او می دانست که هر کلمه ای که بر کاغذ می نشاند در واقع قطعه ای از روحش است که به ابدیتی بی تفاوت قربانی می کند. اما باز هم می نوشت. نوشتن برای خودش و جهان فایده ای نداشت. همانطور که زنده بودنش. و چون هنوز به زندگی ادامه می داد باید به نوشتن هم ادامه می داد. نوشتن خوب است نه از آن رو که چیزی را زیبا می کند بلکه چون زشتی هارا شفاف می کند. گاهی زشتی ها آنقدر شفاف می شوند که مرز بین زشتی و زیبایی کمرنگ می شود. گاهی غم آنقدر زیبا می شود که مرز بین غم و شادی ناپدید می شود. و معیارهای عوض می شوند. نوشتن خوب است چون با توهم خلق کردن همراه است. گمان نکن که توهم دروغ است. دروغ چیزی است که نمی بینی و می گویی ولی توهم چیزی است که می بینی و می گویی. و کسی نمی تواند تعیین کند که تمام دنیا توهم است یا حقیقت. پس اگر کاری باعث می شود توهم پوچ نبودن تنها بودن یا مفید بودن پیدا کنی انجامش بده. چون در نهایت پوچی و معنا هردو توهم اند.