ویرگول
ورودثبت نام
اعظم (نازگل) داودی
اعظم (نازگل) داودیمترجم کتاب‌های ۱. زبان و جنسیت در افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه ۲. زبان، فرهنگ و جامعه نویسنده کتاب کپک‌های روح یک دانشجو و ...
اعظم (نازگل) داودی
اعظم (نازگل) داودی
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

عسلِ چرب

الان درست بیست سال از اون پنجشنبه خاطره‌انگیز می‌گذره، خوب یادمه که درِ حیاط با صدای قیژقیژ خاصی مرتب باز و بسته می‌شد و مهمان‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدند. کسی نمی‌دانست پشت این جشن عقد قرار است چه ماجرایی از دل یک ماشین نیمه‌جان بیرون بزند. فقط ما می‌دانستیم که پسرعمویمان - همان خواستگار سمج و خودشیفته - امروز قهر است و قرار نیست خان عمویمان هم قدم به خانه‌مان بگذارد. پدرم از یک‌طرف از خوشحالی وصلت با پسر عمه‌مان در پوست خودش نمی‌گنجید؛ و از طرف‌دیگر، قهر عمو مثل یک سنگ بزرگ روی دلش سنگینی می‌کرد.

سفره عقد دهه شصتی‌ها
سفره عقد دهه شصتی‌ها

همه چیز مهیا بود، عاقد آمده بود، عروس سرخاب و سفیداب مالیده و داماد مثل نخودچی مغزدار از خوشحالی هی بالا و پایین می‌پرید. تا اینکه یک‌باره داماد با نگاهی مصمم و کمی هم قهرمانانه گفت:

«من خودم میرم دنبال خان‌دایی جان. این مراسم بدون اون صفایی نداره.»

پدرم با تعجب نگاهش کرد، اما هنوز فرصت نه گفتن پیدا نکرده بود که داماد سوئیچ ماشین برادرش را قاپید و مثل باد خارج شد. البته بادی که لنگ‌لنگان راه می‌رود، چون ماشین برادرش یک خاطره متحرک بود، نه وسیله‌ی نقلیه!

به هر زحمتی بود خودش را به درِ خانه‌ی خان‌عموی ما -که می‌شد خان‌دایی خودش- رساند. بعد از چند دقیقه خواهش و چرب‌زبانی و چندتا قربان‌صدقه فرمایشی، عموجان نرم شد:

«باشه بابا، میام. ولی فقط واسه خاطر دل مادرت!»

داماد که انگار شق‌القمر کرده، با خوشحالی در ماشین را برای عمو باز کرد و نشست … اما هنوز یک خیابان طی نکرده بودند که ماشین یک ناله‌‌ی دلخراش کرد و ایستاد. انگار خودش هم قهر کرده بود!

داماد با لباس اتوکشیده و کفش واکس‌زده، درِ کاپوت را بالا زد. دود و بخار مثل بخار زودپز از زیر در آمد بیرون. عمو دست به کمر پشت سرش ایستاد:

«پسر جان، ما می‌خوایم بریم مراسم، نه تعمیرگاه!»

داماد گفت: «دایی جان نگران نباش من خودم مکانیکی بلدم… الان درستش می‌‌کنم!»

و خودش را نصفه‌نیمه در دل موتور جا داد. سه‌بار عطسه کرد، دو بار سرفه، و یک‌بار هم فریاد زد: «آی دستم!» اما همچنان پرو پرو ادامه داد.

در همین حین، همه در خانه کلافه شده بودیم. عاقد هی به ساعتش نگاه می‌کرد و هر بار می‌گفت: «این داماد نیومد؟؟؟»

پدرم زیر لب غر می‌زد: «اینم از پاچه‌خواریش! حتما با اون ماشین لکنته گیر کرده وسط راه!»

بالاخره اعزام نیرو کردیم. سعید، برادرم، با موتور رفت تا داماد را شکار کند.

چند دقیقه بعد مثل قهرمان بازگشت، اما نه با داماد؛ با خبر از او:

«نوید و عمو وسط خیابونن! ماشین خوابیده!»

پدرم عصبی داد زد: «پس چرا تنها اومدی، زود برو ورش دار بیارش، آبرومون رفت!»

برادرم باعجله پیش نوید بازگشت. هنگامی‌که آنجا رسید، نوید با دستان سیاه و روغنی و قیافه‌ای مات داشت آخرین پیچ را می‌چرخاند. برادرم داد زده بود: «داداش! سریع بیا! عاقد دیگه جمع‌ کرده بره!»

نوید استارتی زد وقتی مطمئن شد این ماشین روشن‌بشو نیست، ماشین را سپرد دست برادرم و گفت:

«تو پیش ماشین باش! من می‌رم و برمی‌گردم!»

بعد خودش انگار که ماشین را درست کرده باشد بادی به غبغب انداخت و با خان عمو سوار موتور شدند و به خانه ما آمدند.

تا رسیدند، همه ریخته بودند سرش:

«زود باش! زود باش! برو اتاق عقد!»

نوید با همان دست‌های کثیف و روغنی، مستقیم فرستاده شد سر سفره عقد. هنوز اکسیژن به مغزش نرسیده بود که خطبه خوانده شد و بله‌ها گرفته شد و همه زن‌ها کِل کشیدند. نوبت لحظه‌ی عاشقانه رسید؛ عسل‌ به دهان هم نهادن!

نوید انگشت در عسل کرد و برد جلو و گذاشت در دهان خواهرم… که ناگهان قیافه خواهرم جمع شد، اخم کرد و با صدای بلند یهوویی گفت:

«اَه! دستت چه مزه‌ی بدی می‌ده!»

سکوت مرگ‌باری حکم‌فرما شد ...

بعد یکهو داماد و خان‌عمو با هم زدند زیر خنده!

عمو گفت: «بابا جان! نیم ساعت پیش این پسره تا آرنج رفته بود تو دل موتور! معلومه دستش مزه گریس میده!»

آن‌قدر خندیدیم که عاقد هم سه‌بار عینکش را برداشت و با تعجب دوباره سر جایش گذاشت.

و این شد که جشن عقد خواهر ما با طعم عسل و گریس در تاریخ خانواده ثبت شد!

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

#دنده عقب با اتو ابزار

دنده عقب با اتو ابزارمسابقه نویسندگیمسابقهخاطره نویسیداستان کوتاه طنز
۹
۴
اعظم (نازگل) داودی
اعظم (نازگل) داودی
مترجم کتاب‌های ۱. زبان و جنسیت در افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه ۲. زبان، فرهنگ و جامعه نویسنده کتاب کپک‌های روح یک دانشجو و ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید