خدای قشنگم،از تو ممنونم که صدایم را شنیدی وقتی هیچکس صدایم را نشنید.وقتی غرق در تنهایی بودم،مردم را می دیدم که کار می کردند،گریه می کردند،می خندیدند،با هم سر و کله می زدند و من نمی فهمیدم چرا این کارهارا می کنند.وقتی می پرسیدم چرا این کارهارا می کنید؟می گفتند چون فقط یکبار به ما فرصت زندگی داده اند.وقتی می پرسیدم چرا به شما فرصت زندگی داده اند؟می گفتند برای شاد زیستن.از همان زمان فهمیدم دیگر نمی توانم سوالی از انها بپرسم.وقتی دنبال شادی باشی،از غم فرار می کنی.وقتی شادی را می جویی،هر آن می ترسی که غم بیاید و نقشه هایت را نقش بر اب کند.و من از فرار و ترس بیزار بودم.از ان مهم تر شاید غم حقیقت را می گفت.هر روز از روز قبل بی تاب تر می شدم.انقدر بی تاب شدم که فریاد عصیان سر دادم.فریادم چنان بلند بود که نزدیک بود شیشه های خانه عقل را بشکند.اما فریادم به گوش کسی نرسید.هیچ کس صدایم را نشنید.از پله های خانه روحم پایین رفتم و به اتاقی در اعماق وجودم رسیدم که خیلی تاریک بود.جا خوردم.غم بود.غم بود که در اعماق وجود من نشسته بود.اما من صدایش را نشنیده بودم.او هم مثل من از شنیده نشدن دلگیر بود.بغلش کردم.سوختم.او می پرسید و من می سوختم.او می پرسید و من پاسخی نمی دادم.او را رها کردم و از پله ها بالا رفتم.اما هنوز می سوختم.دیگر کسی به من نزدیک نمی شد چون بوی دود و خاکستر می دادم.دلم برایش تنگ شده بود.پله هارا یکی یکی پایین آمدم،ولی این بار با طمانینه.همدیگر را در اغوش گرفتیم.این بار نسوختم.شجاعتی که در بیرون به کارم نیامده بود و تحربیاتی که به درد نمی خورد،حالا همگی گنجینه ای شده بود در سینه ام برای کشف خودم.هرچه می گذشت بهتر می فهمیدم،تاریکی کمتر شد.دیگر اغوش غم درد نداشت.تا اینکه به نشانی از تو رسیدم،تو بودی،خاطراتت،تجربه ات،دلتنگی من.یادم امد در گنجه ای گوشه اتاق یک جفت کفش دیده بودم و یک نردبان.اما نفهمیدم به چه کار می اید.نردبان را به دیوار تکیه دادم،کفش هارا پوشیدم و یک پله بالا رفتم.اتاقم روشن تر شد.یک شیشه اشک روی میز دیدم.شیشه را برداشتم و از نردبان بالا رفتم.به پشت سرم نگاه کردم.غم هم با من می امد.اما این بار خیلی زیبا شده بود