
دخترک همیشه ناراحت بود.
روی پلههای شکسته و لق ساختمانشان مینشست، به آسمان خیره میشد و زانوهایش را در آغوش میگرفت.
نمیتوانست نگاهش را بگیرد.
چرا آسمان اینقدر دور بود؟ چرا نمیتوانست بالهای زیبایش را بگشاید، یکی از ستارهها را بدزدد و تا همیشه در جیبش پنهان کند؟
هنوز هم سنگینی بالهای بریدهاش را حس میکرد. مدت زیادی نبود که از دستشان داده بود، اما نبودشان مثل دردی کهنه در تنش مانده بود.
پدر گفته بود هیچکس حق پرواز ندارد. باید روی زمین بمانی. اگر بال بزنی و دور شوی، خطرناک است.
اما او دلش برای سبکبالی و آزادی آن روزها تنگ شده بود.
نامردانه بود...
اگر بالهایش را داشت، آنقدر میرفت، میرفت، میرفت تا دستش به ستارههای درخشان برسد.
- به چی نگاه میکنی؟
با شنیدن صدای گرفته و بامزهای سرش را بالا آورد.
بچهای همسن خودش با موهای کوتاه مشکی و چشمهای تیره، دستهایش را در جیب کرده بود و با کنجکاوی نگاهش میکرد.
شانه بالا انداخت و لبهایش را جلو داد:
- به ستارهها. تو ناراحت نیستی که نمیتونی بهشون دست بزنی؟
بچه ابروهای نازکش را در هم کشید و مدتی ساکت ماند.
سکوتش برای دخترک عجیب آرامشبخش بود. برعکس پدرش که همیشه عجله داشت تا جواب آمادهای تحویل دهد، این یکی واقعاً داشت فکر میکرد.
کمی روی پله جابهجا شد. صدای تق بلندی بلند شد و نزدیک بود از بخش شکسته پرت شود.
نگاهشان با هم گره خورد و هر دو زیر خنده زدند.
غریبه کنار او نشست. بوی تمیزی، گیاهان و آفتاب به مشام دخترک خورد.
گونههایش گل انداخت و قلبش گرومپگرومپ تپیدن گرفت، مثل وقتی که صدای باز شدن زرورق شکلات محبوبش را میشنید.
بچه دستان لاغر و کشیدهاش را باز کرد و گفت:
- راست میگی. ناراحتکنندهست که نمیتونیم بریم اون بالا و ستاره بچینیم.
دخترک لب ورچید.
- پس توهم بلد نیستی!
- اما...
با شنیدن صدایش گوشهایش تیز شد. نگاهش را دوخت به چشمان تیرهاش. گرومپ، گرومپ.
-اما من فکر میکنم... اگه ما خودمون ستاره باشیم چی؟ شاید یه زمانی اون بالا بودیم و بعد سقوط کردیم، شدیم انسان.
به آسمان نگاه کرد، موهای نرمش کنار گوشش افتاده بود. دخترک از تماشایش دست نکشید. تصویر جدیدی برای دیدن پیدا کرده بود.
- پس اگه اینطوره...
ناگهان بشکنی زد، ذوق در صدایش دوید.
- باید ستاره خودمون رو پیدا کنیم! اونوقت همیشه خوششانس میشیم! موافقی؟
لبهای دختر آرام آرام از هم باز شد.
احساس کرد گرهای که ماهها در دلش مانده بود، بالاخره گشوده شده. کلافی که ذهنش را پیچیده بود، ناگهان از هم وا رفت.
به دستی که روبهرویش دراز شده بود نگاه کرد؛ بین انگشتانش خودکار سیاهی بود.
میدانست باید چه کند.
با ذوق کودکانه، دستش را گرفت و ستارهای کوچک و کجومعوج روی پوست او کشید.
خندید و پاهایش را به زمین کوبید.
او هم همین کار را کرد، با این تفاوت که ستارهاش کاملتر بود؛ مثل نوری که در شب میدرخشد و مسیر گمشدگان را روشن میکند.
آن دو در همان لحظه چیزی فهمیدند:
دیگر قرار نبود گم شوند.
چون حتی اگر راهشان را فراموش میکردند، ستارههایشان در تاریکترین لحظات، روشناییشان را به یادشان میآوردند.