به نام خالق خاطرات؛

آخ آخ یادش بخیر... یاد اون دوران که بچه بودیم بخیر؛ چقدر ساده بودیم. البته الآنم چنان پیچیده نیستیم؛ هستیم؟ به هرحال عکسی که میبینید عکسی از شهر شلوغ و پر از خاطراتِ منه. جایی که توش بزرگ شدم و گوشه گوشهاش رو زندگی کردم. راستش بذارید یکی از همین خاطرات رو براتون تعریف کنم...
میخوام ببرمتون به اون دورانی که فقط شش سال داشتم. بابام بعد از مدتها پول جمع کرده بود و میخواست برامون زیباترین ماشینِ دنیا رو بخره. باورتون میشه!؟! ماشین اسباببازی نه هاا، ماشینِ واقعی؛ همونی که میتونیم سوارش بشیم و هرکجا که بخوایم بریم. خلاصه ظهر شد و صدای دینگ دینگ آیفونِ خونهٔ سادهمون به گوش رسید. آخجون بابا همراه با پراید قشنگمون از راه رسید...
ذوق داشتم که پشتش بشینم و هرجا که دلم میخواد برم. پس رفتیم پایین و پشت چرخ ماشین خوشگلمون تخممرغ شکوندیم تا چشم نخوریم و بلا ازمون دور باشه... منم که بدو بدو رفتم و پشت فرمون نشستم؛ ماشین رو روشن کردم. زدم دنده یک بعد دو بعد سه با سرعت زدم به دل جادهها. میگید خطرناکه؟ خب معلومه؛ من از بچگی اهل خطر بودم. داشتم تند تند از ماشینها سبقت میگرفتم میرفتم اینور، میرفتم اونور که پدر در ماشین رو باز کرد و من رو به بیرون هدایت کرد. "باباجون بریم نهار بخوریم بعد بیا هرچقدر که میخوای بازی کن." بازی؟ من که پشت ماشین اسباببازی نبودم، این ماشین واقعی بود.
رفتم خونه و با خانواده نهار خوردیم. جاتون خالی! چقدر اون نهار بهمون چسبید؛ قیمه از اون خوشمزهتر پیدا کنید، بهتون جایزه میدم.
البته شب شد و من لج کردم که شام رو حتما باید توی همین ماشینم بخوریم. "ماشینت؟ بچه بیا برو حوصله داری." بله درسته ماشینِ من. این ماشین برای خودمه... اگه خیلی دلتون ماشین میخواد برید یکی برای خودتون بخرید.
راستی نگفته بودم بهتون؟ شازده امیر کوچولو که من باشم، قدرت خاصی تو متقاعد کردن آدما دارم. مثلا همین شبِ داستانمون، که بابام گفت: بچه جون امشب دیگه نمیشه بریم تو ماشین، هوا سرده، فردا ظهر میریم... فردا ظهر؟ اون شب شام رو در ماشین خوردیم، همونجا هم خوابیدیم. البته من فرداش سر جای خودم بیدار شدم. عجیبه نه؟ البته من به مامانم هم شک کرده بودم که اون من رو بغل کرد و گذاشت سر جای همیشگیم. یعنی میگید کار مامانم بود یا هیولای توی کمدم؟ آخه میدونید اگه یه شب من اونجا نخوابم هیولای توی کمدم خوابش نمیبره. بعضی شبا که من میخوابیدم میخواست من رو اذیت کنه و روی من آب میریخت، صبح که بیدار میشدم ناراحت میشدم و اون حسابی بهم میخندید.
همه از هیولاهای اتاقشون میترسیدن، ولی من با اون حسابی دوست شده بودم. یادمه یکبار وقتی ده سالم بود با ماشین قشنگم داشتیم به سمت مجلس عروسی میرفتیم که ماشینکم صدای تق تق میداد، فکر کنم از کمرش بود آخه طفلکی چند شب قبلش خیلی راه رفت و مارو از شمال تا تهران آورده بود و الان فکر کنم حسابی خسته بود؛ حق هم داشت طفلی.
به هرحال، داشتم میگفتم. وارد مجلس که شدیم مثل همیشه جایگاه نشستنمون رو سریع پیدا کردیم؛ انگار که صندلیها صدامون میزدن که (بیایید، عزیزان من بیایید و روی ما بنشینید). خب ماهم نشستیم. و بغل من هم هیولا نشست. هیولا خیلی شیرینی دوست داشت و من براش سه تا گذاشتم تا بخوره و اون هم خورد. ولی نمیدونم چرا دل من درد گرفت؟ خب!!! داشتم دوتا شیرینیای که برای خودم هم گذاشته بودم رو میخوردم که شوهر عمه عزیزم روی صندلی بغل دست من نشست. درست فهمیدید اون روی هیولا نشست. آه هیولای قشنگ من، هم اتاقیِ شیرینِ من، چه بر سرت آمد؟ چه شد که بعد از آن روز من رو تنها گذاشتی؟ شبها گریه میکردم و قبل خواب باهاش حرف میزدم. بهش میگفتم میشه برگردی پیشم؟ میشه منو تنها نذاری؟ اگه تو نباشی کی شبها من رو بترسونه و نذاره بخوابم؟
خلاصه که اون شبهای جدایی هم گذشت و من هنوز یک دوست باوفا برام موند. درست حدس زدید، ماشینم. البته دیگه خیلی پیر شده؛ کم اعصاب شده و بیحواس، صداش گرفته و وقتی که راه میره کمرش درد میگیره. مثلا یادم نمیره همین پارسال یک ماه تموم هروقت که میرفت یکم قدم بزنه غیژ غیژ صدا میداد انگار که با صدای گرفته میخواد بگه: من دیگه پیر شدم، اینکارا دیگه از من گذشته، من رو ولم کنید و بذارید آخر عمری در آرامش باشم.
ولی نه نه نه! کورخوندی دوست عزیز، ماشین گرامی. من تو رو رها نمیکنم و حتی اگر روزی بخواد فکر باطل به سرت بزنه که من رو ول کنی و راحت بذاری بری، بدون که تا یک ماه باهات حرف نمیزنم... دروغ گفتم تا یک هفته. شایدم یک روز. مگه من دلم میاد با رفیقم حرف نزنم آخه؟ ولی بهم قول بده هیچوقت نخوای که بیخیال من بشی، باشه؟ قول؟ آفرین.
خب خلاصه که معذرت سرتون رو درد آوردم؛ نمیخواستم آنقدر حرف بزنم ولی میدونید که، اگه از زندگیمون حرف نزنیم، پس چجوری همدیگر رو بشناسیم؟ چجوری بتونیم باهم رفیق شیم؟ رفیقایی مثل من و ماشین. به هرحال این بود داستان من و ماشینِ اسرارآمیزم...
امیدوارم خوشتون اومده باشه♥️

✍🏻نویسنده و کوچک شما: امیر باباجانی تخلصی به افگار
یا حق.