ویرگول
ورودثبت نام
انوشه
انوشه
انوشه
انوشه
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

داستان سفر پر دردسر نوشته انوشه

سلام دوستان من !

امروز میخوام واستون داستان سفرم رو تعریف کنم ، یک سفر پر دردسر پس با من همراه باشید تا آخر داستان.

من و مامانم و پدرم و برادرم در خانه نشسته بودیم که یک هو برادرم گفت: وای این عکس را نگاه کنید در لرستان یک ابشار دیدنی و جذاب هست می‌توانیم در عید به آنجا سفر کنیم من هم خوشحال شدم و با شوق گفتم مامان میشه بریم؟ مامان با کمی فکر گفت: نمیدانم شاید بشود پدرم گفت آره چرا که نه خب پسرم بگو ببینم این آبشاری که می‌گویی کجاست؟

برادرم گفت: گفتم که در لرستان است . پدرم گفت: خب پس وسایلتان را آماده کنید و آماده باشید فردا صبح حرکت می‌کنیم به سمت لرستان!

من و برادرم هورا کشیدیم و مادرم هم لبخند زد.

شب وسایلمان را درون چمدان چیدیم و صبح راه افتادیم،مادرم هم برایمان ساندویچ درست کرده بود تا در سفر غذا های رستورانی و مضر را نخوریم.

راه افتادیم و یک هو پدرم گفت:وای بچه ها بنزین نداریم،مامانم استرسی شد و گفت در نقشه ۱ کیلومتر دیگر یک پمپ بنزین است اما نمی‌دانم بنزینمان برای یک کیلو متر کافیست یا نه.پدرم .گفت فکر کنم کافی باشد. سپس من از مامانم پرسیدم مامان، می‌توانیم از درس ریاضی ششم که مبحث مختصات است هم در نقشه خوانی استفاده کنیم؟ مادرم گفت: صد البته خیلی راحت است و یادم داد چطور با مختصات نقشه خوانی کنم. به پمپ بنزین رسیدیم و بنزین زدیم،بعد هم من خوابیدم و شب شد مادرم گفت پاشو دخترم شب شده می‌خواهیم غذا بخوریم من هم بلند شدم و مادرم ساندویچ های که خودش درست کرده بود را به دستم داد من هم تشکر کردم ، پدر گوشه ای پارک کرد تا غذا بخوریم وقتی غذایمان تمام شد پدر ماشین را روشن کرد و شروع به حرکت کرد. برادرم خوابش برد من هم همراه پدر مادرم اهنگ گوش دادم.

نزدیک شده بودیم تقریبا یک ساعت تا لرستان مانده بود، من هم خوابم برد و با صدای پدرم که می‌گفت بچه ها بچه ها بیدار بشید رسیدیم من و برادرم بلند شدیم و به دور و بر خودمان نگاه کردیم،تابلویی به چشمم خورد که رویش نوشته بود به لرستان خوش آمدید.گفتم :وای رسیدیم، برادرم هم گفت:آخ جون،مامان خندید و گفت :خب،الان باید بریم هتل و وسایل را بزاریم و تا شب استراحت کنیم و صبح می‌رویم به ابشار من و برادرم گفتیم خوب است. به هتل که رسیدیم وسایلمان را گذاشتیم و تا شب استراحت کردیم .صبح که شد مادر من و برادرم را بیدار کرد و گفت بچه ها بیدار شوید و صبحانه بخورید تا برویم من و برادرم بیدار شدیم و مسواک زدیم و رفتیم صبحانه خوردیم و حاضر شدیم تا برویم ابشار سوار ماشین شدیم و به سمت ابشار حرکت کردیم.راه ابشار خیلی زیبا بود ولی یک هو باران شدید گرفت نمی‌دانستیم چکار کنیم. پدر گوشه ای نگه داشت و گفت خداروشکر بلاخره باران آمد! و لبخند زد و پیاده شد گفت :میخواهید مدتی اینجا بمانیم تا باران قطع شود آن وقت دوباره حرکت می‌کنیم .ماهم گفتیم بسیار خب، و مامانم آهنگی گذاشت و ماهم گفتیم واییی دوباره اهنگ های بی قافیه‌ی مامان و خندیدیم .برادرم آب و هوا را نگاه کرد و گفت نیم ساعت دیگر باران بند می‌آید،پدرم گفت پس نیم ساعت دیگر حرکت می‌کنیم.نیم ساعت گذشت و باران بند آمد و ما حرکت کردیم یک هو دیدیم باران دوباره شروع کرد به آمدن اما این دفعه با شدت ۱۰۰ برابر بیشتر سیل عظیمی راه افتاد و ما وحشت کرده بودیم ماشین ها روی آب بودند نمیدانستیم چه کنیم و سریع پیاده شدیم و رفتیم داخل یک مغازه صاحب مغازه گفت:وای چه سیلی و ماهم با تعجب گفتیم وای باید چه کنیم ؟ بی وقفه من گفتم مامان میدونی به سیل چی میگن ؟ مادرم گفت: نه چه میگن گفتم در یک کارتون دیدم که میگن بلایای طبیعی ناشی از تغیرات آب و هوایی مادرم خندید و گفت: آفرین گلم!

باران قعط شد اما سیل جاری بود پس به سمت هتل حرکت کردیم و نرفتیم ابشار.شب شده بود شام خوردیم و من هم داشتم کتاب میخوندم که یک هو پدرم گفت فردا باید بریم من گفتم چرا ؟ ماکه تازه آمدیم پدرم گفت:چون فردا مدارس باز می‌شود من گفتم خب الان که سیل میاد مدرسه ها تعطیل میشن که! پدرم گفت:شهر ما که سیل نمی‌آید! منم گفتم راست می‌گوید پدر .

صبح که شد حرکت کردیم به سمت خونه تو ی راه همش فکر میکردم کاش میرفتیم ابشار. به مادرم گفتم و او گفت: مشکلی نیست عزیزم حتما قسمتمان نبوده دخترم منم گفتم شاید.

وسطای راه یهو ماشینمون جوش آورد و ما رفتیم مکانیکی و مکانیک گفت:ماشینتان فردا درست می‌شود اگر اینجا مسافرین من یک مسافر خانه خوب سراغ دارم پدرم آدرس آن مسافر خانه را گرفت و پیاده تا آنجا رفتیم صاحب خانه آنجا بود و یک اتاق به ما داد شب را آنجا خوابیدیم صبح هم ساعت ۷ پاشدیم و رفتیم پیاده روی تا با محله ای که درش بودیم آشنا شویم ۱۰ برگشتیم مسافر خانه و وسایلمان را برداشتیم و رفتیم آن مکانیکی و ماشین را تحویل گرفتیم و راه افتادیم. وسط راه خیلی گشنمان بود رفتیم یک رستوران تو راهی و غذا خوردیم دوباره حرکت کردیم. شب شد و ما در شهر خودمان بودیم اما به خانه نرسیده بودیم . من یکم در ماشین خوابیدم بیدار که شدم رسیده بودیم پیاده شدیم و رفتیم داخل خانه غذا خوردیم، فیلم دیدیم و خوابیدیم . صبح که شد از سفر زیبا و البته پر دردسرمان با هم گفتیم.

خب بچه ها این داستان ما هم تموم شد و وقتشه بگیم قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید . خداحافظ بچه ها .

بارانشب
۰
۰
انوشه
انوشه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید