حماسهی ماندگار
نه، این فقط یک جنگ نبود. این یک حماسه بود که در دل تاریخ جاودانه شد.
وقتی آتش از جنوب میوزید و آسمان آبادان دودآلود بود، زنانی که تا دیروز نان میپختند، پشت سنگرها نشستند و با دستهای خالی، اسطورهآفرینی کردند.
وقتی نخلهای خرمشهر میسوختند، مردانی که هیچگاه اسلحه به دست نگرفته بودند، با سینههای برهنه، جلوی تانکها ایستادند. نه از روی کینه، که از روی عشق. عشق به خاکی که پایشان در آن ریشه داشت.
یادت هست آن روزها را؟
پیرمردی که با عصا، آب و نان به جبهه میرساند.
نوجوانی که شناسنامهاش را سوزاند تا به خط مقدم برسد.
مادری که چهار پسرش را فرستاد و با اشک، اما سربلند، ایستاد.
همه با یک باور: این سرزمین، امانتی است در دستان ما.
جنگ تمام شد، اما حماسه تمام نشد.
حماسه، امروز هم جریان دارد. در هر کوچهای که نام شهید بر دیوارش نقش بسته، در هر دلهایی که هنوز برای آزادی میتپد، در هر نسلی که ندای «هیهات منا الذله» را زمزمه میکند.
ما، فرزندان همان مردان و زنانیم.
ما، ادامهدهندهی همان حماسهایم.
هنوز هم، اگر دشمن به خاکمان چشم بدوزد، خواهیم ایستاد.
نه از روی نفرت، که از روی عشق.
چون ایران، فقط یک اسم نیست.
ایران، نفسِ ماست.