از همین آغاز مخاطب این نامه گم است و من فقط انتظار می کشم بی آنکه تلاشی برای یافتن بکنم. انتظارم هم شبیه انتظار نیست فقط می گوید می تواند اتفاق بیفتد. انفعال حالت عجیبی است. هم زمان هم دوستش داری هم از آن متنفری. انگار توی تختت خوابیده ای. در ذهنت تصور می کنی که بلند می شوی اتاقت را مرتب می کنی و می نشینی پشت میز. احساس می کنی این تصور کردن قرار است کمکت کند که بلند شوی ولی نمی کند. خسته ای. خیلی خسته. از تصور کردن دست می کشی. گاهی فکر می کنی باید بلند شوی ولی خسته ای. چرا این را می گویم؟ می خواهم چه چیزی را توجیه کنم؟
سابقا به همه چیز چنگ می زدم اما اکنون از همه چیز فاصله می گیرم. از هر فکری از هر هدفی هر ایده و هر چیز جدی ای. خودم را به بی مسئولیتی متهم می کنم.به نظرت اشتباه می کنم؟ ولش کن اصلا نمی خواهم کسی حرف بزند. اکنون می خواهم فقط خودم حرف بزنم. احساس تنهایی که همیشه گوشه ای از من تنها پسند نشسته اکنون دوباره بلند شده. خفه ام نمی کند. زنجیر به دست و پایم نمی بندد. فقط اعلام حضور می کند. این بار با دفعات قبل فرق دارد. فقط حضورش در این لحظه را اعلام نمی کند. یادآوری می کند که همیشه بوده. در شبی که بچه خوب سحرخیز 12 نصفه شب از تختخوابش پایین می آید. وزن تنهایی را روی سینه اش احساس می کند. برایش عجیب است. هنوز نفهمیده بود احساسات هیچ وقت در نمی زنند. سرزده می آیند. یک فیلم کمدی اکشن می بیند که بی ربط به تنهایی نیست. به خیالش تنهایی ناپدید می شود ولی او همیشه گوشه ای نشسته است. اکنون هم احساسش می کنم. کم کمک در لوح ذهنم پنهان کردن نیاز فضیلت است کمرنگ می شود. می ترسم از روزی که پاک شود. نمی دانم آن وقت چه خواهد شد نمی دانم. مثل همیشه پشت هر پاراگراف یک صفحه حرف نگفته می ماند که نمی دانم چرا نمی آیند. دروغ می گویم. می دانم. می دانم که می ترسند. اما نمود ترسشان فرار نیست اجتناب است. شبیه همان انفعالی که پیش تر از آن سخن گفتم. در این نامه از رازهای بسیاری گفتم ولی هنوز هم چیزهای زیادی مانده. بزرگترینش اینکه من شجاع نیستم. برای هزارمین بار به خودم و دیگران دروغ نمایاندم. و کیفر دروغ نمایاندن از دروغ گفتن خیلی بیشتر است. من می ترسم. خیلی می ترسم. می ترسم که می مانم. می ترسم که می روم. می ترسم که بترسم. دوباره مبهم گویی می کنم. اشکالی ندارد. در این صورت هم سینه من سنگین تر نخواهد شد هم تو بیشتر دوست خواهی داشت.
زمانی چند است که از آغوش پروردگار خویش می گریزم. هراس دارم که مبادا بار سنگین مسئولیت را روی شانه های نحیفم بگذارد. در دشت خاکستری مانده ام. نه می روم نه می مانم. نه زندگی دلربایی می کند و نه مرگ آسان جلوه می کند. هیچ چیز از من جاری نمی شود. هیچ کدام از کارهایم و حرف هایم. شاید فقط همین کلمات. مجالی تا درددل کنم.دوباره انفعال روحم را در آغوش می گیرد. زمانی که میانه لحظه ای زیبا نگاه به چهره معشوق یا لمس معنا ناگهان همه چیز عادی می شود. اما می دانم که با ادامه دادن انفعال رهایم می کند. نمی ترسم.
مهم ترین چیزی که یونگ به من یاد داد این بود که بخشی از تو در چیزی است که از آن اجتناب می کنی.من بیش از همیشه دلتنگ خدایم هستم. دلتنگ مخاطب گم شده این نامه. دلتنگ خویشتنی که نمی گریخت. حالا کسی به من بگوید که کجا پیدایشان کنم؟