
_ خوشگله . مگه نه؟
_ به شما نمیرسه.
هوا را با فشار از بینی اش خارج کرد.
_ هه!! پاچه خواری باعث نمیشه سریع تر بهت ترفیع بدم.
هاه! پس کلکم نگرفت. ولی دروغ نمی گفتم. بعید می دانستم در آسیم و زمین زنی به زیبایی استاد لِرچه پیدا
شود. بی خود نبود به او لقب نیلوفر سفید داده بودند.
_ فردا روز بزرگی برای توعه.
زبانش را وسط حرفمان به انگلیسی تغییر داد تا ببیند چقدر به آن تسلط دارم. تمرینی بود که ماه ها با او
انجام داده بودم.
_ درسته.
از گوشه چشم نگاهم می کرد تا واکنشم را بسنجد.
_ هنوز ترسیدی؟مطمعنی آماده ای؟
_ ترسیدم ولی آماده ام.
_ اگه دیدی اوضاع خیطه فرار کن. زندگی تو خیلی مهم تر از این ماموریته.
_ بعید می دونم امپراطور با شما هم نظر باشه استاد.
لبخند تلخی رو صورت استاد نقش بست.
_ برای من که اینطوره. دِراچیر هم... باهاش حرف می زنم. اونقدرا هم احمق نیست که منو عصبانی کنه. هرچند
همین االن هم بدجور رو اعصابم رفته.
سکوتی طوالنی بین جمالتش کرد تا افکارش را مرتب کند.
_ باید مطمعن بشی که ماموریت خوب پیش میره. با هزار درد و بدبختی اون احمق رو مجاب کردم تا رضایت بده.
این که تو رو انتخاب کرده... فقط میتونه به این خاطر باشه که به من بگه تا مسئولیت همه چیز رو دوش منه. تو
خودت رو نگران نکن. من کارای اونورو ردیف می کنم. تو هم ماموریت رو کامل کن. البته تا جایی که به خطر
نیوفتی.
_ چرا جَکیر رو انتخاب نکرد؟
آهی کشید و گفت: » اگه اونو انتخاب می کرد که مشکلی نداشتم. ولی متاسفانه رفته به یه ماموریت دیگه.
مافوقش فرستادتش بره یه کار دیگه ای رو انجام بده.
واقعا که! فقط استاد می توانست امپراطور فاتح را آن احمق خطاب کند. از آن مهم تر اطمینانی بود که در
کالمش حس می کردم. به من اطمینان داشت. باور داشت که از پسش برمی آیم. اگر استادم می گفت می توانم،
من که بودم که خالفش را بگویم؟
سرم را باال گرفتم و نگاهم را به شهر تازه بیدار شده دوختم و گفتم: » نگران نباش! کارای اینورو به من بسپار.
نا امیدت نمی کنم.«
لبخندی گشادی روی صورتش آمد. شد همان استاد همیشگی! ضربه آرامی به پشتم زد و سقف ساختمان را
یک دور کوتاه زد و دقیقا در لبه اش ایستاد. به سمت من برگشت.
_ خداحافظ سالرت. امیدوارم موفق بشی.
قدمی به عقب برداشت و سقوط کرد. سریع خودم را به لبه رساندم و پایین را نگاه کردم. نبود. غیب شده بود.
مثل همیشه، از کارهای نمایشی خوشش می آمد.
به شرق نگاه کردم. حمله دشمن شروع شده بود. سریع تر ازانتظارم بود. ولی نه آنقدر که برایش آماده نباشم.
1 به لطف تکنولوژی آسمانی ها ۱۲ازانتظارم بود. ولی نه آنقدر که برایش آ
الزم نبود نگران حمالت هوایی باشیم. هرچه می آمد از زمین می آمد. این به ما این
امکان را می داد تا در شرایط برابری بجنگیم. وگرنه تمام منطقه را بمباران می کردند و همه مان زنده به گور
می شدیم. از جایی که بودم میتوانستم نیروهای دشمن را ببینم. حداقل صد برابر ما بودند. جنگ نابرابری بود ولی
خب، همیشه اینطور جنگیده بودیم.
7 _لقبی که به مردم یکی از کشورهای آسیم دادهاند. در ادامه بیشتر درموردش خواهم گفت