
آینه ی شکسته که نوری دارد اما تکه تکه و پراکنده است.
دقت کرده اید کسانی که لبخند برعکس دارند زیبایی خاصی را به ما نشان می دهند، وقتی کسی لبخند میزند جهان کمی روشن تر میشود؛ اما وقتی لبخند برعکس به چهره میشیند، انگار خورشید پشت ابر پنهان شده و سایهٔ گرمی به زمین میبخشد.
این لبخند نه برای شادی بلکه برای پنهان کردن اندوه است؛ همان نقابی که میخواهد بگوید من خوبم، درحالی که در دل سکوتی سنگینی فرو رفته.
«لبخند برعکس، همان خطیست که از گوشهی لب آغاز میشود و بهجای بالا رفتن، آرام به پایین خم میشود؛ مثل شاخهای خسته که زیر باران سر فرود آورده. در نگاه اول شاید ساده باشد، اما اگر دقیقتر ببینی، هزار داستان ناگفته در آن پنهان است: دلتنگیها، شکستها، و امیدهایی که نیمه راه جا مانده اند.
این لبخند، دعوتی به سکوت است؛ به شنیدن صداهایی که کسی جرئت گفتنشان را ندارد. گاهی لبخند برعکس زیباترین حقیقت را نشان میدهد: اینکه انسان همیشه نمیخندد، همیشه نمیدرخشد،انسان کامل نیست و گاهی هم مثل ماه در نیمهی تاریکش آرام میگیرد. و شاید همین صداقتِ غم، ارزشمندتر از هزار خندهی مصنوعی باشد.»