ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

نامه ای به تنهایی

ای حقیقی ترین درد جهان سلام! نرو. حداقل بگذار به اندازه خوردن یک لیوان چای نگاهت کنم. چرا همیشه مثل دزدها یواشکی از دیوار خانه ام بالا می آیی؟چرا از در نمی آیی عزیزم؟چرا سلام نمی کنی؟شاید تقصیر خودم است.پیش از این راهت نمی دادم انکارت می کردم.لعنت بر هر که تو را انکار کند. هنوز هم سرحرفم هستم که تو درد شریفی هستی اما هستی. نه اشتباه کردم. شرافت در چیزی است که در آن حق انتخابی بوده باشد. تو درد شریفی نیستی تو درد هستی و هستی.

درد!وقتی نیستی کجایی؟درمان شده ای یا تاثیر موقت مسکن است؟چه می گویم مگر می شود تو درمان شوی؟درمان تو مرگ من است. بعضی چیزها هیچگاه پشت سر گذارده نمی شوند. فقط کمرنگ می شوند.هیچ وقت نتوانستم با کسی به اندازه یک 24 ساعت تنهایی را برطرف کنم. چون دنبال دیگری نبودم دنبال اینه ای برای خودم بودم. انگار تجربیاتم باید تایید شوند. دلم می خواست دریچه دنیای تاریک خودم را به روی کسی باز کنم. اما فهمیدم به درد کسی نمی خورد. هرکس برای خویش آمده است و این خودخواهی پلیدی است که بخواهم توقعی از کسی داشته باشم. چنین چیزی مطابق شرافت سرباز گونه من نیست.

به راستی که تو همه جا هستی. حتی وقتی می نویسم می دانم کسی مرا میان این کلمات نخواهد یافت و عادلانه نیست که بیابد. هرکس به دنبال خودش می گردد. چرا باید دیگری را بیابد؟هر روحی که در این دنیا ردی از خودش به جا گذاشته می داند که دیگران در ردپای او به دنبال چیزی برای خود می گردند. شنیده ام که باید چه کرد. می دانم که باید با مشترکات پیش آمد. جایی که منفعت مشترکی در کار باشد. اما چه می شود کرد که منفعت و زیان هم در این دنیا ثابت نیست مثل همه چیزهای دیگر. از وقتی که فهمیدم در لحظات وصل هم به جدایی می اندیشم. وقتی از مصاحبت با کسی لذت می برم فکر می کنم که شاید هفته بعد از مصاحبت این شخص لذت نبرم و هفته بعد بعد اوضاع دوباره برگردد. تمام بدبختیم در زندگی همین بود که همیشه دنبال بهترین و پاک ترین و بادوام ترین بودم. و به همین خاطر مدت ها خدایم را به عنوان تنها کسم برگزیده بودم. چقدر هنوز هم یادآوری قداست آن لحظات در نظرم شیرین است. حسی که با کلمات نمی آید. خودش بی واسطه طعم دارد. تا اینکه بریدم. بریدم اما نه از او. بلکه از خودخواهی مقدسم. نمی خواستم نباشم. می خواستم صادق باشم. اما چگونه دیدم انسان را؟ چطور دیدم انسان را که خیال کردم اگر نیاز وادارش نکند چیزی را برمی گزیند؟

دردتنهاییدرمان
۳
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید