ویرگول
ورودثبت نام
پانیذ.پ
پانیذ.پبه قول پرویز شاپور:به نگاهم خوش امدی!
پانیذ.پ
پانیذ.پ
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

من بزرگ نشده ام..

غروب شد و ساعت مچی دستم که هدیه تولدم از پری بود،۵ را نشان میداد.اگر الان بچه بودم و در حالی شیرکاکائو دامدارانم  را با کیک تاینی میخوردم،مادرم ازم میپرسید«ساعت چند است؟»میگفتم:«عقربه‌ی کوچک روی پنج است و بزرگش روی دوازده.»اما الان..الان به عقلم شک می‌کنند اگر بگویم عقربه ی کوچک روی چه عددی است..اما چه اشکالی دارد؟کسی به من خرده می‌گیرد که بچه شده ام؟مگر من به کسی گفتم چرا بزرگی کرده ای؟..به هفتِ بین انگشت اشاره ام و کناری اش که حالا جمع شده و چیزی بین خود گرفته نگاه میکنم..این چیست؟به زبان بچگی ام بگویم؟«یک چیز لوله ای که کم کم دارد خاکستر میشود و سرش اتیشی روشن است.»به آسمان نگاه میکنم..آن چیز خاکستر شده را بالا می آورم و بین لبانم میگذارم..عین زمانی که میخواستم شیرکاکائو دامداران بخورم..نی را بیرون می آورم و حالا فوت میکنم..«عین زمانی که میخواستم شمع های روی کیک گیتار شکل بابا را فوت کنم»..آسمان تار میشود و همزمان بویی می اید..«این بو شبیه همان بویی هست که وقتی دایی می آمد بعد یک ساعت در خانه میپیچید.»..سرم تیر میکشد..مگر سر درد فقط برای آدم بزرگ ها نبود؟یادم می اید وقتی بابا سرش درد میکرد یک قرص آکسار میخورد«قرصی که نصفش صورتی و نصفش سفید بود و روکش نداشت.»قرص آکسار و سر درد برایم نشانه بزرگ شدن بود..یعنی من بزرگ شده ام؟..نه نمیخواهم بزرگ شوم..

در پیاده رو به راه می افتم..یک قدم..دو قدم..حواسم هست پایم روی خط نرود..سرم پایین است و فقط جلوی پایم را میبینم..یعنی اشتباهم همین بود که فقط جلوی پایم را دیدم؟..دنبال جایی میگردم که آتش گرفتنش ضرری نداشته باشد..مثل قلبم..اما کجا؟کنار درخت؟نه خوب نیست..به راهم ادامه میدهم..به کوچه ای که«ته دارد» میرسم..نوشته است بن بست «دل»..دل بن بست است..هر دلی بن بست هست..وارد بن بست «دلم» میشوم و وارد بن بست «دل» میشوم..

ساختمان نیمه کاره ای میبینم..کنار خاک و اجر ها«لگنی بزرگ که از جنس اهن هست» میبینم..انگار قبلا داخلش مخلوطی شبیه «آب و آرد »وجود داشته..کنار آن کاسه ی بزرگ مینشینم.. کیفم را باز میکنم؛قرص نصف صورتی و نصف سفید را بیرون می آورم ،آن پاکت که چیزهای لوله ای سفید که سرش اتیش می‌گیرد را در می آورم،فندک را در می اورم،نامه‌‌ای که نوشتی که «وقتی عقربه کوچک بین چهار و پنج و عقربه بزرگ روی عدد ۱۱ بود» را دستم دادی را در می اورم..نمیخواهم بزرگ شده باشم..خرت و پرت های داخل دستم را در کاسه ی بزرگ می اندازم..فندک را از کنار پاکت نصفه و نیمه بر میدارم..اول پاکت..به شعله کشیدنش نگاه میکنم..داخل شعله چشم‌هایم را نگاه میکنم ..این متعلق به من نیست!..پاکت دستم را می سوزاند..با یک حرکت پرتش میکنم داخل کاسه ی بزرگ..قرص نصف صورتی و نصف سفید گوشه ی کاسه افتاده..با یک حرکت به سمت شعله پاکت هلش میدهم..بوی پلاستیک سوخته آزارم می‌دهد..مثل تو..بوی تو ،نگاه تو،چشمان تو،دستان تو،نامه ی تو آزار م می‌دهد.. نامه ی تو،اخ از این نامه ی تو..کاش سواد نوشتن نداشتی و میتوانستم بگویم نمیداند چه نوشته...نم باران میزند..میترسم باران مانع آتش گرفتن خودت و نامه ات شود..با حرکت دوم نامه را سمت شعله هل میدهم..نگاه میکنم به شعله که به آخرین جمله نامه کم کم می‌رسد..سرم را خم میکنم ..

چه میبینم؟«یه حرف شبیه به کوه که یه نقطه بالا سرش داره..به آن یک د چسبیده..کنارش یک عصای بلند و صاف..بغلش همان کوه اما اینبار بدون نقطه..به آن همان عصا چسبیده..کنارش یک کاموای گرد که کمی از نخش باز شده و به آن یک حروف عجیب دسته دار چسبیده..فکر کنم بالای آن کاموا یک نقطه باشد..»سعی میکنم کلمه را بخوانم..آتش با سرعت به سمت انتهای نامه یعنی همان کلمه ی عجیب می اید..سعی میکنم بخوانمش..نمیتوانم..اشتباه میخوانم؟..اخر من هنوز بزرگ نشده ام..یادم می اید کلمه را که حین بیرون رفتن از خانه به مادرم میگویم ..باید همان باشد..چون اخر نامه نوشته ای و میخواهی از نامه بیرون بروی؛مثل زمان هایی که میخواهم از خانه بیرون بروم..«خُداحافِظ»..

.

.

-پانیذ.پ

“یاعلی

داستاننویسندگی
۱۵
۶
پانیذ.پ
پانیذ.پ
به قول پرویز شاپور:به نگاهم خوش امدی!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید