
خیلی ها ادعا داشتند که افسرده اند ، خیلی ها ادعا داشتند که روزی جانشان را خواهند گرفت . ولی درنهایت آنها زندگی کردند ، دنیایشان را ساختند و بزرگتر شدند و به دستاورد هایی رسیدند .
اما یک نفر بزرگ نشد ، رشد نکرد ، زندگیَش را نساخت ، خانواده تشکیل نداد و...زندگی نکرد .
درنهایت دختری مرد که جهان در لبخندش خلاصه میشد ، چشم هایی برای همیشه بسته شدند که درونشان ستاره لانه کرده بود . دختری رفت که هیچکس اشک هایش را ندید و کسی نفهمید چرا تسلیم مرگ شد . دختری مُرد که از همه زنده تر بود .
ولی او خیلی قبل تر مرده بود . از درون مرده بود . تبدیل شده بود به یک مُرده ی متحرک . هیچکس درونش را ندید ، دردش رو نشناخت و در نهایت اهمیتی هم نداد .
همه با حرف هایشان ، رفتار هایشان و کارهایشان...خنجر را به آرامی و با درد در قلبش فرو کردند . بعضی ها از عمد و بعضی ها بدون اینکه حتی خودشان متوجه شوند قلب دختر را سوراخ کردند.
درنهایت تسلیم شد ، امید را از درون کشت و در جایی دست نیافتنی درون قلبَش به خاک سپرد .
دیگر چیزی احساس نمیکرد جز غم ، از خودش متنفر شده بود . کم کم از دیگران فاصله گرفت و تمام وقتش را در تنهایی گذراند .
ولی امید ، با اینکه مرده بود و زیر خاک دفن شده بود ، هنوز به قلب بی جان دختر نور میداد . نوری ضعیف اما مواثر . همین نور باعث میشد دخترک لبخند بزند . لبخندی که مثل گذشته نبود ، ولی نور میبخشید .
قلب دختر رفته رفته خونین تر و زخمی تر میشد ، تا جایی که بالاخره وضعیتش ثابت ماند . اما فقط یک زخم کوچک کافی بود تا هم قلب و هم ذهن دختر از هم بپاشد .
خنجر نهایی از همه دردناک تر بود ، خنجر متعلق به با ارزش ترین فرد زندگیَش بود ، کسی که لحظات شاد و غمگینش را با او گذرانده بود .
دوستش ، خواهرش و خانواده اش . او همه چیز دختر بود . تنها کسی که برایش باقی مونده بود .
ولی دختر او را اشتباه شناخته بود. با تغییر کردنش ، تنها عزیزش هم از او ناامید شد .
آن فرد ، دختر را برای لبخند زیبا ، چشم های درخشان و متفاوت بودنش نمیخواست . روزی که گفت «تمام این ها یه جور بازی بود ، یه جور تفریح و رفع کنجکاوی برای اینکه بفهمم چطور آدمی هستی ، تو همیشه عجیب غریب بودی و شناختنت از دور سخت بود » ، آخرین خنجر ، با بیشترین درد و بیشترین احساس قلبش را شکافت .
دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، حتی خودش را هم گم کرده بود . فکر میکرد دنیا به پایان رسیده و نبودش کسی را آشفته نخواهد کرد.
در سکوت و تاریکی ، شبی که آسمان برای سرنوشت دختر میگریست ، آخرین قدم هایش را برداشت ؛به سمت پلی که روزی برایش خاطره انگیز بود ، اما امشب این پل به مکانی که دردش را به پایان رساند تبدیل خواهد شد .
زیر آن پل چوبی ، رودخانه در جریان است و به سمت مکانی نامشخص حرکت میکند .
روی لبه ی نرده میرود تا بال هایش را باز کند و در آسمان شب اوج بگیرد ، اما خود را به تاریکی میسپارد و در ژرفای آن پایین تر و پایین تر میرود.
در آن شب دو تا از ستاره های آسمان خاموش شدند و سقوط کردند ، به یاد چشمان دختر که به خواب ابدی رفتند .
اما شب ادامه پیدا کرد ، انگار نه انگار که بخشی از زیبایی اش را از دست داده است .
صبح از راه رسید و روزی دیگر برای زندگان آغاز شد. زندگی ادامه پیدا کرد و کسی متوجه نبودِ روشنایی میان مردم نشد . آری...دختر درست فکر میکرد ، کسی جز راوی متوجه رفتن دختر نشد .
پایان