ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

وطن وَ تن ﴿ عروج شیردال ﴾

(Griffin/Gryphon)
(Griffin/Gryphon)

با رویش ازلیت .. بر این محرومیت..

یادم آمد زمزمه شد آوای خون، از دهان گرگنما...

و هجوم برد در نجوم ... هلهله ی سوز ماه.

ستانده گردید زرِ خاک .. از قِبَل دیو هار ...

بدان احوال . . . با نظر بر پرواز شیردال..

به عشقِ عشق ــــ با یاد روحِ مستم...

از تیغ و تیر نوشتم . . . آن لحظه که الفبای وجودم، دو واژه شد .. وطن وَ تن.

بدین طور ، که این شور، بر زبانم شیرین بود... به رسم جنگ..

هنگامی که با نقاب نفاقشان، گلوله را به تن و بدنِ وطنِ من ... زدند.. زدند ...

خواستم به سوی دیار دگر بروم ـــ لیک نگریستم که جز این مهر دگر جایی نبود...

بر من بگویید از کالبد خود، به کدام دیار ، شتابم؟¿

پا برهنه سوی کدام مکان ؟ ـــــ کجا رَوم .. کجا رَوم..

من مانده ام تنها، پس ای روح مرگ، با اتم ــ به هیلکم، بزن .. بزن..

با پتک جور ... بر تندیسم ، بکوب .. بکوب ..

بدین سان، که مهر خاک ـــ برابر هیبت تانک ... ماشه ی این قلم را کشاند ... به قلب شر..

و سوگند بر این خاکِ پاک...حیات بخشم با واژه ها، حتی با مرگ ...بر این مرزِ پر از زخم...

آتشی که زبانه کرد بر سبزی شمالش...

خونین مسحور گشتم به سیمای سپیدش...

شناور شدم من، در رود خونِ سرخش...

هنگامی که دیو وُ دد.

ظلم را کوبیدند با قدرت ... بر رخسار فرزانگی...

بدل کردند طلا را ، به برنز شرارت ها ..

تا آوار کنند سرگذشتی را که دو واژه بود ـــ وطن وَ تن..

پس بنگر بدین تقدیر و جبر ...

کان سرنوشتی که شر نوشت ... تا لحظات ــــ ابد در ابد ..

که عشق فرمود : برای من، بجنگ ... بجنگ...

چه شوم بود وقتی دیدم ... با هم تنم در افتادم، به جنگ .. به جنگ ..

به سان آن خائنین، که ما را غرق نمودند در بند فقر .. کیسه به کیسه با ثروت...

« و تن فروش ــــ وطن فروخت.»

ای قلم ، آن دیوان را با زور خود ، با خون و اشک بگریان...

پیکرشان را به رنگ خون بِـــسُرخان...

ای جانِ جانا.. اسطوره ی این ابلیسان را ، با سوگ مرگ بگریان...

ابر ها را در فراغ خاک بگریان ..

تا توانی ملائک آسمان را با زخم خویش بگریان...

و بی امان . . .

بکوب... بزن... بگریان..

بکوب... بزن... بگریان..

تا بدان هنگامی که ... کزین دیرینگی ، قطرات زرین‌شان ــ از آسمان بر این خاک تشنه ببارد .

پس بدین سان، تا توانی تیر خود را برهان و بکوبان به پیکر ظلمت وُ شر ... و ملکوت را بگریان... توأمان با عروج آن شیردال..

. . .
. . .

ادبیاتشعر
۳۱
۱۳
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید