ولی من پشت همه اون قیافهها یه آینده دیدم، یه زندگی. چشم هاشون سرشار از زندگی بود. زندگی هایی که حالا مجبور شدن ناتمام بمونن. مجبور شدن قبل از اینکه عاشق بشن، قبل از اینکه رویاهاشون رو زندگی کنن، خاموش بشن.
اون ها خودشون انتخاب نکرده بودن بجنگن، فقط توی جایی به دنیا اومده بودن که مرگ زودتر از آرزو سراغ آدم میاد. اون ها آدم هایی بودن که زندگی رو دوست داشتن اما آزادی رو، وطن رو بیشتر. ایستادن، روبهروی کسایی که زندگی و آزادی رو جرم کرده بودن. هر کدومشون میتونستن یه اسم باشن، یه صدا، یا یه خنده توی خیابون. نه یه عدد توی آمار. و من هنوز فکر میکنم اگر دنیا عادل تر بود، اگر گلوله زودتر از امید نمیرسید، اگر آزادی اینقدر تاوان نداشت، الان هر کدومشون کجا بودن؟ شاید یکیشون عاشق میشد. شاید یکی دیگه شب ها خسته برمیگشت خونه و با یه لیوان چای به فردا فکر میکرد. شاید مامان یکیشون تو خونه داشت به جونش غر میزد که چرا اینقدر دیر کرده. شاید یکیشون هنوز بلد نبود از رویاهاش حرف بزنه، اما دلش پر بود از امید.
مرگشون پایان نبود و حالا ما موندیم. چون اونها رفتن، اما جای خالیشون هنوز مثل سایه ای طولانی روی روزهای ما افتاده. سایه ای که یادآوری میکنه چقدر آسون ممکن بود هرکدومشون هنوز بین ما باشن، تنها اگر در مکان اشتباهی به سر نمیبردن. و ما با تمام ناتوانیها، با تمام لحظههایی که دلمون میخواست از این روایت دور بشیم باز در همون مسیر ایستادیم؛ با نام هایی که آروم نمیگیرن، با تصویرهایی که هر بار چشم میبندیم، روشنتر از قبل برمیگردن.
گاهی فکر میکنم شاید کاری که برای ما مونده همینه، حفظ کردنِ روشنایی کوچکشون، حتی اگر دستهامون لرزون باشه. با همون امیدی که اگرچه زخمی، هنوز از مردن اجتناب میکنه.
و شاید همین اندازه کافی باشه، اینکه بمونیم. بمونیم و نذاریم این داستان به سکوت برسه؛ بمونیم و باور کنیم که نبودنشون باید معنایی داشته باشه.
