ویرگول
ورودثبت نام
نوشین
نوشیننویسنده که تازه ب دنیا اومده
نوشین
نوشین
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

پارت چهارم

ورودی خانه – شب

صدای زنگ در، را زد

باران شدیدتر  شد صدای رعد برق در آسمان پیچید

سام، با چمدانی در دست، خیره به در ایستاده بود، با چهره ای خسته و گرفته

در باز شد وارد حیاط شد

هما با چشمانی سرخ و صورت خسته، آرام در راهرو را باز کرد.

سام روبه‌رویش ایستاده بود؛ با چهره ای سرد و نگاهی پر از خشم

سام (با صدایی خشک)

— سلام.

هما قدمی جلو آمد، دستش را بالا آورد که بغلش کند، اما سام عقب کشید.

بی آنکه  نگاهش کند رد شد

هما همان‌جا میخکوب شد

سام وارد خانه شد، مستقیم به سمت آشپزخانه رفت، لبهایش خشک شده بود، شیر آب را باز کرد، لیوانی را پر کرد و یک‌نفس سر کشید.

دستش روی لبه‌ی سینک بود. نفس‌هایش سنگین و‌بی قرار بود

چرخید سمت هما ، که حالا کنار ورودی آشپزخانه ایستاده بود و مبهوت به سام خیره مانده بود

سام :

—چرا بهم نگفتی؟

صدایش بالا رفته بود، چشمانش قرمز شده بود، و ریتم نفس‌هایش تند شده بود

کی می‌خواستی بگی،  ها؟! کی می خواستی ؟؟وقتی دیگه دیر شده بود؟!

هما  نفسش شکست.

هما: (آرام)

-نتونستم بگم…

سام (با خشم )

— نتونستی یا نخواااستی؟!

(داد میزد نگاهش پر از خشم بود )

باید امیر بهم زنگ بزنه تا بفهمم؟آرررررره  ؟

هما  قدمی جلو آمد. دستش را دراز کرد که بازوی سام را بگیرد، اما سام کنار کشید.

بدون نگاه، چمدانش را برداشت، از کنارش  گذشت.

از پله‌ها بالا ‌رفت، و صدای پر ازخشمش در راه‌پله پیچید:

— اگه دیشب نمی‌فهمیدم…

هیچ‌وقت نمی‌بخشیدمت، مامان!!!هیچ‌وقت.!!!

هما  همان‌جا ایستاده بود.تنها.

و صدای بسته‌شدن در اتاق، در سکوت خانه پیچید.

****

خانه (گذشته)

باران  نم‌نم  باریدن گرفته . خیابان  زعفرانیه زیر نور چراغ‌های خیابونی غرق در مه و خیسی بارون بود.

ماشین آرام از کوچه‌ی خلوت رد شد، جایی که درختان سر به فلک کشیده دو طرف راه سایه افکنده بودند

به خانه نزدیک شدند،

خانه‌ای ویلایی  دوبلکس با نمایی ساده اما دلنشین   حیاطی پر از درخت ، شاخه‌های کهن‌سال کاج و چنار، سایه‌ای سنگین روی سنگ‌فرش حیاط می‌انداختند و صدای خیس برگ‌ها زیر قطرات باران، سکوت شب را می شکست.آرامشی خاص در فضای خانه جاری بود.

رها دکمه ریموت را فشار داد . در حیاط با صدای آهسته‌ای باز شد و ماشین آرام وارد شد.

ماشین خاموش شد. لحظه‌ای سکوت.

سام سرش را به پشتی صندلی تکیه داد

رها نگاهی به او انداخت . نگاهش خسته بود ، بی‌صدا.

هر دو پیاده شدند

سام چمدان را از صندوق عقب بیرون می‌آورد.

رها از پله‌ها ی حیاط بالا می‌رود و کلید در راهرو را داخل قفل می‌چرخاند.

با شنیدن صدای در، هما با عجله خودش را می‌رساند. لبخند گرمی روی لب دارد

هما  (با شوق و صدایی آرام):

—من دورت بگردم …

سام، لبخند زد هما بغلش کرد

سام هم با مهربانی، آرام در آغوشش گرفت .

رها با شیطنت، از پشت سر گفت :

— بیا اینم قند عسلت رسید!

سام (با لبخند خسته، به هما ):

— سلام به مامان  خوشگلم.

— سلام عزیز دلم خوش اومدی

هما ، سرش را از آغوش سام بیرون آورد  و نگاهی به رها انداخت :

— باز تو حسودی کردی دختر!

رها لبخند کمرنگی زد  و چیزی نگفت

همگی وارد سالن پذیرایی شدند .

فضای گرم خانه و بوی مطبوع شام، همه‌جا را پُر کرده. دکوراسیون کلی خانه مینیمال و امروزی است ، با رنگ‌های خنثی و آرام، چیدمانی اصولی  و سلیقه‌ای که بیشتر بر پایه سکوت و نظم استوار است

رها به سمت سام و مادرش چرخید :

— من می‌رم بالا یه دوش بگیرم، خیلی خستم. دیشب اصلاً نخوابیدم.

سام:

— برو عزیزم، راحت باش.

هما:

— اول بیا شامتو بخور بعد برو.

رها در حال بالا رفتن از پله‌ها، سرش را برگرداند :

— یه چیزی خوردم. شب بخیر.

آشپزخانه.

هما در حال آماده‌کردن شام بود .

هما:

— تا لباس عوض کنی و یه دوش بگیری، شامو می‌کشم.

سام نگاهی مهربان به مادرش انداخت ؛ خسته، اما دلگرم:

— قربونت برم… هیچ‌جا دست‌پخت تو رو نداره.

سپس به سمت پله‌ها رفت  و وارد اتاقش شد

چند دقیقه بعد – آشپزخانه

سام با موهایی که هنوز مرطوب‌اند، از پله‌ها پایین آمد

سام (با لبخند و صدایی گرم):

— اممم، چه بویی میاد مامان…

هما با مهربانی:

— قرمه سبزی . غذای مورد علاقه‌ت.

(شروع به چیدن میز کرد )

سام ظرف زیتون را از دست مادرش گرفت  و صندلی را کشید و نشست

سکوتی بینشان حاکم بود .

هما مشغول دم‌کردن چای بود.

سام (آهسته اما جدی):

— مامان… امروز رها رفته بوده دکتر مغز و اعصاب میدونستی ؟

هما (متعجب):

— دکتر؟! نه… من که خبر نداشتم(کمی با دلخوری)

رها که به من چیزی نمی‌گه، همه حرفاشو به تو می‌زنه، نه من…

سام با قاشق بازی می کرد نگاهش جدی‌تر شد .

سام (با صدایی کشدار و دل‌خور):

— ماماااان…

، به جای اینکه بهش نزدیک‌تر بشی روز ب روز با رفتارات ، داری ازش دور می‌شی. چون نمی‌فهمیش، مامان.

(مکث. صدای نفس سام سنگین‌تر می‌شود)

هما (کمی دفاعی و بلندتر):

— من؟! یا اون؟

سام (با نگاهی محکم و تأکیدآمیز، آرام):

— معلومه تو.

—رها هنوز بچه‌ست فقط نوزده سالشه.

چرا نمی‌خوای بفهمی؟

الان تو بحرانی‌ترین سنشه…

بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به حمایت و محبتت نیاز داره.

که خودشو باور کنه ، یاد بگیره چی براش درسته چی نه، انقدر قوی باشه اگه همه‌چی بهم ریخت، بتونه از پسش بربیاد.که اگه یه روز دل بست

و دلش شکست  بتونه خودش جمع کنه نه اینکه بترسه بدتر بشکنه می فهمی مامان!!!

من که همیشه این‌جا نیستم کنارش باشم…

(دست از غذا خوردن کشید اشتهایش کور شد.)

هما ساکت بود .

سپس، آرام و کمی دل‌شکسته:

— تقصیر خودشه… این همه تلاش می‌کنم، باز می‌ره تو غار تنهاییش…

سام نفسش را آهسته بیرون داد . سکوت کرد ادامه نداد بحث کردن بی‌فایده بود.از پشت میز بلند شد .

هما نگاهی به او انداخت .

هما:

— چرا شامتو نخوردی؟

سام با صدایی خشک:

ـ سیر شدم مامان، مرسی… خیلی خوشمزه بود.

ـ خستم، می‌رم بالا.

هما:

ـ چاییتو بیارم بالا؟

سام:

ـ نه مامان، شب‌به‌خیر.

سام به سمت پله‌ها راه افتاد.

وقتی به در اتاق رها رسید، لحظه‌ای مکث کرد. در را آرام باز کرد و قدم برداشت.

نور چراغ‌های حیاط، روشنایی کمرنگی به اتاق داده بود.صدای باران، نرم از پشت پنجره شنیده می‌شد.

نزدیک تخت شد.

چشم‌بند هنوز روی چشم‌هایش بود؛ در خوابی عمیق بود

_پتو یش را کمی بالا کشید.

خم شد و آرام، بوسه‌ای بر گونه‌اش نشاند

بعد بی‌صدا از اتاق خارج شد.

***(زمان حال)

سام وارد اتاق شد. در را بست و لحظه‌ای به آن تکیه داد. چمدان از دستش رها شد.

اتاق نیمه‌تاریک بود. نور کم‌جانی از لای پرده‌ی سفید حریر می‌تابید. دیوارها خاکستری روشن، تخت دونفره‌ای با روتختی یاسی تیره وسط اتاق، و میزی کنار تخت با چند شیشه‌ی عطر و ادکلن …

روی میز تحریر روبه‌رو، چند دفتر یادداشت و چند قاب عکسی از خودش وپدرش ،رها و هما دیده می‌شد.

کنار دیوار، کتابخانه‌ای با ردیفی از کتاب‌های انگلیسی در زمینه‌ی اقتصاد و تجارت، همه‌چیز آرام، منظم، و بی‌صدا بود

آرام روی لبه‌ی تخت نشست.

دست‌هاش را روی صورتش کشید . انگار بخواد همه‌چی رو پاک کنه. اما نمی‌شه.

نفس‌هایش بریده‌ بریده‌ ست. چشم‌هاش از اشک برق می‌زند، ولی نمی‌ذاره بریزه.

سرش را پایین انداخت . شونه‌هاش لرزید صدای نفس‌هاش توی اتاق  پیچید

سرش تیر می کشید . انگار مغزش دارد از هم می‌پاشید . افکار، یکی‌یکی و بی‌رحم، هجوم می‌آورند:

تصویر رها روی تخت بیمارستان… صورت کبود ورنگ پریده اش چشمان گود رفته اش

و ، مادرش… که خبر تصادف رها را به او نداده بود؛ رهایی که برایش از جان عزیزتر بود.

با فک فشرده، بلند شد . دست در کیفش برد یک قرص در‌آورد، بعد بطری آب را. قرص را بی‌مقدمه بالا انداخت

همان‌طور با لباس، خودش را روی تخت انداخت . چشم‌هایش را بست

پلک‌هایش سنگین شد.

و آرام، به خواب رفت

خانهسام
۰
۰
نوشین
نوشین
نویسنده که تازه ب دنیا اومده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید