ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

زندانی ای که پادشاه شد:ملاقات با کودک درون با یک واسطه

داستان از این قرار بود که یک روز کسل کننده در مدرسه با یکی از دوستانم مسابقه چشم تو چشم گذاشتیم.ماجرا ختم به خنده و شوخی شد ولی هدف من این بود که واقعا چشمانش را ببینم که ناکام ماندم و چیز دندانگیری هم نصیبم نشد.به دوست دیگرم گفتم خیلی خب تو بیا.این بار هم با دقت کاراگاهی که کدی را رمزگشایی می کند به چشمان دوستم زل زدم.اوایل چیزی دستگیرم نشد.کمی که گذشت نگاهش کنجکاو شد.کنجکاوی کم کم به اضطراب و تعجب تبدیل شد.

گفتم :کافیه.خب؟

گفت:اول تو بگو.

+بعد از یه مدتی کنجکاوی اومد تو نگاهت آخراش ترس و اضطراب.من چطور؟

پس از مکثی نه چندان طولانی گفت:اولش اون مظلومیت همیشگی تو چشات بود.بعد حدودا 20 ثانیه اون مظلومیته رفت و یه غمی به جاش اومد.هرچی می گذشت اون غم عمیق تر می شد.انگار یه چیز قدیمی بود.ریشه داشت.هرچی می گذشت غم شدیدتر می شد تا وقتی گفتی بسه.

انگار یک سطل اب سرد روی سرم ریختند.شوکه شدم.غم؟چرا غم؟امروز که همه چی عادی بود.

زنگ خورد.ولی اهمیتی نداشت.من با موسیقی صدای معلم در افکارم غرق می شدم.از خودم ناراحت بودم.انگار ان موجود گوشه ای خفتم کرده بود.انگار قدرتش را به رخم کشیده بود.شاید هم فقط ابراز وجود کرده بود.

زنگ تفریح که خورد به دوستم گفتم برویم یک گوشه بنشینیم و ازمایشمان را ادامه دهیم.قبول کرد.او هم مشتاق بود.نشستیم گوشه کلاس.همانجایی که هروقت احساس نیاز به امنیت می کنم میروم می نشینم یا دراز می کشم.می دانم درازکشیدن در گوشه کلاس چیز عجیبی است ولی جای دنجی است.کسی نمی بیند و ببیند هم مهم نیست.

در چشمانش زل زدم افکار مختلفی از ذهنم رد می شدند.انقدر سریع که نمی توانستم به خاطر بسپرم ولی انقدر قوی که حالتم را تغییر می داد.تنها چیزی که به یاد می اورم حسی بین تمایل به دیده شدن و پنهان کردن بود.این دفعه من هم غم را حس می کردم.چشمان او هم غمگین بود.تقریبا نمناک بود.مدت زیادی به هم نگاه کردیم.شاید 15 یا 20 دقیقه.15 دقیقه سختی بود.این بار او گفت کافیه.تا این را گفت اشک از چشمانم فرو ریخت.خندیدم و گفتم خب؟

-این دفعه بعد 2-3 ثانیه مظلومیت همیشگیت ناپدید شد و دوباره غم اومد.غم همینطور شدیدتر می شد.انقدر شدید شد که به التماس رسید.انگار داشتی التماس می کردی.بعد از مدتی التماس محو شد.اینجا یکم ترسناک شد.انگار از اون غم قدرت گرفته بود.احساس بی نیازی می کرد و به کسی احتیاج نداشت.همین بود که ترسناکش می کرد.

زنگ خورده بود و دوباره باید با لالایی معلم غرق در افکارم می شدم.دفترم را باز کردم داستان دیدار با غمم.غم بود.غم بود که در اعماق وجودم نشسته بود.دفترم را ورق زدم.یافتم.یافتم.این غمی است که همیشه از او نوشته ام.با او حرف زدم برایش نامه نوشتم.این ناشی از تجارب تلخ گذشته یا افسردگی نیست.یک غم وجودی است.یک حساسیت عمیق است که باید با ان زندگی کنم.

چندماه بعد...

دفترم را ورق می زدم تا به اینجا رسیدم.

کودک درونم دلخور است.زنده است.اما خسته و زخمی است.دلش از دست من خون است.سالهاست که در اتاقی تنگ و تاریک زندانی است.هرروز کتکش می زنند و شکنجه اش می کنند.اما او قوی تر از این حرفهاست.باخنجرش گلوی زندانبان را برید.باور میکنی؟از پنهان شدن بیزار است.حریف می طلبد.اما این هیولای اتشین هیچ وقت خیال نکرده بود که این کودک شکستش می دهد.اگر غذای هیولا خشم است کل وجود کودک اکنون خشم و غم است.دیگر نمی توانم زندانیش کنم.اما هنوز هم نمیتوانم در اغوش بگیرمش.نمی دانم چه کار باید بکنم؟

وقتی تمام شد به ذهنم رسید که اکنون این زندانی زخمی بر وجود من حکم می راند.می دانم در لغتنامه و روانشناسی و ... غم حساسیت و کودک درون هرکدام معنای جدایی دارند.اما در قلمروی درون من این سه معمولا یک معنی دارند.نه اینکه به خودم قرارداد بسته باشم نه با خواندن نوشته هایم این را فهمیدم.وقتی سعی کردم به اولین باری که این زندانی خسته و زخمی و مهربان را در اغوش کشیدم فکر کنم یاد ان روز افتادم.شاید عجیب باشد ولی به یاد می اورم یک بار برای ارامش این کودک لالایی گوش دادم.انقدر گوش دادم تا خسته شدم.به تختم رفتم و گریه کردم.احساسی عجیب بود.همزمان والدی سرزنشگر و کودکی طرد شده بودم و انگار نمی توانستم خلاف میل والد سرزنشگر دل کودک را به دست اورم.به اندکی شفقت نیاز داشتم که نه تنها دنیا خودم هم ان را از خودم دریغ می کردم.انگار نیازمند بودن بزرگترین گناه من بود.

راستش اخیرا از این ازمایش زیاد خوشم نیامده و بعد از ان هم دیگر دوست نداشتم انجامش دهم چون نمی خواهم برای کشف خودم به کس دیگری وابسته باشم.ولی وقتی دقیق فکر می کنم می بینم از این تاریخ من توانستم او را بپذیرم.انگار این موجود هنوز بی نام مرا اسیب پذیر کرد تا به واسطه دیگری مجبور شوم ببینمش.این متن را هم به او تقدیم می کنم که همیشه کارش را بهتر از من بلد است.

کودکزندانیغم
۸
۱
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید