ویرگول
ورودثبت نام
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانیشاعر .نویسنده .دکلماتور
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

قلمروخاکستری

در این قلمروِ بی‌تاب،

ساعت‌ها،

با شمارشِ نفس‌هایِ لرزانِ من،

عقربه‌هایشان را می‌چرخانند.

و این دیوارها،

که شاهدِ خاموشیِ سال‌هایِ من‌اند،

نامِ مرا

از زنگارِ فراموشیِ خود، پاک کرده‌اند.

از زمانی که لبخند،

چون ستاره‌ای در جیبِ شبِ من

گم شد،

و هر سپیده،

نقابِ اشک بر چهره‌یِ من می‌نهاد،

و مرا به روزی بازمی‌گرداند

که در آن،

حضورِ من،

همچون غریبه‌ای ناخوانده بود.

در زلالِ آینه‌ها،

زنی دیگر را می‌بینم؛

زنی که زیرِ بارِ نگاهِ یخبندانِ تو،

هویتش را

در سایه‌ها گم کرد.

و هرگاه

که قصدِ ایستادن نمود،

صدایی از اعماقِ غیبت،

نجوا کرد:

«تو، هرگز

کافی نیستی.»

کافی نیستی

برای آغوشی گرم،

برای نگاهی که

شناسنامه‌یِ عشق باشد،

و برای دستی که

جز لمسِ زخم‌هایِ مکرر،

چیزی نیاموخته باشد.

سال‌هاست

دلِ من،

چون پرنده‌ای

در قفسِ استخوان‌هایم،

نفس می‌کشد؛

پرنده‌ای که آموخته

نَباید پرید،

نَباید آرزو کرد،

و نَباید باور کند

که آسمان،

حتی برای بال‌هایِ شکسته،

گشوده خواهد شد.

اما،

در ژرفایِ همین دخمه‌یِ تاریک،

جرقه‌ای از نور،

همچون بذرِ حیاتی ازلی،

در سکوت

شکوفا می‌شود.

و زمزمه می‌کند:

«گرچه راه،

دراز است و تلخ،

و اگرچه زخم‌ها

عمیق‌تر از آنند

که شسته شوند،

اما هنوز...

امکانِ شروعی دوباره هست.»

من

دیگر

آن بانویِ نخستین نیستم

که هر نیشِ تحقیر،

او را چون برگِ پاییزی

خشک و بی‌رنگ می‌کرد.

اینک،

از خاکسترِ ویرانه‌هایِ خویش،

صدایِ آرامِ خودم را

جمع می‌کنم؛

صدایی که می‌گوید:

«ارزشِ من

در چشمِ هیچ‌کس

حک نشده است؛

بلکه

در بطنِ این روحِ صبور

ریشه‌دار است.»

هنوز

در این جاده‌یِ ناتمام،

سفری در پیش است،

اما در پسِ حجابِ شب‌هایِ سرد،

پرتویِ گریزناپذیرِ امید

به سویم می‌تابد.

و من،

از همین شعاعِ اندک،

نور را،

نفس می‌کشم.

شاید

روزی که دست‌هایم

دیگر در لرزشِ گذشته غرق نباشند،

و به افقِ فردا

پل بزنند،

چندان دور نباشد.

شاید

این مبارزه‌یِ خاموشِ درونی،

این امیدِ نوظهور،

همان رهایی باشد

که سال‌ها

در سکوتِ گلوگیرِ بغض‌ها،

در انتظارش بودم.

و اگر روزی

کسی پرسید:

«چگونه از این گردابِ درد،

جان به در بردی؟»

بگویم:

«با اشک‌هایی که

رود شدند،

با سکوتی که

فریاد شد،

و با اراده‌یِ زنی

که حتی

وقتی تمامِ دنیا

او را انکار می‌کرد،

نورِ زندگی را

در ناخودآگاهِ خویش

روشن نگه داشت

روشن نگه داشت.»

نور
۸
۲
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانی
شاعر .نویسنده .دکلماتور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید