آینه سالها بود بر دیوار اتاق جا خوش کرده بود؛
بیهیچ تغییری،
بیهیچ حرفی.
اما آن صبح،
وقتی زن روبهرویش ایستاد،
آینه برای اولینبار احساس کرد باید چیزی بگوید.
زن آرام دستی به صورتش کشید،
انگار میخواست چیزی را پاک کند؛
چینهای ریز کنار چشم،
یا شاید خاطرهای را که سرسختانه نمیخواست رهایش کند.
چشمهایش سرخ بود؛
آنقدر که انگار شب قبل
ماه هم با او گریسته باشد.
لبهایش میلرزیدند—
نه از سرما،
از سنگینی حرفهایی که سالها در گلو مانده بودند.
آینه دخترکی را به یاد آورد
که سالها پیش مقابلش میایستاد—
چشمانی درخشان،
خندههای بیغصه،
و دلی که خیال میکرد دنیا امنترین جای جهان است.
حالا همان دخترک،
زنی شده بود
مادر،
اما خستهتر از آنکه کسی باور کند.
زن چشمهایش را بست.
لرزی آرام در قاب آینه دوید—
انعکاس اندوهی که از شیشه گذشته بود.
وقتی دوباره نگاه کرد،
لبخند کوچکی بر لب داشت؛
لبخندی ضعیف،
اما زنده.
زیر لب گفت:
«میگذره… فقط باید بگذره.»
و آینه فهمید
همین جملهی لرزان
شجاعانهترین چیزیست
که یک دل تکهتکه میتواند بگوید.
زن از کنار آینه گذشت و وارد اتاق نیمروشن شد؛
نور ضعیفی از پنجرهی خاکگرفته میتابید
و گردی از سالها در هوا معلق بود.
انگار خانه هم خسته بود؛
مثل خودش.
آهی از سینهاش بیرون آمد—
سنگینتر از یک خستگی معمولی.
آینه هرچقدر هم که پیر شده بود،
رنجهای زن را نمیدانست؛
نه آن زخمهایی که در چشمانش آشکار بودند،
نه آنهایی که در سکوتش جا خوش کرده بودند.
زن روی تخت نشست.
دستهایش را روی زانو گذاشت،
انگار میخواست خودش را نگه دارد
تا فرو نریزد.
چند لحظه بعد
صدای نُچنُچ آرام بچهاش آمد؛
صدایی که همیشه در دلش گرمایی مینشاند،
اما امروز…
فقط مسئولیت بود،
فقط ادامه دادن.
به آرامی گفت:
«کسی نمیدونه من چی کشیدم…
کسی نمیفهمه.»
و درست همان لحظه
خاطرات مثل بادی سرد از پشت گردنش گذشتند—
شبهایی که با چشمهای خیس تا صبح بیدار ماند،
روزهایی که زیر بار حرفها و قضاوتها خم شد،
سکوتهایی که از ترس بلندتر بودند،
و بارهایی که هیچکس نگفت:
«کمکت میکنم.»
او زنی بود که
نه شکست،
نه تسلیم شد،
اما ترک برداشت
در جاهایی
که هیچکس نمیدید.
بچه بیدار شد و گریه کرد.
زن آرام به سمت گهواره رفت،
او را بغل کرد،
صورت کوچکش را روی شانه گذاشت،
و همانجا—
در آغوش کوچکی که هنوز چیزی از دنیا نمیدانست—
چشمان زن شکستند.
اشکهایش بیصدا روی لباس کودک چکیدند؛
نه از ضعف،
بلکه از وزن سالهایی که هرگز
برای کسی تعریف نشده بودند.
بچه آرام شد،
اما زن نه.
زیر لب گفت:
«اگه بدونن…
اگه فقط بدونن…
من چقدر تنها جنگیدم.»
گهواره آرام تاب میخورد،
به ریتم قلبی که هنوز
اصرار داشت ادامه بدهد—
با تمام رنجهایی که زن
در خودش دفن کرده بود.
و همانجا،
در گوشهای دور از آینه،
لحظهای کوتاه اما روشن شکل گرفت:
لحظهای که زن فهمید
هیچ آینهای
هیچوقت نمیتواند
تمام حقیقت یک انسان را نشان دهد.