ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

«هــپـروت : دیــوزدگی ها»

+۱۸
+۱۸

با تابش فجر ... در روزگاران تبه روز..

زان هنگامِ رویش اوهام ـــ‌ با نوشش اکسیر جنون ..

بنشستم در معبدی بی فروغ.... که به دور میزش ضیافتی بر پا بود...

« درخششی زرین ..از سپهری غریب..

می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...

خون مردگی ... تشنج تباهی ...

اندر معبدی درخشان در سیاهی..

بر پا بود ضیافتی شریر...

در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..

ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »

کم سو روشنا می بخشید بدان جا یک فانوس..

لاکن همچو شمعی که می تابد بر غار یک کابوس..

چشم گشودم دور میز ...

دخترکی می نواخت چنگ با ناخن های تیز ...

گرگ دیسی می گزید گوشت جگر از کاسه؛‌ با دندان نیش...

بر افروخته بود دور میز و صندلی ... از آتش حلقه ای.

که با خونخواران غریب ... اعم از جن و دیو و شیاطین لعین ...

نشسته بودم بر صندلی در مجلسی شریر....

کودکی را بدیدم از رگ معنا خون مکید ...

بگفتم گریزانم از هر خصم و کین ...

گرگ آدم، با پوزخندی زوزه کشید ...

بغرید : ای نور من از تو ...

کان جسم پوشالی ـــ روح من از تو.

تویی من، منم از تو....

بنگر این آینه را ...

که انعکاسش عیان کند؛ در جسم من روح تورا...

و در روح تو جسم مرا .. ها ها ها ....

بر پا برخاستم ...

بگفتم : بر دل من نیست حجاب این دیو زدگی ...

دخترک چنگ نواخت ...

و بخواند آوازی از خون مردگی...

بیرون حلقه ی آتش و طغیان،... تندیس ملائک بر همگان بود عیان...

که با رخساری جیغ کشان، بر صورت چنگ می‌کشیدند با دستان ...

برفتم به سوی شعله...

گرگ گفت : مرو که بازگشت بدین سرا دگر محاله..

بر لب تکاندم ذکر عشق...

همزمان پریدم از شعله با صور جن ...

روشنا آمد بر دیدگان...

ملائک ساغری بر دست آمدند ...

آوردند شراب زندگانی بر رفتگان ...

می رقصید پروازان طاووسی در آسمان ..

دوباره به حلقه ی آتش نگریستم ...

بدیدم در بطن حلقه گرگ و پریان می گریستن..

به پندارم چنین آمد رهایی ارمغانی ندارد به تنهایی...

پندارم آمد به کردارم..

رفتم برای رهایی هرکه بود در حلقه ی آتش..

« درخششی زرین ..از سپهری غریب..

می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...

خون مردگی ... تشنج تباهی ...

اندر معبدی درخشان در سیاهی..

بر پا بود ضیافتی شریر...

در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..

ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »

عبور کردم از شعله ها ...

باز بهشتی از باغ فروغ ...

نگریستم باز به بیرون حلقه ...

آن می پنداشتم چیزی نبود جز فرشته ... با ساغر نوشش..

از درون حلقه جز دیوان خفاش نبود ...

طاووس برون آتش ... از درون حلقه نبود جز اژدر...

که آتش افروز شعله می انداخت از دهانش...

و اما باز درون شعله...

گرگ بود تندیسی در باغ عدن...

معبد تاریک ... زرین گشته بود در طینت...

دخترک پری بود خندان ...

که می سرایید آوازه خوبان ..

معبد بود گویی اقامتگاه شاه پریان...

دیوان خونخوار را بدیدم پری زادگانی رقصان...

گفتارم آن شد : بر میگردم برون از حلقه... تا ناجی گردم هرکه باشد در عذاب وُ عقوبت فرشته نمایان...و نداند که نداند جهنم را بیند چون بهشت ... تا نباشد در باطن حلقه ای بد سرشت...

باری دیگر برفتم آنسوی شعله ..

باز دیدم جهانی از مملو از رویش...

آبشارش شراب... کوهسارانش یاقوت وُ رودش، شیری از حیات جسم...

اژدر بدان جا طاووس بود..

دیوان خفاش، ملائک بودند در حجر ملکوت ...

در اوج هپروت باز نگریستم در بطن حلقه ...

گرگ و دیو و جن ...

می گزیدند انسان زنده ...

دخترک تار می نواخت از غصه ...

دیو گوشت می جهید با آن جثه...

من نیز پندارم خسته ...

کدام سو بود حقیقت ؟

درون شعله روم بهشت است و برونش روم دوزخ...

برون حلقه از درونش بنگرم آتش است ...

لاکن برونش روم چیزی نیست جز خاک مقدس...

گفتم : شاید باشد هر حقیقت در بند نسبت اما، پس این گفته نیز بایستی باشد در بند نسبت ...

راهی نماد ...

پس رفتم میان مرز...

که آتش بود شعله هایش...

ایستاده بر خطوط آتش می سوختم و می سوختم...

رودرو بر هر دو جهان با سوختن در بطن آتش سراییدم . . .

« از فراسوی بامدادان..

حقیقت، مسخ بگردید در اذهان دیو زدگان..

که عواطف را قلاده کردند بر گردن...

تا نیاندیشند عقول روشنگر ..

و بگردند تسخیر قلوب تسخیرگر.

پس با عصیان، به یاد هر دو جهان ...

آشکارا بدمم بر صور حقایق، بر همگان ...»

و چون نمی‌دانستم سوی کدام دیار روم ...

پس در شعله و دود می سوختم و می سوختم ..

می سوختم ...

می سوخ . . .

می س . .

مـــی . . . .

«پایان»

ادبیاتفلسفه
۱۷
۱۳
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید