
به راهرو باریک اتاق نگاه میکنم نمیدانم شاید تاثیر داروهای مسکن سرما خوردگی باشد که دلم میخواهد برایش بنویسم ولی برای من این راهرو باریک خانه پدربزرگ شبیه سقف ارزوهایم است برای اینده،ساده،دلنشین و آرام...
پایه گرگم به هوا های ساده بچگیمان و چه زود پاهای کوچکمان باعث دردسرمان میشد،افتادن همانا و گریه های از سرِ درد...
بزرگتر که شدیم خودمان را درگوشه اش پنهان میکردیم تا شاید مادر یکبار هم که شده ما را فراموش کند و برود اجازه دهد تنهای و دلتنگی را زودتر تجربه کنیم ،تا برایمان فقط قسمت عادی از زندگی شود...
و حالا حس میکنم دیوار های همان راهرو کوچک با موکت قدیمی پایه تمام غیبت های زیر لب دخترانه مان شدند وقتی سعی میکردیم تعداد بیشتری را کنار خودمان جا دهیم اگر از انهها بپرسیدتا صبح از ما و خنده ها و گریه هایمان سخن خواهند گفت زیرا از خودمان به ما اگاه تر بودند