مل آریافر·۲۴ روز پیشستارگان سقوط کردهدخترک همیشه ناراحت بود.روی پلههای شکسته و لق ساختمانشان مینشست، به آسمان خیره میشد و زانوهایش را در آغوش میگرفت.نمیتوانست نگاهش را بگی…
مل آریافر·۱ ماه پیشرقص خون و اشکزار... زار زدن. وقت دیدن تو، وقت حس کردنت در آن حالت، حتی وقت ندیدنت زار میزنم. سلولهای پوسیدهات، دیدن رگهای برآمده و خون پاشیدهشدهات…
مل آریافر·۱ ماه پیشمن کیستم؟بابا مرده.اینجملهایست که از وقتی از خواب برخواستهام، در ذهنم زنگ میزند.لباسفاخر مشکی رنگی بر تن کردهام و راستش حتی کفش های مخملم را…
مل آریافر·۱ ماه پیشچشمهایش چه رنگی بودند؟عاشقش شدهام. عاشق رنگی که به دنیای خاکستری و پر از تاریکیام داده است.در میان رقص نورهای تیره و ملایم، او مانند گلوله ای از انرژی حضور دار…