ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

داستان کوتاه دیوار

دستم بی اختیار به سمت قفسه سینه ام می رود.ضربان قلبم همیشه مشخص است.انگار قلبم برای زنده ماندن تلاش می کند.اما تا چند دقیقه دیگر نخواهد زد.دیگر هیچ کس صدایی از قفسه سینه من نمی شنود.دیگر من در زندگی کسی وجود نخواهم داشت.دیگر احساس نمی کنم.اشک نمی ریزم.فکر نمی کنم.التماس نمی کنم.دیگر هیچ چیزی از من وجود نخواهد داشت.دیگر نخواهم بود.با هر نفسی که می کشم دیوارها تنگ تر می شوند.یا می توانم نفس نکشم و خفه شم یا می توانم نفس بکشم و اجازه دهم دیوارها استخوانهایم را له کنند.گاهی تنها شکل اختیار در زندگی همین است.اما می خواهم تا آخرین لحظه نفس بکشم.از درد مردن نمی ترسم.طولانی نیست.نهایتا چنددقیقه طول می کشد.هیچ حس حسرت یا دلتنگی ندارم.انگار کاملا از دنیا جدا شده ام.می توانم فقط به خدا فکر کنم و خوشحال بشم.شجاعتی به من دست داده ولی نه از جنس طغیان از پذیرش و تسلیم.دیوارها نزدیک تر می شوند.ضربان قلبم بالا می رود.ترس قبل از مرگ را دوست ندارم.کاش مرگ سریعتری داشتم.به نظر می رسد طول می کشد تا دیوارها به من برسند.می خواهم خودم کاری انجام دهم.به نظرم خودکشی هم می تواند باشکوه و زیبا باشد.به شرطی که درست انجامش دهم.مثل یک مراسم.از ذهنم می گذرد که آنقدر شجاع نبودم که بتوانم در آرامش بپذیرم.اما آنقدر هم ترسو نیستم که بگذارم آخرین لحظات زندگیم با دلهره و احساس بد سپری شود.انگار جنگی نامرئی بین من و مرگ در گرفته.انگار در این لحظات می خواهم همه لحظه هایم را ازدست رفته ام را جبران کنم ولی نمی دانم چطور.روی تخت ولو می شوم.چاقوی کوچک را بااحتیاط دستم می گیرم.نمی خواهم میش خودم اعتراف کنم که نمی دانم با آن چکار کنم.بدتر از آن دلم نمی خواهد اعتراف کنم که از له شدن بین دیوارها می ترسم.فکر نمی کنم مرگ راحتی باشد. وسایل اتاق هم در شکم و کمرم فرو می رود.ناگهان فکری به ذهنم رسید.اکر دیوارها انقدر به هم نزدیک شوند که همه وسایل اتاق به هم بچسبند شاید وسایل دیوار را متوقف کنند.یعنی اگر من بروم روی تخت....هرچه بیشتر به آن فکر می کردم باورپذیرتر به نظر می رسید.به چاقوی توی دستم نگاه کردم.احساس خنده داری داشتم از اینکه چطور زودتر نفهمیده بودم.از لحظاتی که گذراندم.الان می توانم اعتراف کنم که چقدر دلهره اور و وحشتناک بود.اگر فقط چندثانیه زودتر رگم را بریده بودم تقصیر کی بود؟من؟تقدیر؟از دست خودم عصبانی شدم و چاقو را پرت کردم زمین.اگر آن موقع هم به جای حل معماهایی که وجود ندارند جلوی پایم را نگاه می کردم الان اینجا نبودم.دیگر بس است.

مرگ
۶
۷
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید