قسمت پنجم
کفش هایش را پوشید به سختی میتوانست راه برود هر قدمی که برمیداشت پاهایش سنگین و سنگین تر میشد به محض آنکه از در خانه گوشه حیاط بیرون رفت گربه ای سفید دید چشمان گربه مانند چشمان هانا آبی بود و زیبایی بی نظیری داشت هانا لبخندی زد و جلوی گربه کمی خم شد تا او را نوازش کند گربه بی حرکت ماند انگار میدانست هانا برای او هیچ خطری ندارد هانا دستی بر سر گربه کشید و گفت : میشه باهم دوست بشویم؟
گربه دستش را به آرامی روی کفش هانا گذاشت و چشمانش را بست و هانا این حرکت را به عنوان جواب مثبت گربه طلقی کرد هانا گربه را به آرامی در آغوش گرفت و او را به داخل حیاط خانه برد
او تمام گل های بنفشه را که مادرش در باغچه کاشته بود به دوست جدیدش نشان داد که ناگهان چشمانش به دیوار جلویش افتاد او فقط سایه ی گربه را که در آغوشش بود را دید اما هیچ اثری از سایه خودش روی دیوار نبود هانا دوست کوچکش را زمین گذاشت و گربه بلافاصله مشغول لیس زدن دستش شد هانا چشمانش را مالید و دوباره به دیوار نگاه کرد اما باز هم چیزی ندید دستانش را بالا آورد و تکان داد پاهایش را کوبید چندین بار پرید اما بی فایده بود هیچ اثری از سایه اش روی دیوار نبود هانا کمی ترسید نگاهی به گربه انداخت که مشغول تمیز کردن خودش بود به سختی از خانه دوباره بیرون رفت هر لحظه قدم زدن برایش سخت تر میشد کمی از خانه دور شد پیرزنی را دید که خمیده و با عصا راه میرفت هانا آنقدر ترسیده بود که به او پناه برد گفت :
خانم شما میدانید چرا من سایه ندارم؟
پیرزن اهمیتی به او نداد و به مسیر خودش ادامه داد او آنقدر آرام راه میرفت که مدت ها طول میکشید تا به خانه اش برسد
هانا همانطور در کنار پیرزن قدم برمیداشت دستش را خیلی آرام روی شانه ی پیرزن گذاشت
صدایش را بالاتر برد و گفت :
میشود لطفا به من بگویید سایه من کجا رفته است؟ چرا من هیچ سایه ای ندارم؟
پیرزن از راه رفتن دست کشید و نفس عمیقی کشید و نگاهی به آسمان کرد و دوباره به مسیرش ادامه داد .هانا پیرزن را همراهی نکرد و ایستاد او با خودش فکر کرد شاید منظور پیرزن آن بوده که سایه اش در آسمان است هانا نگاهی به اطراف انداخت و به جر آن پیرزن فرد دیگری در آنجا ندید کمی آرام تر شده بود چون او مطمعن بود که سایه اش برای همیشه او را ترک نکرده و به زودی به سوی او بازمیگردد .