وقتی شروع به نوشتن کردم، خیلی استرس داشتم از نتیجهی کار.
اما وقتی نوشتم و خونده شد، استرسم تموم شد.
حالا دارم با آرامش به همهچیز نگاه میکنم؛
به تصمیمم برای نوشتن و منتشر کردنش، و احساس رضایت دارم از خودم.
یه جورایی قربون خودم میرم و عاشق خودمم.
دلم خواست بنویسم و این کارو کردم، و حالم همین الان بهتره.
نمیدونم فردا چی میشه،
ولی به وجود خدای مهربونم ایمان دارم و این کافیه.
اینارو گفتم که بگم:
خودمونو دوست داشته باشیم،
برای خودمون ارزش قائل بشیم،
و برای اینکه حال و احوالمون کمی بهتر بشه، تلاش کنیم.
همه با یک هدیهی گرانقیمت خوشحال میشن،
با حسابی پر از پول هم همینطور،
با یک خانه و ماشین هم خیلی خیلی خوشحال میشن.
ولی چرا خوشحال شدن گرون شده؟
اگه خوشحالی گرون بشه، اونوقت خیلی سخت بهدست میاد.
این ما هستیم که خودمون گرونش میکنیم.
حقیقتش، من با چیزهای کوچیک هم خیلی خوشحال میشم،
و جالب اینجاست که اونها دوامشون بیشتره.
من با دیدن رقص دختربچهی ساختمان روبهرویی رو بالکن،
یا خوردن بستنی یواشکی که بچه کوچیکم متوجه نشه،
یا ترسوندن همسرم با قایم شدن پشت در،
و یا بردن توی بازی،
جوری خوشحال میشم که نگو!
وقتی بهش فکر میکنم، شاید دلیلش اینه که خودم فاعلش هستم.
خودم خودمو خوشحال کردم.
انگار سخت نیست خوشحال شدن...
اول باید از خودمون انتظار داشته باشیم،
بعد خودمونو بشناسیم،
و برای خوشحال کردن خودمون تلاش کنیم. 🌿