ویرگول
ورودثبت نام
یارا
یاراروایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
یارا
یارا
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

موزه ی زندگی هایی که می‌توانستی داشته باشی

یک عصر بی‌‌ هدف در خیابان‌ های شهر پرسه می‌زدم. از آن عصرهایی که آدم احساس می‌کند چیزی را گم کرده، اما نمی‌داند چه چیزی را. هوا خاکستری بود. نه باران می‌بارید و نه آفتابی در کار بود. آسمان انگار هنوز تصمیمش را نگرفته بود. تابلوی ساختمان را تقریبا ندیدم. فقط چند کلمه‌ ی رنگ‌ پریده روی دیواری فرسوده بود: "موزه‌ ی تمام زندگی‌ هایی که می‌توانستی داشته باشی". داخل رفتم. زنی پشت پیشخوان نشسته بود. آنقدر پیر بود که نمی‌شد سنش را حدس زد. بدون اینکه به من نگاه کند، گفت: "بالاخره آمدی" . پرسیدم: "قبلا هم اینجا بوده‌ام؟" گفت: "همه بوده‌اند. فقط یادشان نمی‌آید."

سردم شد. راهرویی طولانی مقابلم بود. دیوارها پر از قاب‌ هایی بودند که در نگاه اول خالی به نظر می‌رسیدند. اما وقتی نزدیک می‌شدی تصویر زندگی‌ هایی را می‌دیدی که هرگز اتفاق نیوفتاده بودند.

اولین قاب متعلق به زنی بود که می‌توانستم باشم. لبخند می‌زد. دوستان زیادی داشت. به نظر خوشبخت می‌آمد. اما وقتی بیشتر نگاه کردم متوجه شدم لبخندش در تمام عکس‌ ها دقیقا یکسان است. انگار سال‌ ها پیش روی صورتش دوخته شده باشد. در قاب بعدی نویسنده‌ ای را دیدم که می‌توانستم بشوم. کتاب‌ هایش روی میز ها بود. نامش همه‌ جا دیده می‌شد. اما در هیچ تصویری کسی کنارش نبود. در تصاویرش هیچوقت کسی را نگاه نمی‌کرد. فقط به نقطه‌ ای دور خیره بود انگار چیزی را جا گذاشته باشد که دیگر هرگز پیدا نمی‌شود.

سالن‌ها ادامه داشتند. در هر اتاق نسخه‌ ای از من زندگی می‌کرد. یکی ثروتمند بود. یکی مشهور. یکی عاشق. یکی شجاع. یکی آزاد. و عجیب این بود که همشان به نحوی غمگین بودند. نه غمگین به معنای معمول. چیزی عمیق‌ تر. مثل آدمی که به قله رسیده و ناگهان فهمیده آنچه دنبالش بوده هرگز آنجا نبوده است. انگار ساختمان از حسرت ساخته شده بود.

در آخرین سالن چراغ‌‌ ها کم‌‌ نور بودند. فقط یک آینه در انتهای اتاق قرار داشت. هیچ قابی وجود نداشت. هیچ زندگی دیگری نبود. فقط خودم. مدت زیادی به تصویرم نگاه کردم. چهره‌ ای معمولی. نه قهرمان. نه نابغه. نه خوشبخت‌ تر از بقیه. نه حتی مطمئن از اینکه راه درستی را آمده است. کنار آینه پلاک کوچکی نصب شده بود. روی آن نوشته بودند: " این تنها زندگی‌ ای است که هرگز فرصت تماشای کاملش را نخواهی داشت." چند لحظه طول کشید تا معنایش را بفهمم. بعد ادامه‌ ی جمله را خواندم: " زیرا تمام مدت مشغول از دست دادنش هستی. "

برای اولین بار در تمام بازدید احساس ترس کردم. نه از مرگ. از این فکر که شاید انسان بیشتر عمرش را صرف سوگواری برای زندگی‌ های نداشته اش می‌کند و متوجه نیست تنها زندگی واقعا موجودش، آرام‌ آرام از کنارش عبور می‌کند.

وقتی بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود. خواستم برگردم و یک بار دیگر ساختمان را ببینم.‌ اما چیزی آنجا نبود. نه موزه‌ ای.‌ نه تابلویی. نه حتی دری. فقط دیوار سرد و خالی یک ساختمان متروک. مدتی همانجا ایستادم. به تمام زندگی‌ هایی فکر کردم که می‌توانستم داشته باشم. بعد به زندگی‌ ای فکر کردم که داشتم. و برای نخستین بار فهمیدم هیچکدام از آن زندگی‌ های از دست‌‌ رفته مرا آزار نمی‌دهند. آنچه آزارم می‌دهد این است که روزی خواهم مرد، بی‌آنکه بدانم آیا زندگی خودم را واقعا زندگی کرده‌‌ ام یا تمام عمر مشغول خیال‌ پردازی درباره‌ زندگی‌ های دیگر بوده‌ ام.

شاید هیچکدام از آن نسخه‌ ها خوشبخت‌ تر نبودند. شاید فقط متفاوت بودند. و شاید تراژدی واقعی انسان این نیست که نمی‌تواند همه‌ راه‌ ها را برود. این است که تا پایان عمر نمی‌تواند از وسوسه‌ ی نگاه کردن به راه‌ های نرفته دست بکشد.

زندگییادداشتترس
۹
۳
یارا
یارا
روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید