ویرگول
ورودثبت نام
تنهایی
تنهاییعاشق کتاب خوندنم و همین باعث شده عاشق نویسندگی هم باشم. از چیزهایی می‌نویسم که تو قلبم سنگینی میکنن:)
تنهایی
تنهایی
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

خنجر نامرئی

اعتراف میکنم عنوان مناسبی برای داستان انتخاب نکردم ولی چیز بهتری به ذهنم نرسید
اعتراف میکنم عنوان مناسبی برای داستان انتخاب نکردم ولی چیز بهتری به ذهنم نرسید

خیلی ها ادعا داشتند که افسرده اند ، خیلی ها ادعا داشتند که روزی جانشان را خواهند گرفت ‌. ولی درنهایت آنها زندگی کردند ، دنیایشان را ساختند و بزرگتر شدند و به دستاورد هایی رسیدند .

اما یک نفر بزرگ نشد ، رشد نکرد ، زندگیَش را نساخت ، خانواده تشکیل نداد و...زندگی نکرد .

درنهایت دختری مرد که جهان در لبخندش خلاصه میشد ، چشم هایی برای همیشه بسته شدند که درونشان ستاره لانه کرده بود . دختری رفت که هیچکس اشک هایش را ندید و کسی نفهمید چرا تسلیم مرگ شد . دختری مُرد که از همه زنده تر بود .

ولی او خیلی قبل تر مرده بود . از درون مرده بود ‌. تبدیل شده بود به یک مُرده ی متحرک . هیچکس درونش را ندید ، دردش رو نشناخت و در نهایت اهمیتی هم نداد .

همه با حرف هایشان ، رفتار هایشان و کارهایشان...خنجر را به آرامی و با درد در قلبش فرو کردند . بعضی ها از عمد و بعضی ها بدون اینکه حتی خودشان متوجه شوند قلب دختر را سوراخ کردند.

درنهایت تسلیم شد ، امید را از درون کشت و در جایی دست نیافتنی درون قلبَش به خاک سپرد .

دیگر چیزی احساس نمیکرد جز غم ، از خودش متنفر شده بود . کم کم از دیگران فاصله گرفت و تمام وقتش را در تنهایی گذراند .

ولی امید ، با اینکه مرده بود و زیر خاک دفن شده بود ، هنوز به قلب بی جان دختر نور میداد . نوری ضعیف اما مواثر . همین نور باعث میشد دخترک لبخند بزند . لبخندی که مثل گذشته نبود ، ولی نور می‌بخشید .

قلب دختر رفته رفته خونین تر و زخمی تر میشد ، تا جایی که بالاخره وضعیتش ثابت ماند . اما فقط یک زخم کوچک کافی بود تا هم قلب و هم ذهن دختر از هم بپاشد .

خنجر نهایی از همه دردناک تر بود ، خنجر متعلق به با ارزش ترین فرد زندگیَش بود ، کسی که لحظات شاد و غمگینش را با او گذرانده بود .

دوستش ، خواهرش و خانواده اش ‌. او همه چیز دختر بود . تنها کسی که برایش باقی مونده بود .

ولی دختر او را اشتباه شناخته بود. با تغییر کردنش ، تنها عزیزش هم از او ناامید شد .

آن فرد ، دختر را برای لبخند زیبا ، چشم های درخشان و متفاوت بودنش نمی‌خواست . روزی که گفت «تمام این ها یه جور بازی بود ، یه جور تفریح و رفع کنجکاوی برای اینکه بفهمم چطور آدمی هستی ، تو همیشه عجیب غریب بودی و شناختنت از دور سخت بود » ، آخرین خنجر ، با بیشترین درد و بیشترین احساس قلبش را شکافت .

دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، حتی خودش را هم گم کرده بود . فکر میکرد دنیا به پایان رسیده و نبودش کسی را آشفته نخواهد کرد.

در سکوت و تاریکی ، شبی که آسمان برای سرنوشت دختر می‌گریست ، آخرین قدم هایش را برداشت ؛به سمت پلی که روزی برایش خاطره انگیز بود ، اما امشب این پل به مکانی که دردش را به پایان رساند تبدیل خواهد شد .

زیر آن پل چوبی ، رودخانه در جریان است و به سمت مکانی نامشخص حرکت میکند .

روی لبه ی نرده میرود تا بال هایش را باز کند و در آسمان شب اوج بگیرد ، اما خود را به تاریکی میسپارد و در ژرفای آن پایین تر و پایین تر میرود.

در آن شب دو تا از ستاره های آسمان خاموش شدند و سقوط کردند ، به یاد چشمان دختر که به خواب ابدی رفتند .

اما شب ادامه پیدا کرد ، انگار نه انگار که بخشی از زیبایی اش را از دست داده است .

صبح از راه رسید و روزی دیگر برای زندگان آغاز شد. زندگی ادامه پیدا کرد و کسی متوجه نبودِ روشنایی میان مردم نشد . آری...دختر درست فکر میکرد ، کسی جز راوی متوجه رفتن دختر نشد .

پایان

آسمان شبعجیب غریبدختر
۴
۰
تنهایی
تنهایی
عاشق کتاب خوندنم و همین باعث شده عاشق نویسندگی هم باشم. از چیزهایی می‌نویسم که تو قلبم سنگینی میکنن:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید