
بِسمِ اللّهِ النُورِ
چه کار خوبی کرد آن روز کامو، وقتی خم شد و در گوش نوزاد مردهای آرام زمزمه کرد: چیزی را از دست ندادهای!
بله، همین است؛ از دست ندادن. گویا در زندگی چیزی به دست نمیآید که بتواند از دست برود. لازمهی از دست دادن به دست آوردن ست، لازمهی از دست رفتن به دست آمدن.
من هم اگر نویسندهی "بیگانه"ای میشدم مانند کامو به شخصیت داستانم اجازه میدادم و حتی تلقین میکردم که حتماً و دقیقاً به وقت اعدام در حیرت بی تفاوتی دنیا به مرگ فرو رود. طبیعت را متهم کند به بی اعتنا ماندن به بدبختی بشر و در آخر با سینهای گشاده به غم همه چیز را پس بزند. مانند طبیعت تسلیم و گنگ به سمتی که به سویش کشیده میشود پیش برود و تشویش درون را به سادگی با خود حمل کند تا پایان. و اجازه میدادم احساسی شوم مخاطب را دربربگیرد.
این بهترین راه است برای کسی که بخت از دست ندادن هیچ به دست نیامده ای را در ابتدای تولدش نیافته است.
ته مانده ی فکری ذهنم را قلقلک می دهد؛ خنده ام میگیرد که در این دنیا همه در بدبختی یک کاسه ایم و همه فرصت از کف داده و ضرر کرده ایم، دیگر چه حسرتی می ماند به دل؟
انگار که وسط عزا غصه ات بگیرد که چرا غذای عروسی را پخش نمی کنند؟ قرار نیست پخش کنند! باید دستی به شانه ای بخورد و زمزمه ی کوتاهی با جنبش لبی طنین بیندازد: در عزا حلوا پخش می کنند با چای تلخ. یک لبخند بی موقع هم وسط مجلس عزا به روی هم می زنیم و سرمان گرم می شود به سیاهی ها، به نوحه ها، به حزن ها، به همان چه که باید...
نایست دنیا، ما پیاده نمی شویم!
تمام دستانی که به خداحافظی تکان داده اید بیاورید، تمام دستانی که به دوستی در هم فشرده اید، پایان تلخ خداحافظی را از سر گذرانده اند یا نه، مهم نیست. دست هایتان را بیاورید چه مادری کرده اند یا نکرده اند، تمام دست های زنانه لبریز از یاد گهواره ای است که جنبانده اند آن را، به واقع یا به خیال، آن ها را بیاورید بر این شعله های رمنده ی هیمه های سوخته بگذارید تا ذرات نور و گرما احاطه شان کند. تمام دست های کوچک کودکانه را هم که مشت شده اند یا در حال چنگ زدنند بیاورید. عطر سیب بهشت را از میانشان به سینه بفرستید. کمی بگریید، اشکالی ندارد این دلتنگی...
پیامی مخابره می شود به تمام قلبهای اندوهگین:
توجه کنید؛ ما بهشت از دست داده ایم. ما از بهشت نزول کرده ایم...منزل ما اینجا نیست...
توجه کنید؛ دست ها بزرگترین یاوران ما هستند. از همه نوع و همه سن و همه رنگ گرامی بداریدشان، آنها خادمان ما هستند؛ خادمان بهشت؛ گرامی اند.
ما بی غمان مست دل از دست داده ایم...
...کانصاف میدهیم که از ره فتاده ایم
طی زمان ببین و مکان در سلوک شعر