تنم داغ شده بود.انرژی در بودنم به مثابه کاغذی در حال سوختن بود که می دانستم اگر خاموشش نکنم دستم را می سوزاند.شیر حمام را باز کردم و شروع کردم قدم زدن.به لحظه های خوب و نسبتا جالب امروز فکر می کردم.برگشتم و شیر را بستم ولی بعد از 30 ثانیه با یاداوری خودکار عوارض احتمالی این کار برگشتم به حمام.از این لحظه به بعد مثل بازیگری بودم که هم می نویسد هم بازی می کند.می دانستم می خواهم این لحظه را بنویسم.فقط روی اتفاقات همین لحظه متمرکز بودم.نمی دانم چه شد که موهایم را محکم تر چنگ زدم.شیر را چرخاندم به سمت اب سرد.خیلی چرخاندم.چشم هایم را بستم.اب سرد روی شکم و صورتم می ریخت.اکسیژن ریه هایم را پر کرد.به طرز خنده داری فکر می کردم خوش به حال ماهی های اب سرد.دوباره اب را گرم کردم و با سرعت مشغول شستن موهایم شدم.می دانستم اینطور مواقع تمیز نمی شورم ولی مهم نبود.اب خودش سرد شد.اینبار با تمام بدنم زیر اب قرار گرفتم و چشم هایم را بستم.بی حرکت.به شیر تکیه دادم.حس کردم خطرناک است.چشم هایم را باز کردم.کافی بود.اب را بستم و امدم بیرون.سرحال بودم.پیروز شده بودم.یا حداقل اینطور فکر می کردم.ولی فردا مشخص کرد که پیروز نشدم.فقط توانستم سقوط آن شب را پشت سر بگذارم.هنوز هم کمی خشم دارم که نه انرژی بلکه ضعف ایجاد می کند.این خشم باقی مانده را به نوشتن می سپارم.