مشیانه
عجبا!
کز گذر کاشی این مزگت[1] پیر
هوس "کوی مغان است دگر بار مرا"
گرچه بس ناژوی[2] واژونه
در آن حاشیهاش،
مینماید به نظر
پیکر مزدک و
آن باغ نگونسار مرا.
شفیعی کدکنی
فصل دوم
فقط از لولههای دماغش نفس محکم و عمیقی فرو میرفت و برمیآمد؛ سخت و سنگین. زیر بار یک تُنی مانده و صدای ترسناک کوبیدنهای مستمر از پشت سرش میشنید. بار پهن شده روی تنش مثل سنگ لحد و خاک و سیمان بود. بین مرگ و زندگی تردید داشت. رو به دیوار خوابیده، دست راست زیر چانه دهانش را قفل کرده، پاها چفت هم، دست چپ روی کپل و پلکها کلون شده. صدای دهشتناکی از پشت توی گوشش میکوبید مهر گیاه پیچیده در پایش؛ نمیهلید برهد، برود، بپرد! یک بار توانست به سختی چشم بگشاید و بفهمد زنده است. دقایقی چند چون قرنی طی شد تا بختک ول کرد صدا هم کوبیدنش تمام شد. پلکها با تنبلی باز شدند و دست راست آهسته از زیر چانه افتاد و نفس از دماغ به دهن گشاد و خشک راه یافت. این تنها باری بود که زن ترجیح میداد خواب نباشد!
رودی بود در بستر سنگلاخ و هرگز قصد رسیدن به دریا نداشت؛ قصد داشت، راهش پر پیچ و خم بود. آن قدر که دیگر باورش بر این بود که نخواهد رسید. از دههی شصت که بدترین و تلخترین سالهای عمرش بود لبهایش را به هم دوخت. کاش راه دیگری را انتخاب میکرد هرچند او که انتخابکننده نبود. سیلابهای تند و خشن آن روزها او را به این سو سوق داده بود. جهالت و توان جوانی هم کمکش میکرد. بیتأمل و با تحمل میرفت، راهی را که امروز به غلط بودنش عمیقاً معتقد بود.
سلام مهربان دوست 9/9/59
امروز متفاوت است بهاره جان، سه تا نُه کنار یک دیگر قرار گرفتهاند تا نُه دردسر زندگیام را به زخم بکشند و ثابت کنند من یکی از بدشانسترین آدمهای روی زمینم. میخواهی آنها را بدانی؟ هشت تایش را خوب میدانی. مشکلات مربوط به خانه و خانواده، مادر، پدر، خواهر، برادر و ... امّا نهمی از همه جالبتر است که باید بشنوی و بخندی: نداشتن یک خواستگار خوب که ازدواج کنم و بروم.
***
به این جای نامه که رسید حالت تهوع امانش را برید. از فکر این موضوع هم استفراغ میکرد. رهایش کرد. این را باید پاره میکرد و دور میانداخت وگرنه تا آخر عمر دل آشوب میماند.
سلام مهربان دوست 21/10/59
پاییز تهران با همهی زیباییهایش تمام شده و درختان در خواب زمستانی فرو رفتهاند. بوی خاک نمناک از باران، مشام را مینوازد. آسمان گرفته و غمگین همهی شهر را خاکستری کرده. جوّ محاط بر شهر به رغم بهار، عشق را میراند و اندوه میآفریند. زمستان با صلابت پیش میخرامد و پاییز سبک سر را میپراکند.
بهاره جان! چرا تاریخ امروز این قدر درهم برهم است؟ من مثل روزهای دیگر در دفتر مدرسه هستم و جای خانم مدیر فارغ شده نشستهام. این جا اصولاً خبری نیست. دو تا ناظم داریم که یکی از یکی خطرناکتراند یعنی جاسوس خانم مدیر که زاییده و مدتی است از شرّش خلاصیم.
از خانه چه بگویم؟ هفتهی گذشته شیرین دوست و همکارم زنگ زد و مرا به خانهاش دعوت کرد برای چای بعد از ظهر که رفتم... . دوست شوهرش را معرّفی کردند به عنوان خواستگار! کمی با هم صحبت کردیم راجع به چیزهای مختلف مثل این که؛ اهل گرگان است و کارمند و این طور چیزها و بعد خداحافظ. به او فکر نکردم، اما روز بعد شیرین زنگ زد و پیشنهاد خواستگاری رسمی داد. آخر هفته آمدند با شیرین و شوهرش. تقریباً همه او را پسندیدهاند. استخاره هم خوب آمده. شاید نامهی پیشین اثر کرده، نُه تا مشکل که یادت هست!؟
***
یک چیزی او را غلغلک میداد. سالها بود که این حال را داشت. باد که وزیدن میگرفت او را وامیداشت قلم بردارد و بنویسد تشتر[3] میطلبید که اپوس[4] بگریزد از روحش که خشکانده بود و حزین میداشتش.
امروز دیگر غصّهاش گرفته بود. نمیدانست این حالت تهوّع لعنتی را چه کند. عق میزد و از هر بویی حالش به هم میخورد. طبیعی بود. آبستنی است و هزار و یک بدبختی. قلم و کاغذ را انداخت و دوید طرف دستشویی. عق، عق، عق. از خودش عقش میگرفت. این چه بلایی بود که به سرش آمده؟ شکمش که بالا آمد عق زدنها تمام شد.
سلام مهربان دوست 10/10/60
میبینی دوست عزیز! چند تا صفر کنار هم، یعنی باختی و تمام شد در حالی که من آبستنم و دیگران نمیدانند. چند روز پیش شهناز آمد و دید من چون مردهای پریشان و درماندهام. گفت:
- چی شده؟
نمیدانستم بگویم یا نه، گفتم:
- تهمت زده.
شاخ درآورده بود:
- چی؟ پس چرا نشستی؟ پاشو بریم بالاخره باید یه کاری کرد.
رفتیم. حمید و دیگران را خبر کردند و جار و جنجال و بحث و دعوا که ساعتها طول کشید و من در خود فرومردهای بیسر و سامان. خندهدار این جاست که عاقبت ما را آشتی دادند و روانه کردند. اما من به حمید گفتم: "تا ابد هم که با تو زندگی کنم در خانهات مردهی متحرکم. بی هیچ احساسی." با خود عهد بستم و به آن عمل خواهم کرد و تو خواهی دید دوست عزیز!
***
- الو سلام مامان.
- سلام مادر چه طوری؟ کجایی؟
- خوبم. هستی بیام؟
- آره مادر زود بیا فردا مدرسه دارم.
- باشه. خداحافظ.
ساعت را نگریست. چهار بود. فکر لذتبخش پختن قورمهسبزی برای او که بسیار دوست میداشت، حالش را خوش میکرد. با سرعتی که ذاتی وجودش بود خورش را بار گذاشت، برنج را خیس کرد و برای خرید ماست بیرون رفت. عقربههای ساعت روی صفحه با لجبازی یکدیگر را دنبال میکردند. خورش روغن انداخت، پلو دم کشید ولی او نیامد. شامش را خورد ساعت گذاشت و خوابید.
صدای زنگ از جا پراندش
- کیه؟
- منم مامان باز کن.
دکمه را میفشارد، چراغ را روشن میکند، ساعت دوازده است.
- سلام.
- سلام بچه جون عصر زنگ میزنی، الان مییای؟ درسته این کار؟
- ول کن بابا بکش بخوریم. چی پختی؟
- قورمه سبزی.
اما نگفت با چه عشقی! فردا، پس فردا و فرداهای دیگر ماند.
- پول بده میخوام برم بیرون.
- پسر جون میخوای چی کار کنی؟ چند وقته هر روز عصر پول میگیری میری بیرون و نصفه شب برمیگردی؟ آخرش چی؟
- ول کن بابا میگی چی کار کنم؟ زندگی همینه دیگه. میریم پارک گیتار میزنیم. من باید برم خارج، این جا نمیشه هیچ کاری کرد.
- چه جوری؟ مگه الکیه؟
- پول بده دیگه.
***
شش ماه بعد دیگر خسته میشد. صدایش از این همه بیکارگی و بطالت درمیآمد و مجبورش میکرد برود و بعد مینشست و زار زار میگریست. چه چیز او را باز میداشت که تغییر قیافهی او را نبیند. پیشانی برجسته، چشمهای فرورفته، نگاه تلخ و تعارض همیشگی. نمیدانست، نمیفهمید یا نمیخواست باور کند، خون خون جاری از دو کف دست و راستی چند سال است لبهایش را به هم دوخته؟!
احساسش افسار گریخته بود. میتاخت به هر سو و از هیچ چمنزاری خرسند نمیشد. میچرید میچمید و پشیمان باز میگشت به خانهی اول. سردرنمیآورد از این حال سرگشتگی. همه چیز پس میزدش و او هم چنان میگریخت. تلاطم سهمگینی بود. شناگر قابلی میطلبید و او دست و پایش را گم کرده بود. دل گندیدهاش را که مدتی قبل دور انداخته بود گاهی به سینهاش سرک میکشید. امّا امروز بیشتر از هر وقت دیگر دچار سردرگمی شده بود. درد عجیبی در استخوانهایش میپیچید انگار در هاون کوبیدهاندش. ازدواج برای پریا به موقع بود ولی این بیست و یک سال را او چگونه سر کرده؟ همهاش یاد روزی که او را زاییده بود میافتاد و بعد چه شد این همه سال گذشت؟! با خودش در جنگ بود؛ پیمان صلحی که در جوانی با خود بسته بود سالها بعد در جنگ با حمید که هر قدم برداشته را برای ساختن تباه میکرد شکست و این جنگ او را بدخلق میساخت. پسرک خوب و سالم به نظر میرسد ولی چه اعتمادی به ظاهر آدمهاست؟
چه قدر دوست داشت نمایش شبانهی بعد از پاتختی را فراموش کند ولی مگر میشود نقش حک شده بر سنگ حافظه را زدود! کم رنگ میشود امّا پاک نه!
- تریاکو بالای پنجره توالت گذاشتم وردار بنداز توی توالت و سیفون و بزن.
دستش میلرزید، روی پنجهی پا بلند شد. قهوهای سوخته پیچیده توی نایلون. صدای کوبیدن چکش روی چوب آبنوس بافور، پرت شدن حقّهی آن روی موزاییک آشپزخانه برای ابد میپیچد توی گوشش و خردههای چینی متلاشی و تکههای ریز و درشت همه جا و خون، خون جاری از دو کف دست: "من خوش گوشتم زود خوب میشه." با آن لهجهی عجیب جملهاش را تکرار میکرد و بعد دراز به دراز وسط تخت افتاد و خوابید. صدای آژیر قرمز، قطع برق، تاریکی و پناه بردنش از ترس کنار مردی که مست افتاده بود. حق داشت همهی عمر حالت تهوع داشته باشد از عروسی! حالا چه باید میکرد با خواستگاری و ازدواج پریا؟!
سلام بهاره جان 17/7/82
پسرک آمد و پریا را با خود برد و عروسیشان امشب است. میبینی دوست عزیز دو تا هقت آوردم. به تاریخ بنگر! میگویند هفت عدد مبارکی است. وقتی او را زاییدم انگیزهی بزرگی برای زیستن من شد. فکر میکردم بچّهام مال من است. این فکر ظاهراً غلط بود. دعا کن انتخابش درست باشد.
***
دلنازک شده بود. بیدلیل گریهاش میگرفت. بچّه در شکمش سنگینی میکرد. هفتاد و پنج کیلو شده با فشار 14 روی 8. درد بیپولی هم مزید بر علّت! عاقبت به بیمارستان نزدیک خانه رفت و کارت گرفت بی آن که حمید بداند. میخواست فریاد بکشد، از خود بیرون بریزد و شاید بمیرد. وقتی آقاجون و مامان را میدید گریهاش میگرفت. در بودن یا نبودن رضا دلتنگش بود. دل نازک شده بود!
سلام مهربان دوست 4/5/61
ساعت 4 صبح اول مرداد دردها شروع شد. کوتاه و منقطع مثل دردهای عادی. بیدار شدم و حمام کردم. حمید با دلواپسی دنبالم قدم میزد. به نظرم رسید از او بعید است نگران باشد! کمی صبحانه خوردیم و حمید به مامان زنگ زد. ساعت هفت و نیم شهناز و مامان آمدند. ساعت هشت دردها بیشتر شد. با هم به بیمارستان رفتیم. بعد از معاینه گفتند: چون بچّهی اول است طول خواهد کشید بروید وقتی دردها تندتر شد بیایید.
برگشتیم. شهناز ناهار درست کرد. ساعت یازده دردها شدید و تند شد. نفسم بند میآمد ولی تحمل میکردم. نه میتوانستم بنشینم نه بخوابم نه راه بروم و فکر میکردم درد زایمان این است. عجیب اینکه حالت تهوع داشتم و صد البته آنچه خورده بودم بالا آوردم. مامان رنگ به رو نداشت. غصهی دردناکی از نگاهش میبارید:" اگه درد زیر شکمته دختره مادر." چشمش دودو میزد حتی از حرف دختر زاییدن. - این بغض لعنتی چهار روز است گلویم را میفشارد. - ناهار خورده نخورده رفتیم بیمارستان. دیگر لک هم دیده بودم. همهی امیدم این بود که درد زایمان همین است. بعد از معاینه گفتند"برو اتاق زایمان" که چه عرض کنم اتاق درد بود. من و دیگران راه میرفتیم و درد میکشیدیم.
یکی هفتمین فرزندش را میزایید. طفلک چقدر هم خجالت میکشید، صدایش در نمیآمد، سنی هم نداشت شاید سی و پنج شش سال. اما شکسته با بوی تند فقر!
ساعت 3 دردها زیاد شد آنقدر که آرزوی یک دم خواب میکردم تا میخواستم دراز بکشم درد میگرفت. راستی این درد کجا بود؟ کمر، زیر شکم یا نمیدانم همهجا بود و هیچجا نبود. یکی دوبار سرم را به دیوار کوبیدم چون روی فریاد زدن نداشتم. همهی امیدم این بود که درد زایمان همین است.
یک زن جوان شاید بیست ساله دومین فرزندش را میزایید. هیکل درشتش را روی تخت میکوبید و چشمهای سبز درشتش زاری میکرد. مامای جوان ریزه تقریباً سی ساله سرش فریاد زد:
- خوبه دوّمیته چیه به خودت میپیچی؟
- غلط کردم میخواستم چه کنم؟
و من ساکت سر بر دیوار میکوفتم به این خیال که درد زایمان همین است.
ساعت 4 شد. حمید و مامان و شهناز پشت در حق دوز میکشیدند. زنی که هفتمین فرزندش را میزایید، جلوی چشم من روی تخت کذایی خواباندند. فریاد نمیزد، مینالید. من از پشت سر شاهد بودم:"خوبه خوبه زور بده!" "آها، نفستو بالا نکش، خوبه زور بده!" یک ربع بعد آمد، دختر بود.
زیر دلم ول نمیکرد - این بغض لعنتی چهار روز است گلویم را میفشارد - یکی آمد و اسمم را بلند صدا زد. دو سه بار گفتم: منم. نشنید. آخر سر دستم را تکان دادم. گفت:" هنوز نزاییدی که." و رفت. آن زن جوان بیرگ بود و ده جای دستش را برای وصل سرم سوراخ کردند عاقبت تحملش طاق شد از روی تخت سُرخورد و خودش را روی زمین ولو کرد و با التماس کمک خواست. او را هم روی تخت کذایی گذاشتند و دکتر آمد. پسر زایید اولیش هم پسر بود. احتمالاً چند سال دیگر خانهشان فتوکپی جهنم میشود.
من یک بار دیگر از شدّت فشار و درد بالا آوردم. میخواستند یک نفر را سزارین کنند از حرفهاشان فهمیدم. ساعت پنج و ربع بود. او را روی تخت کناری من خواباندند. درد نداشت و پنجمین بچّهاش را میزایید. سُند وصل کردند. من یک باره از شدّت درد وحشت کردم و فکر میکردم درد زایمان همین است. اگر دکتر به اتاق عمل میرفت، من میماندم و درد بیپایان. با ناامیدی به مامای ریزه گفتم:
- من دیگه نفس ندارم، دارم میمیرم.
گفت:
- بخواب.
از بهیار یک سر سوزن گرفت و کیسهی آب را پاره کرد:
- بلند نشو.
دوباره برای وصل سرم آمد:
- به به چه رگهای خوبی!
لبخندی تحویلش دادم و در دل گفتم:" کاش سیب زمینی بودم." سِرُم که وصل شد درد از همهجا فوران کرد چشمم داشت از کاسه بیرون میزد، گوشهایم سوت میکشید و فریاد، فریاد. بهیارو مامای ریزه از آن همه سکوت قبل و این فریادهای لاینقطع کنونی ماتشان برده بود! شوک آمپول فشار از خود بیخودم کرد. دستم را به دیوار میکوبیدم. عرق از سرورویم میریخت. نفسم پس رفت. تازه فهمیدم درد زایمان این است؛ کشنده و غیرقابل تحمل! مامای ریزه ترسان دوید و اکسیژن وصل کرد. مرا هم روی تخت کذایی خواباندند. فشار درد آنقدر بود که به نظرم قدمی تا مرگ بیش نمانده بود:"زور بده، زور بده، خوبه خوبه، نفستو پس نده نفستو بالانکش زور بده آها خوبه." عاقبت آمد ساعت 6 بعد از ظهر دخترکی با موهای قهوهای. پرستار گفت:
- دکتر اگه بچهی شما دختر باشه اسمشو چی میذارین؟
- عایشه تا وقتی بزرگ شد بهش بگن عایشه خانم.
اولین لبخند بعد از تحمل آن همه درد بر لبم نشست. گفتم:
- دکتر بهتره هند جگرخوار بذاری اسمشو.
از ته دل خندید:
- بد نیست. تو اسمشو چی میذاری؟
- پریا.
- قشنگه.
در گرمای عرقریزان اول مرداد از سرما میلرزیدم. از در که بیرونم بردند مامان و شهناز مرا بوسیدند و تبریک گفتند. خیلیها تعجب کردند که حمید از دختر زاییدن من خوشحال شده بود؟!
امروز که سه روز گذشته حالم بهتر است. البته اگر از درد سینه و بخیه بگذریم. پریا دخترکی است مو و چشم قهوهای، دماغ گرد و کوچک، لبهای خوشترکیب، دستهای کشیده و تقریباً نمکی، سه کیلو و دویست و پنجاه گرم وزن و پنجاه سانتیمتر قد. این بغض لعنتی باز هم آمد.
***
وقتی مجید آمد پریا چهار دست و پا میرفت. خرداد بود و امتحانات برگزار میشد و او زود آمد تا پریا را ببرد. شهناز گفت:
- سیمین و فرامرز عصر مییان. قراره مجید بیاد. تو هم بمون.
مجید آمد با عمویش. مردی جوان با سیبیل کمپشت. سیمین تنش میلرزید. لرزه به جانش افتاده، لرزهی بعد از زایمان در حالی که مطلّقه بود و ظهر روز بعد آمدند و بچه را بردند و حالا آمده. نوزده ساله است. همان نوزادی که از دامنش ربوده شد و چراییهایش بی منطق! که روزگار چنین بود زمانهی بیمنطقی و جهالت! چه قدر شبیه فرامرز بود فقط بزرگتر.
سیمین آرمین را نیاورده. بچه است و اگر از دهانش در میرفت و جلوی پدرشان میگفت واویلا میشد. مردک شَرّ بود. دو سه سالی ماند و حالا دیگر پسرها بزرگ شدهاند و به پدر حالی کردند که برادر بزرگتر را دیدهاند و چند سالی هست که آمده.
باغ شاد و پر طراوت شده. دوباره جوانانی در آن پروبال میگشودند. روحِ باغ به تنش بازگشته. آخر هفتهها آقاجون رضا را از پانسیون میآورد. شهناز هنوز دختر خانه بود. فرامرز هم سربازی نرفت با مجید و آرمین خانه را به شور جوانی میآراستند. باغ از نگونساری نجات مییافت. خوش روزگاری بود.
[1] - مسجد
[2] - کاج
[3] - فرشتهی باران
[4] - دیو خشکی