سی سال پیش از این در غروب یکی از روزهای بهاری آنگاه که خورشید به پشت کوهی می خزید تا ماه در آید خداوند نوزاد نازنینی را به ما عنایت کرد.
دیگر تمام دغدغه ی ما اوشده بود ،با او بازی می کردیم ،سرگرم می شدیم و در کنار او می گفتیم و می خندیدیم و اورا ترو خشک می کردیم و دیگر خودمان را فراموش کرده بودیم .مدتی که گذشت دیدیم که وقتی شیر می خورد دهانش کف می کند و این موضوع مادرش و مرا بسیار نگران کرده بود .
همسایه ها واقوام با حالتی دلسوزانه همه نصیحتمان می کردند که هرچه زودتر بچه را به درمانگاه ببریم وتادیر نشده فکری به حالش بکنیم و این میزان استرس ونگرانی مان بالخصوص نگرانی مادرش را بالا می برد .
سولین را دریک روز بارانی برداشتیم و به درمانگاه محله بردیم ؛ مشکل را که گفتیم دکتر نگاهی به کودک انداخت و چشم و دهانش را معاینه کرد و گفت :"هر چه سریعتر او را به بیمارستان کودکان ببرید تا درمانش کنند من کاری نمی توانم بکنم ."دراینجا بود که دلمان فرو ریخت و ابرسیاه نا امیدی بر وجودمان سایه انداخت .
با خدایا به دادمان برس ،خدایا کمکمان کن ،خدایا ما شفای بچه را از تو می خواهیم به خیابان رسیدیم و پس از کمی این سو و آن سو دویدن ماشینی کرایه کردیم و به طرف بیمارستان کودکان حرکت کردیم .
مادر سولین درتمام راه اورا گرم به آغوش کشیده بود وبا او نجوا می کرد :"مادر برایت بمیرد ،چیزی نیست ،خیلی زود خوب می شوی عزیزکم "
رسیدیم به تقاطع ولیعصر و طالقانی و وارد بیمارستان شدیم در راهرو بیمارستان که بودیم خانمی پیر ومسن ما را و بچه را که دید به طرفمان آمد و گفت:" شما برای چه این جا آمده اید ،این بچه هیچ چیزش نیست ،چرا این همه دلهره و اضطراب دارید ."ما چیزی نگفتیم اما در دلمان گفتیم که :"برو ببینیم بابا ،شما مگر دکتری ؟"
پس از مدتی که نوبتمان شد و وارد اتاق دکتر شدیم ،باحیرت دیدیم که همان خانم مسن پشت میز طبابت نشسته است ؛کمی شرمنده شدیم ولی خانم دکتر با خوبرویی و مهربانی گفتند :"آمپولی برای کودکتان می نویسم ،بعد از تزریق خوابش می برد و وقتی بیدارشد ،لب هایش خشک می شود پس شما کمی آب به لب هایش می زنید ،وپس از مدتی دیگر دهانش کف نمی کند اگر هم کف کرد مسئله ی زیاد مهمی نیست ونباید نگران باشید ."
از بیمارستان در آمدیم خدا را هزاران بارشکر کردیم که سولین ما بیماری اش جدی و مهم نبود ؛خواستیم که برگردیم به خانه و دیگر هواداشت غروب می کرد و شب می شد .
به نزدیکترین آژانس سرزدم ؛از مقصدم پرسیدند و قتی گفتم اسلامشهر ،به همدیگر نگاه کردند و هیچکدام حاضر نشد مارابرساند ،گفتم کرایه اش هرچه باشد کمی هم رویش می گذارم و تقدیم می کنم باز هیچکدام راضی نشد ومن هم در آژانس را محکم به هم کوفتم وبیرون آمدم.
لحظاتی درکنار خیابان ایستاده بودیم که یک آقا و خانم با یک ماشین شاستی بلند جلوی پایمان ترمز کردند و گفتند:" بیایید بالا "
سوار شدیم ،هردو از آدم های متشخص،فهمیده ومتخصص در پزشکی بودند .
گفتند:"تا شما را درکنار خیابان بچه بغل دیدیم ،متوجه شدیم که بیمار دارید وسوارتان کردیم و تا میدان آزادی شما را می بریم ."
یک دسته پول از جیبم درآوردم و روی داشبرد گذاشتم و گفتم: "این کار شما ،این محبت شما با هیچ چیزی قابل جبران نیست ،ببخشیدناقابل است ."
آن ها قبول نکردند و پول را بازگرداندند و به آزادی رسیدیم و از آن جا هم ماشین دیگری کرایه کردیم و به منزل آمدیم و در این رفت و برگشت گویی چندواحد درس انسان شناسی پاس کردم و باخود گفتم عجب دنیایی است این دنیا