فانتزی
فانتزی هم چیز جالبیه، یکی از فانتزی هام درباره یک اتوبوس بود، شاید بگین چه چیزی در مورد یک اتوبوس میتونه جذاب و جالب باشه؟ خب اولا باید بگم که این یک اتوبوس معمولی نیست، البته ظاهرش با بقیه اتوبوس ها یکیه و فقط یکی از پنجره هاش شکسته و یک توپ فوتبال هم افتاده پایین پنجره!
اتوبوس ما حال و هوای نیمه شب و بارونی داره، هم درون و هم بیرونش
داخل اتوبوس هم پر از مسافران گرم و صمیمی و غمگین شده، البته فعلا غم جایی در بین این مسافران ندارد، اتوبوس نیمه شب ما مقصد و مبدأ خاصی نداره
مسافران چگونه سوار اتوبوس بدون مقصد و مبدأ شدند؟ شاید از همان آغاز داخل اتوبوس بودند، از بعضی جنبه ها درسته، اما نه
اون ها سوار شدند آن هم در جاهای مختلف، شاید بهتره بگیم اتوبوس اونارو سوار کرد(فرقش رو آخر متوجه میشوید) یک سوال بی پاسخ اینه که اتوبوس چطور با وجود متفاوت بودن زمان و مکان تمام مسافران را سر شب سوار کرده بود
شباهت و تفاوت ها بین مسافران زیاد بود اما چند شباهت فاحش و اساسی داشتند، همه یک مشکل یا فکری داشتند که در ان شب بارانی و خاکستری، بدون هیچ مقصدی بیرون زده بودند، فکر میکنم خود اتوبوس هم همین کار را کرده بود
هر کس تنهایی در حال قدم زدن، موسیقی شنیدن، نوشیدنی خوردن برنامه داشتند که آن شب را سر کنند، بی خبر از اتوبوس و آن شب خاطره انگیز پیش رو
هوای پیاده روی برای مسافران در بیرون کم کم سرد و لرزان شده بود، همه به فکر یه سرپناه، پناهگاه، یک جای گرم بودند، خب مثل اینکه یک نفر صدایشان را شنیده و برای اولین بار قرار بود به خواسته خود برسند، اتوبوس هم جای گرم بود و هم سرپناه، تقریباً مطمئن و استوار هم بود اما نه خیلی،
سر شب اتوبوس جلوی تک تک شبگرد های ما ترمز کرد، چه در پیاده رو، چه در خیابان و ایستگاه و...
کسی یادش نبود که اولین نفر سوار شده باشد، اما همه موقع سوار شدن اتوبوس را پر از مسافر دیدند که فقط جای خودشان خالی بود، اول و آخر در اون اتوبوس اصلا معنی داشت؟
اتوبوس جلوی هر کسی ترمز میکرد بهشون یک حس گرم و قابل اطمینان انتقال میداد و مسافران حس میکردند که یا الان یا هیچ وقت، شبگرد ها تک تک با حس ترس و کنجکاوی و یک شهود درست بودن این کار، سوار اتوبوس شدند، صندلی های این اتوبوس با اتوبوس های دیگه یک تفاوتی داشت و تقریباً مثل دایره چیده شده بود، یا حداقل گونهای بود که مسافران روبرو و کنار یکدیگر باشند!
فضای بیرون اتوبوس هم سردتر شده بود و باران از نمنم باریدن خسته شده بود و تندتر میبارید، اما جای مسافران ما خبری از سرما نبود، شهر خاموش شده بود و فقط نور ماه روشنایی میداد اما انگار ماه هم میخواست پشت ابر ها پناه بگیرید و گرم بماند، شاید هم بتواند از پنجره شکسته بیاید کنار مسافران ما
چراغ های داخل اتوبوس خاموش بودند و فقط چراغ های جلو روشن بود که اون هم بخاطر مه گرفتگی فرقی با خاموشی نداشت، داخل اتوبوس تاریک نبود اما روشن هم نبود، تقریبا مثل هوای گرگومیش بود که خبر از شب میداد، مسافران میتوانستند صورت یکدیگر را ببینند اما نه خیلی واضح، داخل اتوبوس انگار خاکستری ملایم بود
فضا چنان گرم و صمیمی بود که هرکس میخواست یک صندلی کنارشان داشته باشند، مسافرا خواستند راننده هم کنارشان جا بدهند و اتوبوس را توقف دهند اما وقتی به کابین راننده رسیدند در قفل بود و تلاش بی فایده، همه چند لحظه ناراحت بودند اما مگر ناراحتی اینجا و این شب قدرتی داشت؟ نه
همه دوباره برگشتند و فضا گرم تر از قبل شده بود، هر کس لباس مختلفی پوشیده بود تمرکز بیشتر روی حرف و ها و نوع نگاه ها بود، اما یک لباس قابل توجه بود، شاید هم صاحب لباس، دختری بود با موهای کوتاه و چشم های سبز، اما رنگ چشم ها مهم نبود بلکه چیزی که پشت چشم ها بود جلب توجه میکرد، چشم هایی مضطرب اما مطمئن از یک تصمیم، تصمیمی که هم اجبار داشت و هم خواستن، هم ترس داشت و هم شجاعت، چه بود؟ نمیدانیم، شاید یک روزی متوجه بشیم، لباس دخترک لباس متصدی سینما بود، یک لباس تقریباً رسمی برای کار، انگار بعد از تمام شدن فیلم و بستن سینما فیلم زندگی خودش شروع شده بود، یا ادامه یافته بود، دخترک در زندگی هم مثل سینما بود، فیلم را قبلا ده ها بار دیده بود و پایان هر فیلم راهم میدانست، اما چرا دوباره با تماشاچیان نگاه میکرد؟ منتظر پایان دیگری بود یا فقط میخواست نگاه کند؟ مشخص نبود، بجای تصمیم به خونه رفتن، به پیاده روی در آن شب بارانی و زیبا رفته بود که اتوبوس جلویش ترمز کرد، دخترک هم بدون سوالی سوار شد و روی یک صندلی نشسته بود
ن
کنارش دختر با هودی مشکی و تتو روی دست و انگشت هایش نشسته بود، یک هدفون هم دور گردنش بود،
دختر از آنهایی بود که عامه پسند اجتماع نبود، بیشتر آدم ها بهش انگ مغرور بودن و... میزدند، شاید هم بود، البته کسی هم جرعت درگیری و دهن به دهن شدن با دخترک رو هم نداشت، چون میدانستد که عاقبت خوبی ندارد و ممکنه که حقایق رو مثل یک تو دهنی بخورند، گاهی خود دختر هم از خودش میترسید، اما زیر اون هودی مشکی، پشت اون همه تتو و انگشت فاکی که مثل سپر بیشتر مواقع بالا نگه داشته چی بود؟
شاید یک دختر مهربان و پر از عشق به زندگی مثل آن شرلی، شاید... خب ما نمیدونم چه بود و حق تصمیم گیری هم نداریم، اما چه شد که اون سپر رو ساخت؟ چی شد که احساس کرد همیشه باید مراقب باشد، یک شبه بود یا یک مسیر طولانی داشت؟ مشخص نیست!
دختر امشب در مورد اون سپر حرفی شد؟ شاید امش از بالا گرفتن انگشت وسط و گوش دادن به موسیقی راک و رپ و هودی مشکی خسته شده باشه و اون هارو تو اتوبوس کنار گذاشته باشه،
بین اون دختر هودی مشکی و دخترک چشم سبز ما، پسری نشسته بود که مشخص نبود از کجا اومده، یک کت و شلوار راحتی پوشیده بود، یک کت و پیراهن سفید و کفش و شلوار یک دست،
اما این سر شب این بیرون چکار میکرد؟ از عزا میومد یا عروسی؟ هر چه که بود مشخص بود وسط مراسم بیرون زده بود چون هنوز اول شب بود، چرا اومده بود بیرون و تنهایی قدم میزد؟ شاید از شلوغی پ سروصدا بریده بود و از اونجا بیرون زده بود، میخواست زیر باران و در تنهایی خودش قدم بزند، شاید چند نفری هم تا دم در دنبالش رفتند اما بعد از دیدن سرما بیرون با یک لحن و رفتار گور پدرش، در را بستند و به بقیه مراسم رسیدند، تقریباً میشه گفت مراسم عروسی یا کلا مراسم شادی بوده، پولک ها هنوز تو موهاش بود،
تنها و پیاده بود که یک اتوبوس جلوش ترمز کرد، پسرک هم با کلی سوال و یک حس گرم سوار شد، موقع سوار شدن چشمش به یک صندلی خالی بین دو دختر افتاد، گرمای عجیبی از نگاه دختری با هودی مشکی مشکی گرفت که به پسرک اشاره میکرد که روی صندلی خالی کنارش بنشیند پسر هم نشست و تشکر کرد، بعد سمت دیگرش رو نگاه کرد و به دختری با موی و کوتاه و چشم سبز سلام کرد و چند لحظه در چشمهانش خیره ماند، حس خیلی عجیب و آشنایی از چشم هان دختر میگرفت، پسر خم شد که اسم دختر را از روی پلاکی که به روی سینه لباسش بود بخواند، اما نور ماه برخوردی زنندهیی به پلاک کرد و مانع این کار شد، پسر هم دیگر تلاشی نکرد، چون یک خستگی عمیقی داشت و شاید همین خستگی اون شب از مجلس اونو بیرون کشده بود!
باران بیرون تندتر میبارید و انگار نمیخواست بند بیاید، چون نشانه از پایان بود
خبری از مقصد نبود، البته سوالی هم در این باره پرسیده نمیشد، مسلهی که برای بقیه باعث دلشوره میشد برای شبگردان ما برعکس بود و باعث احساس آرامش و دلگرمی میشد، شاید برای این بود که مسافران جایی برای رفتن نداشند و کسی هم منتظرشان نبود، انتظار واقعی، نه از آنها که مدیر منتظر کارمندش است، این اتوبوس تنها جایی است که به آن ها احساس تعلق میدهد، هیچدام آنها قبلا احساس تعلق نکرده بودند، در مورد دختر هودی مشکی مطمئن نیستم، شاید آخر داستان به جواب این سوال برسیم، کنار این دختر مردی تقریبا میانسالی نشسته بود، چهرهاش هنوز سفت و محکم بود اما چشم هانش و نگاهش یک خستگی و دلتنگی عجیبی داشت، از طرز نشستن و صحبت کرد و حرف هایش معلوم بود که قبلاً نظامی بود، یک گردنبند که مثل پلاک سربازان بود دور گردنش بود، شاید مال هم رزمش بوده ک...
چه چیزی افسر را این وقت شب بیرون کشیده بود، دلتنگی؟ خاطرات خدمت و هم رزمانش؟
احساس میکنم یه چیز عمیق تر باشه، افسر ما بیشتر اوقات سرش پایین بود، دختر کنارش هر از گاهی نگاه گرمی به او میانداخت،
دخترک با تتو ها طرز صحبت نسل جدید با شخصیت افسر همخوانی نداشت، اما اتصال عجیبی داشتند، افسر ما سرشار از تجربه و دخترک هم پر از احساست سرکوب بود، صحبت هایشان مثل پدر و دختری بود هر کدامشان می خواستند، دختر گویی با پدری که هیچ وقت نداشت و ندیده صحبت میکرد و سرباز هم با دختری که دلش می خواست دختر خودش باشد، افسر کنجکاو شد که دلیل این همه علاقه را آن هم با این سن و سال جوان دختر بپرسد، اما قبل از پرسیدن چشمش به گردنبند دخترک افتاد که مثل مال خودش گردنبند سربازان بود، چیزی در چشم هان افسر شکست، دخترک هنوز در حال حرف زدن بود، انگار با پدری که هرگز ندیده و نداشته صحبت میکند!
باران بیرون تندتر میبارید و انگار نمیخواست بند بیاید، چون نشانه از پایان بود
خبری از مقصد نبود، البته سوالی هم در این باره پرسیده نمیشد، مسلهی که برای بقیه باعث دلشوره میشد برای شبگردان ما برعکس بود و باعث احساس آرامش و دلگرمی میشد، شاید برای این بود که مسافران جایی برای رفتن نداشند و کسی هم منتظرشان نبود، انتظار واقعی، نه از آنها که مدیر منتظر کارمندش است، این اتوبوس تنها جایی است که به آن ها احساس تعلق میدهد، هیچدام آنها قبلا احساس تعلق نکرده بودند، در مورد دختر هودی مشکی مطمئن نیستم، شاید آخر داستان به جواب این سوال برسیم، کنار این دختر مردی تقریبا میانسالی نشسته بود، چهرهاش هنوز سفت و محکم بود اما چشم هانش و نگاهش یک خستگی و دلتنگی عجیبی داشت، از طرز نشستن و صحبت کرد و حرف هایش معلوم بود که قبلاً نظامی بود، یک گردنبند که مثل پلاک سربازان بود دور گردنش بود، شاید مال هم رزمش بوده ک...
چه چیزی افسر را این وقت شب بیرون کشیده بود، دلتنگی؟ خاطرات خدمت و هم رزمانش؟
احساس میکنم یه چیز عمیق تر باشه، افسر ما بیشتر اوقات سرش پایین بود، دختر کنارش هر از گاهی نگاه گرمی به او میانداخت،
دخترک با تتو ها طرز صحبت نسل جدید با شخصیت افسر همخوانی نداشت، اما اتصال عجیبی داشتند، افسر ما سرشار از تجربه و دخترک هم پر از احساست سرکوب بود، صحبت هایشان مثل پدر و دختری بود هر کدامشان می خواستند، دختر گویی با پدری که هیچ وقت نداشت و ندیده صحبت میکرد و سرباز هم با دختری که دلش می خواست دختر خودش باشد، افسر کنجکاو شد که دلیل این همه علاقه را آن هم با این سن و سال جوان دختر بپرسد، اما قبل از پرسیدن چشمش به گردنبند دخترک افتاد که مثل مال خودش گردنبند سربازان بود، چیزی در چشم هان افسر شکست، دخترک هنوز در حال حرف زدن بود، انگار با پدری که هرگز ندیده و نداشته صحبت میکند!
چه چیزی افسر سالخورده و خسته ما را اون شب بارونی بیرون کشیده بود، دلتنگی و نبود، نسبت به تعریف ها و شور اشتیاق در گفتن خاطرات مشخص بود که مدت ها کسی به حرف هایش گوش نمیداد، شاید امشب هم در خانه بحث سرهمین بوده، شاید افسر تعریف میکرد خاطره میگفت اما دختر و پسرانش اهمیتی نمیدانند و سرکوفت میزدنند، شاید امشب فرزندانش حرفی زدند که سرباز دیگر طاقت در خانه ماندن را نداشت و آن شب تصمیم گرفته بود بیرون بزند و اتوبوس هم که سوارش کرده بود، دختر هم با شور و شوق به حرف هایش گوش میداد و درگیر جزییات میشد، شور و اشتیاق دختر باعث شد که دریچه سدی که افسر بسته بود باز شود و گفتگویی عمیق و دو طرفه شکل بگیرد، افسر گویی با دختر که دلش میخواست دخترش باشد حرف میزد
سمت دیگر اتوبوس یعنی کنار دختر متصدی سینما، دختر دیگری نشسته بود، تناقض در نوع حرف ها و جزییات پوشش دختر کاملا واضح بود، در تیپ و استایلش چیز خاصی نبود، انگار تازه از سرکار برگشته بود، اما در طرز صحبت کردنش و نوع نگاه شخصیتش چیز متفاوتی بود، مانند یک ملکه صحبت میکرد، اگر کسی لباس هایش را نمیدید فکر میکردند از یک مراسم مهم بر میگردد، اما در میان حرف ها و گفتن از اهدافش یک تناقض پنهان مشخص میشد، تناقضی که از خستگی یک ناامیدی زیر پوستی میامد، همیشه چنین ادم هایی جسمشان در زندگی روزمره گیر کردهاند، اما روحشان در رویا ها و اهداف بزرگشان سیر میکنند، اما اگر حواسمان نباشد ممکن است همین اتفاقات روزمره باعث شود از اهداف و رویا هایمان دور شویم، برای دختر هم همین بود، دختر روزمرگی را مانند پله برای اهدافش میدید، اما گاهی حس میکرد که تمام زندگی اش همین پله ها و کار و روزمرگی است، در مکان کارش هم کسی به انسان بودن اهمیتی نمیداد اهداف و رویا ها پیش کش، همین موضوع دخترک را این شب با بدنی خسته از خانه رفتن باز داشت و خواب را به چشمانش حرام کرده بود؟نسبت به گِله های دختر از زندگی میشد فهمید که همین بوده، همین حس که خودش را زندانی پله های موفقیت میدید، موقع پیادهروی دختر بود که اتوبوس جلویش ترمز کرد، دختر هم با امید اینکه از این آشغال دونی نجات پیدا کند سوار شد، وارد اتوبوس شد و صندلی خال کنار یک دختر مو کوتاه دید، روی صندلی نشست و بعد از سلام با دختر به سمت دیگرش نگاه کرد و پسری رو دید که انگار مثل یه آتش فشان تازه خاموش شده
پسر کنارش تیپ و استایل هیپهاپی داشت و یک حس تعجب در نگاهش بود، از آنهایی که بعد از کلی تلاش برای درست کردن شاخه ها، متوجه میشی که مشکل از ریشهست!
از حرف های پسرک معلوم بود که با ساز و کار دنیا مشکل دارد اما یک چیزی در حرفایش تناقض داشت، امشب چه چیزی باعث شده بود که پسرک ناسازگار ما در این موقع شب بیرون بزند؟ دوباره حالش از زمین و زمان بهم خورده بود؟ دوباره حرف های انگیزشی عصبانیش کرده بود، یا این که دوباره پیرمردها شروع کردن به نصحیت کردن؟
نه همه این ها باعث چنین وضعیتی در دسر نمیشد، چون این ها برایش مثل روزمرگی بود، اما امشب گویی پسر یک چیز را فهمید، فهمیده بود که مشکل از ساز و کار دنیا نیست، مشکل از خود انسان هاست، شجاعتی که پسر برای این فهمیدن به خرج داده بود فراتر از حر تصور بود، خب چنین دگر گونی هایی اصلاً آسون نیست و همهاش برای پسر زیادی بود، پس برای چند ساعت خواست که از فلسفه فاصله بگیرد و در این دنیای کثیف قدم بزند، خوشحال بود که باران میومد، حس میکرد زمین را تمیز تر میکرد، پسرک سکوت عجیبی داشت، حق هم داشت چون یک شبه از اصلاح طلب تبدیل شده بود به برانداز و انقلابی!
امشب درگیری بین قلب و مغز پسر به یک صلح دردناک رسیده بود،
اتوبوس جلوی پسر ترمز کرد و اون هم سوار شد، نشست کنار دختری که معلوم بود اون هم مثل خودش از دنیا شاکیه، اما کمی ملایم تر
همه مشغول صحبت بودند که باران کم کم آروم شد، بعضی ها رو برشان راه نگاه کردند و بعد بیرون را، یک حس کنجکاوی با کمی ناامیدی داشتند، حس میکردند که شب در حال گذشتن است بالاخره تمام میشود، همه میدانستند که امشب زمان کندتر میگذرد اما کسی چیزی در موردش نمیگفت، شاید چون نمی خواستند با گفتنش جادوی این زمان را خراب کنند، اما شاید جادو نبود، شاید...
بعد از چند دقیقه نگاه به بیرون و سکوت، مسافران دست های یک دیگر را گرفتند و شروع کردند به آواز خواندن:
این ماهیم
مسافران اتوبوس نیمه شب به مقصد ناکجا،
محل سوار شدنمون با هم فرق داره
دلیل سوار شدنمون چندان فرقی نداره
همهی ما دنبال یک سرپناه بودیم
با داستان های مختلف و نبردهای پی در پی!
اما امشب آتش بس داریم
نیازی به جنگ نداریم
نیازی به نقاب نداریم!
همه یک مقصد داریم
اما کجاست؟
این ماهیم
مسافران اتویوس نیمه شب به مقصد ناکجا
آواز تموم شد و اتوبوس کمکم از بزرگراه خارج شد و وارد شهر شد، نور شهر چشم های مسافران را میزد، دست یکدیگر را محکم تر از قبل گرفتند، اتوبوس کنار بقیه اتوبوس ها رسید، ایستگاه ها مشخص بودند، اتوبوس به ایستگاه اول رسید، همه یک حس افسوس عجیبی داشتند، پسر کت شلواری میخواست دلیل نگاه دختر چشم سبز را بداند، افسر میخواست با دخترک در مورد موضوع مهم تری صحبت کند و هر کدام افسوس خودشان را، اتوبوس ایستگاه اول را رد کرد و ترمز کرد، مسافران دلشوره عجیبی داشتند، اتوبوس ایستگاه دوم و سوم را هم همینگونه پیشت سر گذاشت، تا اینکه رسید به ایستگاه آخر، سکوت به سنگینی فضا درون اتوبوس به وجود آمد، اتوبوس نزدیک ایستگاه اخر شد، اما ترمز نکرد!
ایستگاه آخر را رد کرد، مسافران متوجه شدند که دست یکدیگر را بیش از حد معمول فشار دادند، اما همه همین گونه بود، در همین لحظات تعجب و یه حس خوشحالی و فرصت دوباره که به مسافر ها هجوم آورده بود، باران بیرون تبدیل به برف شده بود، سکوتی که برف با خودش آورده بود با سکوت داخل اتوبوس یکی شده بود، مسافران دست یکدیگر را آرام رها کردند و دوباره شروع کردند به اواز خواندن:
این ماهیم
مسافران اتویوس نیمه شب به مقصد ناکجا،
محل سوار شدنمون با هم فرق داره
دلیل سوار شدنمون چندان فرقی نداره
همهی ما دنبال یک سرپناه بودیم
با داستان های مختلف و نبردهای پی در پی!
اما امشب آتش بس داریم
نیازی به جنگ نداریم
نیازی به نقاب نداریم!
همه یک مقصد داریم
اما کجاست؟
این ماهیم
مسافران اتویوس نیمه شب به مقصد ناکجا
اتوبوس دوباره وارد بزرگراه شد
نمیدونیم