
تو
هزاران سال است
در من
زندگی میکنی
زندگیهایی که
هرگز
مالکِ واقعیشان
نبودم
کهنهسواری که
تو را
در برقِ شمشیرش
میبیند
یا کارگری
در معابدِ باستانی
که ذکرِ چشمانِ خوابآلودش
سلامتیِ توست
فریاد
نمیتوان زد
داشتنت را
شاید
قاصدی
خبرش را
برساند
به گوشِ دلدادهی کهنت
و از زندگی
دل بردارد
در کدامین زندگی
دنبالت بگردم؟
در قصرهای باشکوهِ
اشکانی
یا
آتشکدههای
ساسانی
تو
در کدام قصه
جا ماندی
که سالهاست
تمامِ زندگیها را
برای
دیدنت
میکشم