میخواستم لیست تهیه کنم یک لیست بلند بالا، از همه چیزهای که عاشقشان هستم و تو میتوانی یادم کنی
ولی لحظه ای مکث تمام دوست داشتن هایم را از من گرفت...
چون تو بزرگترینشان بود پس.....
مرا از خاطرت ببر خیلی زودتر از اینکه خودم به نبودنم عادت کنم...
به برگ های پاییزی انطور که من نگاهی میکردم نگاه نکن چون تمام تابستان را منتظر زرد شدنشان بودم
وقت باران با خودت چتر داشته باش ،زیرا من عاشق دویدن زیر باران بدون چتر بودم مبادا یادم بیوفتی و قلب مهربانت آزرده شود...
شاید ان موقع هنوز رد دستانم روی خاک های قفسه کتابخانه باشد ،میشود کتاب نخوانی؟
من هنوز عاشق هندزفری سفید همیشگیم هستم همان که کل خیابان های شهر را با صدایش قدم میزنم آن را در نیمکت قدیمی پارک کنار خانه جا بگذار
گربه ها نوازش های مرا خوب به خاطر دارند...
ولی مهربانم ....
اگر روزی مرا به خاطر اوردی، دلتنگ شدی، باغبان شو
گلهای افتاب گردان بکار که من هر غروب به تماشای انها بنشینم و مقایسه کنم کدامتان زیباترید و کدامتان را بیشتر دوست دارم...
مرا لبخند های کودکان پیدا کن که پشت ویترین مشتاقانه به عروسک ها نگاه میکنند
و در اخر هر جا کاغذی دیدی که کسی کودکانه روی ان طرح های عجیب غریب کشیده بود شعر های سعدی و حافظ نوشته بود بدان روح خسته من در همان حوالی پرسه میزند