pt. 2
من یک نظریه دارم. نظریه ام این است که گربه ها از ما باهوش ترند و فقط برای اینکه مجبور نشوند مالیات بدهند این موضوع را پنهان میکنند. هیچ توضیح دیگری برای رفتارشان پیدا نکردهام.
کافی ست یک گربه را ببینی که روی دیوار نشسته است. نه عجله ای دارد، نه نگرانی ای، نه حتی به نظر میرسد بداند امروز چندشنبه است. با این حال طوری به دنیا نگاه میکند که انگار مالک قانونی کل سیاره است و ما بقیه فقط مهمان های ناخوانده ایم. گاهی هم نصف روز را همان جا میخوابد. بعد بیدار میشود، به یک نقطه خالی خیره میشود، سه قدم راه میرود، دوباره مینشیند و همچنان طوری رفتار میکند که انگار مشغول انجام یک ماموریت فوق محرمانه است.
من از آن آدم هایی هستم که اگر گربه ای در شعاع صد متری ام باشد متوجه حضورش میشوم. نمیدانم چطور. شاید یک حس ششم مخصوص دوستداران حیوانات باشد. شاید هم گربه ها امواجی مخفی پخش میکنند که فقط قربانیانشان دریافت میکنند.
در هر صورت، بارها پیش آمده وسط راه رفتن ناگهان بایستم. دوستانم فکر میکنند اتفاق مهمی افتاده است. اتفاق مهمی هم افتاده. یک گربه آنجاست. بعد همه چیز متوقف میشود.
ممکن است برای خرید نان بیرون رفته باشم.
ممکن است دیرم شده باشد.
ممکن است اصلا در حال انجام کاری بسیار مهم باشم.
اما ناگهان یک گربه روی دیوار ظاهر میشود و مغزم تصمیم میگیرد که این مهمترین اتفاق امروز است.
گربه زیر ماشین است؟ بسیار خب، من هم زیر ماشین را نگاه میکنم.
گربه روی دیوار است؟ بسیار خب گردنم تا فردا درد خواهد گرفت. ( در کودکی به خاطرش از دیوار بالا میرفتم اما اکنون باید خودم را کنترل کنم )
گربه خوابیده است؟ عالی. اکنون وقت آن است که بیست و هفت عکس کاملا مشابه از او بگیرم.
جالب اینجاست که اکثر گربه ها هیچ علاقه ای به همکاری ندارند. سگ ها معمولا با دیدن آدم ها خوشحال میشوند. گربه ها اما اول تو را بررسی میکنند. بعد دوباره بررسی میکنند. بعد تصمیم میگیرند که ارزش توجه داری یا نه. و معمولا نتیجهٔ بررسی شان برای غرور انسان چندان رضایت بخش نیست.
بعد شروع میکنم به نگاه کردنش. او هم معمولا شروع میکند به نادیده گرفتن من. رابطه ما بر همین اساس بنا شده است.من تحسین میکنم. او بی توجهی میکند. گاهی هم لطف میفرماید و اجازه میدهد دو متر نزدیکتر شوم، بعد یادش میافتد که باید شخصیت مرموزش را حفظ کند و با وقاری سلطنتی از صحنه خارج میشود.گربه ها استاد ایجاد توهم صمیمیت هستند.
با این حال من عاشقشانم. نه در حد سگ ها. این را با کمال احترام به جامعه گربه ها میگویم. سگ ها در قلب من یک بخش ویژه دارند که بعید میدانم هیچ موجودی بتواند تصاحبش کند. اما گربه ها هم ملک شخصی خودشان را آن اطراف خریده اند و ساکن شده اند. راستش را بخواهید گربه ها مرا یاد آدم هایی میاندازند که جواب پیام را سه روز بعد میدهند اما وقتی بالاخره جواب میدهند باز هم از دستشان ناراحت نیستی. اعصاب آدم را خرد میکنند اما به طرز عجیبی دوست داشتنی اند.
و بیشتر از همه عاشق این هستم که هر گربه ای انگار شخصیت مخصوص خودش را دارد.
بعضی هایشان شبیه استاد های دانشگاه اند که از سطح علمی دانشجویان ناامید شده اند.
بعضی ها شبیه بچه هایی هستند که پنج لیوان قهوه خورده اند.
و بعضی ها هم چنان با غرور راه میروند که انگار حداقل هفت نسل از خاندان سلطنتی را پشت سر خود دارند.
تنها چیزی که هیچوقت نفهمیده ام این است که چرا همیشه احساس میکنم آن ها بیشتر از ما از اوضاع خبر دارند؟ نگاهشان یک جور "من چیزهایی میدانم که تو نمیدانی" دارد. نمیدانم دقیقا چه چیزی اما هر بار که به یکی از آن ها نگاه میکنم این حس به سراغم میآید که او یک راز مهم درباره جهان میداند و تصمیم گرفته به هیچکس نگوید. و شاید هم حق با آن ها باشد. بالاخره موجودی که میتواند هجده ساعت در روز بخوابد و همچنان از همه ما آرام تر باشد احتمالا به رازی دست پیدا کرده که ما هنوز کشفش نکرده ایم. شاید هم صرفا دارد به یک موش فکر میکند. در مورد گربه ها هیچوقت نمیشود مطمئن بود.
و راستش را بخواهید، حتی اگر هفتاد سالم هم شود و گربه ای را ببینم باز دنبالش خواهم رفت.
احتمالا هم هیچ مقصد خاصی ندارم.
فقط کنجکاوم ببینم اعلیحضرت به کجا تشریف میبرند.










