به سی وشش سال می زد، اما نگاهش… انگار سالها بیشتر از این ها زندگی کرده بود
گوشیاش را بالا آورد. صفحهی چت تلگرام هنوز باز بود. آخرین پیام رها:
— خدا کنه برای دیدن مسابقهم ایران باشی… دوست دارم اگه اول بشم، تو اونجا باشی.
انگشتش آرام روی صفحه کشید. پلکهایش لرزیدند. «اشک در چشمانش حلقه زد و آرام سرازیر شد.
لبهایش لرزیدند، صدایش خشدار بود، زیر لب گفت:
—زنده بمون… تا برگردم، رها. دیر شد… ولی دارم میام.
روی مانیتور پروازها، عبارت با فونت سفید چشمک میزد:
DOHA – FINAL CALL – GATE 26
سام نفسش را حبس کرد. گوشی را در جیبش گذاشت و با گامی سنگین به سمت گیت رفت…
بیمارستان بخش ریکاوری ——تهران
هما روی صندلی سالن نشسته بود. شال خاکستریاش روی شانهاش سُر خورده بود. چشمهایش سرخ بود و صدای گریهاش دیگر نمیآمد؛ فقط آن بغض مانده در گلو.
در همان حال، صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.دکتر خیامی با روپوشی سفید، از درِ ورودی اتاق عمل بیرون آمد.هما با پاهایی لرزان از جا بلند شد. نزدیک بود به زمین بیفتد که دکتر به سمتش آمد و زیر بازویش را گرفت.
– داری چیکار میکنی با خودت؟
کمکش کرد بنشیند و لیوان آبی به دستش داد.
– حالش چطور ایرج… ؟!؟ رها خوبه؟
ایرج مکث کوتاهی کرد. نگاهش را از زمین گرفت و به هما دوخت.
– عمل خوب پیش رفته،خونریزی کنترل شده فعلا در وضعیت پایداره.
باید چند ساعت زیر نظر بمونه تو ریکاوری.ولی… نگران نباش، خطر رفع شده
هما نفس راحتی کشید. لبش لرزید ولی چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت ایرج آرامتر گفت:
– بهتره یه کم استراحت کنی. یه نگا به خودت کردی این چند ساعت رو فقط گریه کردی، هما با صدایی خفه گفت:
– ممنونم… بابت همهچی. واقعاً نمیدونم اگه تو نبودی….. نتونست ادمه بده بغض گلویش را گرفته بود
ایرج، با همان لحن خونسرد همیشگی، درحالی که بسمت اسانسور میرفت نگاهش را آرام برگرداند و گفت:
– کاری نکردم. فقط وظیفهم رو انجام دادم.
رها… برای من عزیزه
نگران نباش خودم اینجا هستم تا بهوش بیاد
دکمهی آسانسور را زد در سکوت شب، صدای بستهشدن در آسانسور در راهرو پیچید و محو شد
ساعت ۱بامداد
سکوت نسبی فضای سرد اتاق ریکاوری را پر کرده بود. تنها صدای آرام مانیتورهایی که ضربان قلب را ثبت میکردند، در فضا طنین میانداخت. نور سفید و محوی از سقف تابیده بود.
رها بی حرکت با چشمانی بسته روی تخت دراز کشیده بود با سری پانسمان شده ، لولهی اکسیژن روی صورتش، و سرمی که آرام از شریانش پایین میرفت، دست چپش تا مچ پانسمان بود …
رد کبودیهای بنفش روی گونهاش زیر نور مهتابی اتاق پیدا بود. تصویری شکننده از او ساخته بود
پرستاری با چهرهای مهربان، کنار تخت خم شد و با صدایی نرم گفت:
— عزیزم… صدامو میشنوی؟ اگه میتونی، چشماتو باز کن.
لحظهای گذشت. پلکهای رها بهآرامی لرزید. بعد با تلاشی خفیف، چشمانش نیمهباز شد.
نور برایش تیز بود؛ نگاهش تار و بیقرار.
زیر لب، صدایی خشدار از گلویش بیرون آمد:
— …آب…
پرستار لبخند آرامی زد.
— فعلاً نمیتونی آب بخوری عزیزم. باید یکم تحمل کنی ، رها چشمانش را بست… اما دوباره لبهایش تکان خورد. این بار نجواگونه گفت:
-ساامی
پرستار کمی نزدیکتر آمد. چی گفتی عزیزم؟
اما رها دیگر پاسخی نداد. چشمهایش آرام بسته شد؛ گویی خستهتر از آن بود که بجنگد. فقط نام سام… میان نیمههوشیاریاش، رنگ گرفته بود. پرستار با قدمهایی آرام از اتاق ریکاوری بیرون آمد. ماسک روی صورتش را پایین کشید و نگاهی به هما انداخت. با لبخندی خفیف، گفت:
—شکر خدا به هوش اومده… البته هنوز کاملاً هوشیار نیست. اثرات داروها باعث شده کمی گیج باشه. دکتر باید بیاد ببینتش، ولی تا چند ساعت دیگه منتقلش میکنیم ب اتاق بخش.
هما که تمام این مدت چشم از درِ اتاق برنداشته بود، انگار نفس حبسشدهاش را یکباره بیرون داد. سعی کرد چیزی بگوید، اما صدایش در گلویش ماند.بغض گلویش اجازه حرف زدن نمیداد تنها لبخند محوی زد و پلک زد تا اشک نریزد. صدای قدمهای تندی از انتهای راهرو می امد.
مردی قدبلند، با کت چرمی، موهای تقریبا جو گندمی آشفته و نگاهی پراضطراب،چشمان درشت و عسلی اش ، با آن ابروهای گرهخورده، ترکیبی عجیب از گذشتهی هما را در صورتش داشت.انگار زمان برگشته بود و حالا، روبهروی او، مردی حدود چهلساله ایستاده بود که در چشمهایش، رد خونِ خودش را میدید.
هما ، با چهرهای که هنوز زیباییاش را حفظ کرده بود، فقط کمی سایهی خستگی سالها بر آن نشسته بود، به او نگاه کرد.
لبهایش لرزید. آرام و با صدایی که انگار از تهِ جان میآمد گفت:
-امیر… جان.
امیر یک لحظه هم معطل نکرد. خودش را به او رساند، او را در آغوش کشید.
نفسهایش تند بود، شانههایش از اضطراب میلرزید.
با صدایی گرفته گفت:
-وقتی زنگ زدی گفتی تصادف کرده … انگار زمین زیر پام خالی شد نفهمیدم چطوری خودم ازساری رسوندم تا اینجا
هما سرش را پایین انداخت. انگار برای اولینبار امشب، اجازه داد کسی او را نگه دارد
آرام زمزمه کرد:
-خوبه که اومدی… دکتر گفت عمل خوب پیش رفته. حالا باید صبر کنیم تا بههوش بیاد.
امیر نگاهش را به درِ بخش ریکاوری دوخت. چشمهایش برق میزد، اما نه از امید—از اشکی که هنوز نریخته بود.
لبهایش لرزید، نفسش شکست، و با صدایی که از بغضی سنگین میآمد، زیر لب زمزمه کرد:
-من بمیرم دایی… تو رو اینطوری روی تخت نبینم…
صدایش شکست.هما آرام دستش را روی بازوی او گذاشت. لحظهای بیکلام، فقط صدای مانیتورها بود و سکوت نیمهشب.
و قلبهایی که هنوز داشتند از شوکِ دیدنِ رها، میلرزیدند
*اتاق ریکاوری …
در را آرام باز کرد. سکوت نیمهگرم اتاق با صدای گامهای آهستهی دکتر شکست. نگاهی گذرا به مانیتور انداخت، به اعداد و نوسان نبض. سپس نزدیک تخت ایستاد. رها بیحرکت خوابیده بود؛ باندی دور سرش پیچیده بود، کبودیهای روی گونهاش قابل مشاهده بود، و دستی که به دقت پانسمان شده بود
آرام خم شد. دست ظریف و بیرمق دختر را در دستانش گرفت. سردی انگشتانش، مثل چیزی که نمیخواست بپذیره، ته قلبش نشست.
-رها جان عزیزم… صدامو میشنوی؟ صدایش آرام و گرم بود.
پلکهای رها لرزید. به نظر میرسید میان تاریکی و نور گیج و ناتوان است. دکتر لبخند زد. چشمانش نیمهباز شد. نگاهش بیجهت چرخید. لبهایش خشک بود، با تلاش گفت:
—آااب…
پرستار جلو اومد، ولی دکتر بیکلام با دست اشاره کرد صبر کنه. خودش با پنبه کوچکی که نمدار کرده بود، لبهای ترکخوردهی رها رو مرطوب کرد. با لحنی نرم گفت:
—فعلاً نمیتونی آب بخوری عزیزم. همینکه بیداری، یعنی همهچی داره خوب پیش میره.
دست رها که هنوز در دستش بود، کمی لرزید. صدای مبهمی از گلویش بیرون آمد:
—سااااا…
ایرج چشم از صورت رها برنداشت. همچنان که دستش را آرام نگه داشته بود، با لحن ملایمی گفت:
نباید زیاد حرف بزنی. الان فقط استراحت کن، باشه؟
نگاه رها داشت دوباره سنگین میشد. پلکهاش روی هم افتادن. ایرج اما هنوز ایستاده بود ..
بالاخره، با نگاهی کوتاه به مانیتور و اشارهای به پرستار، آروم عقب رفت اما انگار چیزی توی چشمهاش مونده بود.
*** (فلش بک )
… انگار باید جدی ترش بگیرم
نفس عمیقی کشید، گوشیاش را از کیفش درآورد. صفحهاش را باز کرد، چند ثانیه به اسم مامان خیره ماند و بعد تماس گرفت.
بوق…
بوق…
صدای مادرش از آنطرف آمد، کمی خسته، کمی خشک:
– الو؟
– مامان… سلام.
سکوت کوتاهی برقرار شد.
– هنوز بیرونی ،کلاست رفتی؟؟
– نه نرفتم . کار داشتم .ببین زنگ زدم بگم دارم میرم فرودگاه
–توکه گفتی پروازش ۱۱
– آره. پروازساعت ۱۱ میشینه. تابرسم اونجا دیرممیشه
صدای هما آرامتر شد:
– باشه ، مواظب خودت باش آروم رانندگی کن …یه چیزی هم بخور، ضعف نکنی دوباره
رها لبخند خفیفی زد، هرچند مادرش نمیدید.
– حواسم هست. بعداً زنگ میزنم. خداحافظ.
بعد از قطع تماس، گوشی را برای چند ثانیه در دستش نگه داشت. به ساعت نگاه کرد،۸:۵۰ دقیقه
بود
نگاهش توی آینه روی چشمان خستهاش قفل شد…
و یک حس مبهم… نمیدانست از درد است، از حرفهای دکتر یا از دیدن سام.
ماشین را روشن کرد و، آرام از حاشیهی خیابان بیرون آمد و پا روی گاز گذاشت…
صدای پخش ماشین رو زیاد کرد صدای ابی از بلندگو پخش پیچید:
من، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق ، آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من ، که بی خود مثل تو گمشدم ، گمشدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو ، که مثل عکس عشق ، هنوزم داد می زنی تو آینه ی من
شیشه را پایین داد . باد پاییز لای موهایش پیچید…سرعتش را زیادتر کرد نگاهش به جلو بود، ولی انگار ذهنش هزار جا میرفت. چراغها از کنار صورتش رد میشدن، مثل خاطراتی که با سر و صدا از ذهنش عبور میکردن. هوای شب، نورهای مات، صدای ابی، و نبضی کند و سنگین در شقیقهاش…
غم و انتظار، مثل ریتم آرام آهنگ، زیر پوستش حرکت میکرد وزیر لب زمزمه میکرد
***
سالن ورود پروازهای خارجی، فرودگاه امام خمینی.
سام با قدمهایی محکم از در خروجی وارد شد. با پیراهن ابی روشنش،با کت زغالی که بی هیچ چین وچروکی روی دست انداخته بود و چمدانش را دنبال خود میکشید. همان استایل همیشگی: موهای کوتاه و مرتب زیر کلاه کپ، عینک رنگی نگاه نافذش و آن حالت آرام جدی، تضادی خاص داشت. مردی با ظاهری مرتب، اما چیزی در برق نگاهش انگار از تلاطمی پنهان خبر میداد
صفحه گوشی را باز کرد رفت توی مخاطبین.
انگشتش ایستاد روی اسمی: رها
عکس کوچکی از چهره خندان رها نمایان بود لبخندی محو زد. برای چند ثانیه فقط به اسم ‘رها ٫ خیره ماند. بعد، تماس گرفت…
***
بخش مراقبتهای ویژه (زمان حال)
صدای دستگاهها هنوز با ریتم آرام در فضا میچرخید
در باز شد. امیر با قدمهایی سنگین، به همراه هما ، وارد شد. صورتش هنوز دلهره داشت. چند لحظه کنار تخت ایستاد. امیر نزدیکتر شد . لحظهای به صورت رنگپریدهی رها خیره شد با بخیهها ی کنار شقیقهاش، کبودی روی گونهاش، و نفسهای منظم اما ضعیف .بعد آهی کشید، خم شد، و با صدایی که تهش میلرزید گفت:
—دورت بگردم من… جان دایی…
صورتش را به آرامی به گونه ی سرد رها نزدیک کرد و بوسهای نرم و پُر احساس بر آن نشاند. پلکهایش را بست، انگار بخواد درد را با همان بوسه ببلعد
هما که تا آن لحظه عقبتر ایستاده بود، جلو تر آمد. پاهایش انگار دیگر توان ایستادن نداشتند. به تخت نزدیک شد، بهآرامی دست دخترش را گرفت و میان دستهای خودش فشرد.
انگار میخواست گرمای خودش را به او منتقل کند. صدایش گرفت ولی مصمم بود:
—رها… مامان اینجاست. میشنوی؟
درِ اتاق با صدایی آهسته باز شد. دکتر خیامی وارد شد. لبخند آرام و خستهای زد، نگاه کوتاهی به مانیتورها انداخت، سپس جلو آمد و با نگاهی پدرانه به رها خیره شد.
هوشیاریش داره بهتر میشه. فعلاً باید فقط استراحت کنه.
پرستار وارد اتاق شد. با صدایی آرام فضای سنگین اتاق را شکست:
—بیمار باید تنها باشه. استراحت براش خیلی مهمه.
هما نگاهش را از چهرهی رنگپریدهی رها برداشت. هنوز دست دخترش را گرفته بود، انگار میترسید با رها خداحافظی کند.
امیر جلوتر آمد، دستش را به شانهی هما گذاشت:
-عمه جون بیا… باید استراحت کنی ، دو روز تو سرپایی استراحت نکردی خودم میرسونمت خونه
دکتر خیامی ، با نگاهی اطمینانبخش گفت:
—نگران نباش، من خودم اینجام. هر اتفاقی بیفته، بهتون خبر میدم.
هما به سختی سر تکان داد. خم شد، آرام پیشانی رها را بوسید.
امیر هم دست رها را گرفت و بوسهی پراز مهر زد:
— جون دایی… زود خوب شو.
هما و امیر آخرین نگاه را به تخت انداختند، و بعد از در بیرون رفتند.
صدای بسته شدن در، سکوتی غریب را در اتاق پخش کرد
** (فلش بک)
باد سردی از درِ اتوماتیکِ سالن ورود گذشت.
رها، مضطرب و بیقرار، میان جمعیت ایستاده بود. نفسهای کوتاهش با بخارِ هوا یکی شده بود.
و بالاخره، در باز شد.
سام با قدمهایی مطمئن وارد شد…
کت زغالی اش روی ساعدش افتاده بود، شلوار جین و چمدانی در دست. صورتش خونسرد بود، اما نگاهش… نگاهی که دل از جا میکَند.
رها انگار برای لحظهای نفسش را حبس کرده باشد، دستش را بالا آورد، تکان داد و جلو رفت.
سام چشم از نگاهش برنداشت.
وقتی به هم رسیدند، هیچکدام چیزی نگفتند. فقط آغوشی بود محکم، طولانی، گرم.
سام لبهایش را آهسته روی گونهی رها گذاشت. چند بوسهی بیصدا، آرام و بیشتاب… انگار زمان فقط برای آن لحظه ایستاده بود.
رها، با صدایی پر از بغض که فقط سام میشنید، گفت:
— خوش اومدی…
و سام، با لبخند محوی که چیزی میان دلتنگی و آرامش بود، گفت:
—دلم برات خیلی تنگ شده بود.
رها بیشتر خودش را به او فشرد. دستانش را محکم دور گردن سام حلقه کرده بود، انگار بخواهد زمان را نگه دارد.
صدای جمعیت، اعلان پروازها، چرخدستیها و همهمهی سالن فرودگاه… همه در پسزمینه محو شده بود
به پارکینگ که رسیدند، سام چمدان را در صندوق عقب گذاشت .رها ازآینه ماشین نگاهش کرد.
چمدان در صندوق جا گرفت، در بسته شد، و سام دوباره سوار شد.
ماشین بهآرامی از پارکینگ خارج شد، و نورهای فرودگاه یکییکی در آینه عقب محو شدند.
صدای ابی هنوز در فضا پیچیده بود
عشق، آخرین همسفر من… مثل تو منو رها کرد…
رها دستش را روی فرمان جابجا کرد. نگاه کوتاهی به سام انداخت.
سام با همان مهربانی همیشگی، کمی خم شد و آرام گفت:
— حالت خوبه؟
رها لبخند زد:
—الان که تو رو میبینم، عالیام.
سام اما قانع نشد. نگاهش را جدیتر کرد:
— دیشب چند بار زنگ زدم… جواب ندادی.
رها چشم از جاده برنداشت. لحنش آرام بود:
— سرم یکم درد میکرد… صبح دیدم زنگ زدی.
چهرهی سام کمی در هم رفت. دستش را جلو آورد و پشت دستش را به پیشانی رها گذاشت داغ بود :
—مطمئنی یهکم …؟بیشتر از “یهکم” بنظر میرسه. چشمهات اینو نمیگن.
رها لب پایینش را کمی گاز گرفت و بعد گفت:
همون درد همیشگیه. قبل اینکه بیام دنبالت، رفتم دکتر.
_ با کی رفتی ؟
_ تنها رفتم
سام نگاهی کوتاه به صورتش انداخت، با صدایی آرام اما کنایهدار گفت:
چرا تنها باز قهر کردی باهاش؟
رها مکثی کرد. زیر لب گفت:
_بهش نگفتم. دیشب طبق معمول مهمونی داشت.
سام سکوت کرد. انگار منتظر ادامهی حرفش بود
_هیچی. یهسری آزمایش نوشت… امآرآی ونوار مغز هم باید انجام بدم
سام، بیتردید و قاطع، گفت:
—با هم میریم. خودم میبرمت. اینقدر به خودت فشار نیار… همهچی درست میشه. من هستم.
***(زمان حال)
سام روی صندلی پرواز، چشم از پنجره هواپیما برنمیداشت.
نور آفتاب روی بال هواپیما افتاده بود.
چشمهایش را بست اما خوابش نبرد . دستهایش روی دسته صندلی قفل شده بود. با اینکه ساعتها در پرواز بود، انگار زمان ایستاده بود.
آخرین پیامی که دیده بود هنوز در ذهنش میپیچید،
— خدا کنه برای دیدن مسابقهم ایران باشی… دوست دارم اگه اول بشم، تو اونجا باشی.
نفسش را آرام بیرون داد. زیر لب، بیصدا گفت:
-دارم میام