ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

("تــنـدیــــس")


به اذن شیدایی ...بحر عشق در من شور گردید وُ ازان رو، لاجرم از زخم وُ رنج، عاقبت گشت تناسخ مهرم به کین...

دل سپردم به گرگ زادی، و بدیدم که قلبم را درید...

و از آشیان دلدادگی خونم چکید.

بدین سان زندگانی ام طعم مرگم را چشید...

و چون نگاهش سنگ را بر پیکرم دمید .

خیره گشتم که چگونه سحرش در بطنم خزید....

پس بر من بگفتا ـــــ بنگر مرا در این تیرگی.

من نیزـــ بگفتم بر وی ، که تو خود هستی این تیرگی ....

رقصان چرخید . . . دیدگانش از من ساخت پیکری سنگی...

چون تندیس ...

و رخت جمود سنگی را بر تن من کرد نثار ــــ زان پس، خیره گشته بی حرکت ... در آغوش گرفتم دردم را ..

تا بدان جا که نگاهش از را از سنگواره ام ربود.

و افیونش را به کام دلبری دگر سرود..

اشباح‌شان در آن هنگام حل گردیدند در آغوش ....

و من نیز، همچنان تندیس از مهر او ---- تا ابد خیره گشتم به شرک او....

و بر من آغازید ـــــ طلوعی از تباهی و تراژدی...

خیالی از خیانت، و خودکشی.

تسخیر گشتم در باطنِ جنونِ جنگی جهانی....

در آن ابدیت بود چه غروب غم غمگینی . . .

که تازیانه ی حقیقتش می‌نواخت نوای تار جزای جزمی ...

و عقوبتش به سان رقاص میخانه ... با سوزش در بطن من می خزید.

در آن اغمای ظلمانی، حیات مرگ را می بلعید...

آری، آن ساحره عشقش را می دمید ــــ بر پیکر کرکس های رنگین....

و بر لطافت دستانِ درخشانِ پریان، موج به موج بوسه می چکاند ... لبان سیاه وُ پریشان دودِ هیولا ــــــ باری بر این وصایا، که عشق طعمه ای بیش نبود ــــــ همچو اسب تروآ...

شعرادبیاتدرام
۳۴
۱۳
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید