من فکر میکنم در این دنیا برای همه حداقل یک چیزی وجود دارد که وقتی آن را ببیند لبخند میزند. من میتوانم تقریبا برای همه چیز لبخند بزنم، اما بزرگ ترین لبخندم، همان که کل صورتم را روشن میکند و نور توی نگاهم میریزد، همیشه عاید سگ ها میشود.
درست شنیدید، سگ. همان یار چهارپا و مهربان، با تنی پشمالو یا بی پشم، فرقی نمیکند؛ همان موجودات دوست داشتنی که دلم را بی هیچ مقاومتی به سمت خود میکشانند.
من فکر میکنم اگر روزی حافظه ی گوشیم پاک شود، نصفش را سگها تشکیل میدهند. بقیه اش هم احتمالا تصاویری از سگ ها است که دوستانم وقتی دیده اند، فورا به من فرستاده اند چون به گفته خودشان یاد من افتاده اند. و بله اینطور شده که گوشی من عملا تبدیل به آرشیو ملی سگ های شهرمان شده است. سگ زیر پل، سگ جلوی نانوایی، سگ خوابیده وسط پارک با نور طلایی عصر، همه. و من هم وظیفه دارم که اطلاعاتشان را محفوظ نگه دارم.
خودم هم دو سگ دارم. میشل و مارسل.
ممکن است به خاطر اسم هایشان با خود فکر کنید که قرار است دور گردنشان شال هایی داشته باشند، عصرها در یکی از کافه های فرانسه قهوه بخورند و درباره فلسفه با هم بحث کنند، اما در واقع ساکن حیاط خانه ام هستند، ظرف آب دارند، ظرف غذا دارند، کلبه های چوبی دارند، آفتاب دارند، باد دارند و گاهی هم قیافه شان طوری میشود که اگر نشناسی شان فکر میکنی از یک دعوای خیابانی برگشته اند. یک چیزی مانند "اشرافزاده های تبعیدی" .


من اما در هر دو حالت عاشقشانم. اما همانقدر هم عاشق آن سگی ام که سر کوچه خوابیده و گوشش روی آسفالت پهن شده، انگار دارد به صدای زمین گوش میدهد.
من هیچوقت از سگ ها نترسیدهام. از بچگی همینطور بوده. بقیه بچه ها اگر سگی میدوید سمتشان جیغ میزدند، من برعکس، میدویدم سمتش و سگ جیغ میزد. من باور دارم این نترسیدن یک غریزه بوده. همه هم به این حقیقت زمانی که دیدند در چهار سالگی با وحشی ترین سگ محله رفیق شده ام، پی بردند. البته به جز مادرم. هروقت که من را با آن سگ میدید فشارش میافتاد. نگران بود هر لحظه پاره و پوره شوم.
الان هم همینطورم، اما الان دیگر بعضی وقت ها پیش آمده که ترسیده ام. کافیست در خیابان سایه ی یک دم تکان خورده ببینم، مسیرم عوض میشود. دیگر خداحافظ همراهِ محترم کنار دستم. من رفتم پیش دوست جدیدم.
حتی شده بستنی ای بخرم و بنشینم کنارش تا حرف بزنم.
بله، حرف بزنم. مفصل. از مدل موهایش تعریف کنم، بپرسم امروز چطور بوده، بگویم دنیا خیلی هم جای منطقی ای نیست، ولی فعلا داریم دوام میآوریم. گاهی هم قبل از عکس گرفتن ازشان اجازه میگیرم. نه اینکه جواب بدهند، اما فکر میکنم دلشان بخواهد که بپرسم. با آن نگاه هایی که نصفش بیحوصلگی ست و نصف دیگرش مهربانی. انگار میگوید: " باشه، حالا که خیلی اصرار میکنی بگیر اما طولش نده."
شاید تا الان برایت عجیب بوده است که چرا چنین این موجودات را دوست میدارم. آه اگر خودم هم میدانستم. نکند در زندگی قبلی ام سگ بودم؟ اما مگر الان که انسانم، همه ی انسان ها را هم اینگونه دوست دارم؟ یعنی تو فکر میکنی ما سگ های بدجنس هم داریم تا ازشان بدم بیاید؟
اما با این حال، باز هم فکر میکنم سگ ها همیشه سادهاند، بیشیله پیله اند، اگر خوشحال اند دمشان تکان میخورد، اگر ناراحت اند پنهانش نمیکنند و یک جا با صورت آویزان دراز میکشند و سگ محلت میکنند.
اما بعد همیشه آن جمله نکبت بار میآید.
جمله ای که مرا از لحظات عاشقانه ام با سگ بیرون میکشد، وقتی که دارم نوازشش میکنم و از پشت سر میشنوم که کسی میگوید: "نکن.. نجسه!"
آن لحظه مکث میکنم، برای آنکه صدای درون مغزم را خاموش کنم که دستور میدهد همین الان بپرم و خودم مثل یک سگ آن شخص را گاز بگیرم. اینکه ممکن است کثیف باشد را قبول دارم، همیشه رعایت میکنم، انسانم تمدن دارم، اما زمین تا آسمان فرق دارند این دو کلمه. همیشه دیده ام هنگام گفتن آن کلمه ی اول چطور با انزجار به آن سگ نگاه کرده اند. زورم میآید اینکه یک موجود زنده را با یک برچسب خلاصه کنند. انگار تمام مهربانی و وفاداری و آن چشم های بی پناه ناگهان محو میشود و فقط یک واژه میماند.
کاش قبل از قضاوت، پنج دقیقه کنار یک سگ بنشینند. فقط پنج دقیقه. دست بکشند روی سرش. ببینند چطور بی چشم داشت نگاهت میکند، انگار همین که در آن لحظه هستی برایش کافی ست.
میشل و مارسل گاهی وقتی دردودل میکنم، فقط مینشینند، حتی گاهی انگار گوش هم نمیدهند و منتظرند تا هرچه زودتر بروم اما بههرحال. هیچ راهحل درخشانی نمیدهند، هیچ نصیحتی نمیکنند، هیچ مقایسه ای در کار نیست. فقط هستند.
شاید این متن را نوشتم که بهانه ای باشد برای نشان دادن عکس هایشان. بههرحال احساس میکنم زیاد حرف زده ام و از این بابت مرا عفو بنمایید.
اگر روزی دیدید دختری در خیابان وسط راهش نشسته، با سگی که احتمالا اسمش را همان لحظه گذاشته "ژاک" ، "فرنگیس" یا "خانم مهربان" و دارد جدی حرف میزند، احتمالا منم.
و باور کنید در آن لحظه خوشحال ترین نسخه ی خودم هستم.






پ . ن : بار دیگر شاید گربه های گالری ام مهمان ویرگول باشند.