ویرگول
ورودثبت نام
Modaresii
Modaresii
Modaresii
Modaresii
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

یازده شب و کلاچی که فرمان برد!

ساعت حدود یازده شب بود. آن شب، واقعاً حالم خوب نبود. انگار تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم جمع شده بود. درد عجیبی داشتم و حس می‌کردم باید حتماً استراحت کنم. اما خواهرجانِ اصرارکننده، یک‌تنه جبهه گرفت: «باید بریم دکتر!» بلند شدن و رفتن به دکتر در آن ساعت و آن حال، برایم حکم فتح قله اورست را داشت. اما او به زور مرا راهی کرد.

همین که سوار ماشین شدیم و زدیم به دل تاریکی شهر، گفتم: «دیگه خوبم، برگردیم خونه.» اما خواهر از این فرصتِ طلاییِ شب، برای یک هدف بزرگ‌تر استفاده کرد: «همین الان بهترین وقته که رانندگی یاد بگیری!»

من؟! اولین بارم بود که می‌خواستم پشت فرمان بنشینم، آن هم در دل شب! با استرسِ محض، گفتم: «باشه...»

وقتی نشستم پشت فرمون، یه حس عجیبی بهم دست داد. اولش وحشت بود، اما سریعاً یه حس دیگه جاش رو گرفت؛ حس قدرت عجیبی زیر پاهایم بود. انگار بالاخره کلید جهان زیر دستم بود! «هر جا دلم بخواد می‌تونم برم.»

خواهرم کنارم نشست و شروع کرد به دستور دادن: «ماشین رو روشن کن. هر کاری میگم انجام بده.» اما من انقدر استرس داشتم که تمرکزم رفته بود روی اینکه چطور باید این غول آهنی رو مهار کنم. چند بار پرسیدم «اول بگو چطوری ماشین رو نگه دارم؟»، گفت: «بهت میگم، عجله نکن.»

خلاصه ماشین روشن شد و حرکت کردیم. باورم نمی‌شد! با خوشحالیِ پنهانی، داشتم رانندگی می‌کردم. یک مسیر کوتاه را با احتیاط تمام طی کردم، تا اینکه به یک سراشیبی رسیدیم. آنجا دیگر ترسِ کنترل ماشین غلبه کرد. تندتند می‌گفتم: «چطور نگه دارم؟ بگو! بگو چطور نگه دارم!»

او هنوز با خونسردی می‌گفت: «بهت میگم.»

رفتیم تا رسیدیم به صف ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک شده بودند. این بار، دیگر آن لحن آرام و معلم‌گونه قبلی را نداشت. داد زد و فریاد کشید: «نگه‌دارررر!»

فریاد خواهرم آنقدر ناگهانی و بلند بود که سیستم عصبی‌ام کاملاً قفل کرد. پای راستم ناخودآگاه از گاز جدا شد و پایم به سمت ترمز رفت، اما استرس تمام ماهیچه‌هایم را منجمد کرده بود. در آن لحظه، تنها کاری که توانستم انجام دهم، فشردن محکم ترمز بود، در حالی که کلاچ بیچاره فراموش شده بود. صدای «قژ» خفیف و یک ضربه نرم، سکوت را شکست. درست زیر نور چراغ ماشین پارک شده جلویی، ایستاده بودیم. یک تماس نرم، نه یک تصادف ویرانگر.

هوا سنگین شد. ثانیه‌ای بعد، هر دو از ماشین بیرون پریدیم. قلبم به شدت می‌تپید. ماشین جلویی را وارسی کردیم؛ حتی یک خش هم روی سپر نبود. یک برخورد کاملاً بی‌ضرر، اما برای من، شبیه به عبور از یک آزمون بزرگ بود. خنده‌ای عصبی و سریع، جایگزین وحشت شد و ما، با دستیابی به هدفی که در ابتدا برایم غیرممکن بود، سریعاً خود را به آغوش خانه رساندیم.

جالب اینجاست؛ به محض اینکه وارد خانه شدم و پاهایم را روی فرش گذاشتم، خبری از آن کسالت و سنگینی بدن نبود. هیجان خالص، هرچه بود را شست و برد. آن شب، من نه فقط رانندگی در شب را یاد گرفتم، بلکه طعم آزادی‌ای را چشیدم که ارزش تمام استرس‌ها را داشت. بهترین خاطره من، همان برخورد بی‌ضرر و فرار سریع ما بود.

شبشکست نوردنده عقب با اتو ابزار
۱۷
۱۱
Modaresii
Modaresii
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید