ارامم.نه تنها ذهنم ارام است بلکه چیزی درونم علیه این ارامش قیام نکرده.به احساس بدنم دقت می کنم.هیچ عضوی سنگین یا بیش از حد سبک نیست.شاید بدنم می خواهد به طور عملی به من بیاموزد که ارامش در تعادل است.احساس غرور می کنم ولی فقط احساسش می کنم.توضیحی برایش ندارم.شاید این غرور نبود التماس است.التماسی که می تواند تبدیل به خشم شود.شبیه انتظاری نامحسوس باشد یا اینکه فقط باشد.
پس از ان نوشتم را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم از توفیق اجباری پیاده روی نیم ساعته ام لذت ببرم.درگیر ارامشم شدم.می خواستم ببینم چه می شود.اول یک هیجان ارام را تجربه می کردم.کمی که گذشت دیدم این ارامش شکننده نیست.سرسخت وحشی و جاه طلب است.شوکه شدم.از خشم از غم از معصومیت زخم خورده چنین چیزی بعید نبود.ولی شادی و ارامش؟اما اگر اینطور نبود که الان اینجا نبود.
این حس خوب موانع بسیاری را پشت سر گذاشته تا من بپذیرمش.بی اعتمادی من.ترس از شکنندگی.عادت به اشفتگی.تعهد در برابر غم دیگران.هویتم.اینکه چه معنایی دارد؟چرا امده است؟چطور به خودش اجازه داده بیاید؟و ....تا وقتی فقط پذیرفتم و به خودم اجازه دادم به معنای واقعی کلمه استراحت کنم و از بودن لذت ببرم.شاید هم بالاخره از جنگیدن با دشمنان نامرئی خسته شدم.