ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ روز پیش

|" رجـــ(↻)ـعـت "| افـسانه ی‌ مـسـخ‌گشتگی

↻
↻

R +18


ا═══════❖═══════ا

بسانه خروش اشباح، درون کالبدی در احتضار . . .

می وزید بر موعودی سرمد‌...

نسیمی دود آلود، که به رقص وا داشت؛ شاخه های درختان کهنسال ــــ روییده از ریشه هاییشکننده وُ خشکیده...

در تکاپو بودند تیره ترین علوفه ..

کلاغ ها بر شاخه ای چروکیده در سودای تنفس مرگ ...

و گمنام در جنبش بودند رهسپاران ملک موعود؛ لشکر جنگ.

گام برداشتند بدان سوی آسمان زرد ...

اقلیتی سواره نظام ... درشت قامت ...

پیل پیکر وُ زورمند ...

جامه هایشان فولاد ... کلاهخودشان گاو سر ..

جز آن ارباب ... که چهار شاخ بود کلاهی اش وُ به پیش میرفت، دیگران به تعقیبش...

دو لبه بود تبرش ...

از شکاف ماسک گاو، عیان بود تنها چشمان سرخش...

مرکبش اسب برنزین...

که شیهه کشیده سم می کوبید بر زمین...

یلی بود آن مرکب،‌ از نژادی غولپیکر...

چون دیو بود مقابل اسبان دیگر ...

از میان کوره راه . .

آمد کودکی تنها و تک چشم ...

بدنش برهنه پر از نقش تازیانه...

ارباب افسار کشید و رهروانش نیز ایستادند پای بر زین ..

گفت آن کودک تک چشم :” این پیغامی از جانب کسی‌ست که در بیگانگی آشناست پس گوش فرا ده ...

بازگرد و بگذر زین مسیر ...

تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ...

در تباهی تسخیر ...

و باز نگردی از انتها به ابتدا ...

چون ماری که دور خویش خزید با اشتها ..

باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”

بگفتا بر وی ... آن ارباب تاریک سرشت : "مرا هراسی نیست زین عاقبت ...

منم آفیراث فاتح بی بدیل دوزخ ...

مصلوب‌گرِ برزخ ...

در بر گیرنده ی عوالم کابوس وُ رویا بدین ارض، نامم لرزه بر اساطیر پیشین و پسین...

تبرم خونخوار پهلوانان کبیر ..."

سپس کف دست راستش را بالا گرفت ...

چهار تن از پهلوانان با باری بر روی دوش سوی مرکب آفیراث آمده و بار را بر زمین انداختند ...

چندین سر بر روی زمین فتاده و قلط خوران مقابل پای کودک قرار گرفتند...

سری از نوع پریان... کز دهشت لحظات ذبح خویش جیغ کشان منجمد گشته بود ...

و همچنان در پلک ... یکی از نیش هایش شکسته، و لبانش خشکیده بود ..

سری دیگر دیوی بی شاخ ... زلف هایش گره خورده چشمانش گشوده.. در حالیکه همچنان دود از دهانش می دمید...

و در ازحادم جمجمه ها و سرهایی از قبیل گرگینه ها ، فرشتگان ... اژدهایان .. یک سر از انسان بود ...

پیر ...

بی زلف و ریش ...

مملو از ماه گرفتگی ها ...

کودک آن رخسار انسانی را از پیکر زمین برافراشته...

گفت تو بر آنان سخن گوی ..

پیر دیدگان باز کرد و بر شکاف آسمان مقابل نگریست ..

شکافی آمیخته با شفق های ملکوت ...

که همگان در جملگی ...

پدیده ها و اشیاء....

تمام کائنات و هستی ...

آن را نمودند قطب سجده گاه ..

لب گشود : دروازه ی موعود ... آفیراث وای بر تو ... که اینک تو بال میگشایی بر هبوط‌... کس ندید پشت این محراب را ... تورا توان ورود نیست بر قصر خدا ...

ارباب زه کمان کشید ...

بانگ خمیدگی چوب وزید ...

و تیر را از کمان سوی دهان پیر برهانید ...

و لبان پیر خونبار خاموش گردید...

آفیراث سوی کودک کمان کشید ...

بگفت : حال می‌رویم برای فتح بهشت ... بی تردید تورا یارای تقابل با من و سپاهیان من نیست ....

تیر را رها نمود...

خطی از طوفان جهید‌..

تیر می جست به سوی پیشانی‌‌...

لاکن به بی بدیلی...

معلق باز ایستاد در کنار کودک ... از یک قدمی ...

کودک انگشت بر چشم بگذاشت...

و تیر وارونه گشته سوی آفیراث بازگردید...

از شکاف کلاهی گاو تمثال به دیدگان شتابید..

سرانجام سهمگین، برخورد بر چشم راست آفیراث در شتابی کم نظیر ...

ارباب از روی اسب نالان بر زمین فتاد ...

خون از تک چشمش جرعه بر خاک چکید...

کودک محو گردید و لیک ...

آذرخش زان سپهر سرود بلا آوازید...

ارباب برخاست غرید ...

تیر را با مشت فشرد ... و از جا خونباران در آورد...

در تیزی نوک تیر... تکه ی گرد وُ مطروب چشمش را که به خون آغشته گشته بود ؛ با یگانه چشم دیگرش بنگرید...

ازان رو...از غضب تیر را با زانو بشکست.

پیرامونش را با دمی آتشین بجُست...

کودک دیگر نبود ..

در برکه بدان نزدیکی ...

جنیه ای می خندید ...

نیم زیبا ... نیم چون پیرزنی جن زده ...

کلاغ ها از شاخه به پرواز در آمده و از منقار شعله هایی سیاه بر سمت و سوی ارتشیان انداختند...

آفیراث رو بر سپاه ... دست به نشان سپر بالا گرفت...

سواره نظام سپر های آهنین را بالا گرفتند و شعله هارا دفع نمودند...

ارباب تبر از کول به در آورد ...

و فرمان تیرباران سر کشید...

سواران سپر هایشان را کنار زده و توأمان کمان بالا گرفتند ..

پس تیر هایشان را بر پیکر آن پرندگان نگون بخت باریدند...

بارش از اجساد کلاغ بر علوفه بارید ...

جنیه به زبانی بیگانه به سخن آمد ..

سپس به درون برکه رفت ..

نجوایی وسوسه انگیز در میان جنگل به پژواک در آمد...

پیوند خوردند سرها با جسد....

پوست ها ... خز ها ... و پرها محلول یکدیگر گشته، و پیکره ای عظیم پدید آوردند....پیکری از چندین سر ابلیسی .. و چندین بال سیاه وُ کلاغی ... با تعداد زیادی پا ... بدون دست ...

موجود مقابل آفیراث به ایستاد و نعره کشید ...

نعره ای آمیخته به ضجه ی پریان ... غرش اژدهایان... و زوزه هایی از گرگنما...

که اصواتش منظره را تار نموده و لرزه بر هیمنه ی طبیعت انداخت ...

آفیراث با چرخاندن تبرش در فراز آسمان فرمان بر هجوم داد...

سواره به تاختند بر سترگ...

هر تیغ و نیزه بر تن موجود زخم نشد...

فریاد کشتار ...

خون از شمشیر میزد مُهر مرگ وُ دار ...

تن به تن به آغوش کشیدند موت را ...

بدان هنگام که هیولا با هر ضربه بیش از پیش می‌چشید طعم زندگانی را ...

بگذشت تا آنجا که دیگر کس نبود ...

جز اسب برنز بر ارباب جنگاور دیگر یار نبود ...

اسب لگد می کوبید بر پیکر غول ...

جنگاور تبر می زد بر هر سر ... کلاه‌خودش غرق خون ...

غول چندین بال بگشود...

بال زنان بر گرفت طوفان به زور...

باد انداخت اسب و اربابش را ...

افتادند در کنار برکه ...

مرکب باز هجوم برد سوی غول برخاسته...

دستی برون آمد از برکه ... کشاند پیکر آفیراث را بر عمق دریاچه...

سنگینی زره وی را غرق می نمود آهسته‌...

همچنان اسب در پیکاری خصمانه ...

آفیراث درون آب افتاد به جنبش...

برای رسیدن به سطح در کوشش...

چشمش گشت به آرامی بسته ...

لاکن باری دیگر باز شد آن یگانه چشم..

مقابل بدید رخساری رنگ پریده ... یال هایی آشفته... چشمانی سپید بی پلک .

بی هراس دست گرفت بر گلوی آن عفریته ...

مشت فشرد و از جا به در آورد گردن و سر جنیه...

بدین سان گشت برکه ز خون جن سرخ وار ...

آب خشکید وُ ارباب خویش را یافت در گودالی سرشار از استخوان ...

بالا رفت زان گودال...

گل آلود برسید بالای بلندا..‌

اسب را مغلوب بدید در زیر پای آن غول غران...

شتابان شتابید ...

در نزدیکی موجود، چرخان سلاحش را تکانید...

در یک آن چند ضرب تبر بر پیکر غول رهانید...

تکه تکه فتادند سر های موجود بر زمین...

قطعه قطعه جدا گشتند بال هایش خونین...

از رحم درختان بگردیدند نالان جنین...

غول پاره پاره بارید بر اجل ...

پیروز گردید بدان هنگام جنگاور در عمل ...

اسب به آرامی آمد سوی وی...

آنگه بگذاشت پای بر زین ...

افسار فشرد بی جبین...

بتاخت به آنسوی بلندای زیر آن شکاف فروزان در وَ در تلاطم نور بار...

در بلندا به صحرا رسید ..

افسار کشید از حرکت باز ایستاد...

نظر انداخت بدان شفق مارپیچ گون به رنگی رنگین کمان ؛ که در محور آن گردان ...

پرندگانی غولپیکر ــــ رنگارنگ وُ بال و پر درخشان ..

هم بال با ماهیان بلند قامت و گوناگون می چرخیدند ...

بدرخشیدند در بطن آن ستارگان ...

گرداگرد شکاف را بود آب راهی چرخان...

که توأمان بود زیست گاه پرندگان و ماهیان...

پرندگانی چون سیمرغ فطرتان، شیردال ها و ققنوس سانان‌‌... هم نوا با آبزیانی چون وال و دیگر ماهیان...

هرچند نبود پشت دروازه آسمان، آن موعود عیان ..

و در زیر شکاف چرخان و شفق های گردان ...

کودک را تسبیح گوی در خضوع و خشوع بدید ..‌.

به آهستگی پیکر اسب را تکانید ...

گام به گام رسید به آن نزدیکی ...

کودک را گفت : تورا غیابی نیست ز من در خفا ... گردنت گردد زان چشمم به کین خواه... پسایش در آورم به چنگ مُلک ربونا...

تبر بر گرفت ...

خونریزان قطع کرد سر از گردن طفل...

کودک در سجده بمرد و سرش قلط خوران ..

آفیراث با تبر خون چکان ..

تبر پیروزی بالا گرفت بالای پیکر بی جان ..

جسد کودک بی سر شناور گشت در ریگزار...

ناگه ارباب تاریک سرشت .. سردردی گرفت و آن لحظه را آشنا پندارید....

زان پس، بر آسمان نظر انداخت با دیدگان ...

از مرکب به زیر آمد....

چکمه بر شن ...

برای رسیدن بدان سپهر در اندیشه ....

بگفتا : کاش بال بود بر دوش من جای شنل... که گیر خاکم تا نباشد بال مَلک...

زیر شفق آن سپهر ... بتابید و بدرخشید فروغی بر اسب وی ...

اسب در آمد به آدمی، یلی شد تنومند... زره اش برنز و کلاهخودش نقش اسب ...

آفیراث رو‌ بر او بگفتا : شگفتا ... که یاوری آمد سوی من گویی هست از خودم...

گفت : ”مرا بشناس با نام ثاریفا...

در ابدیت ادوار کنارت بودم در جدال غریبی آشنا... دریغا، که در اوج وفا مرا بدیدی ناشناس...

بدین احوال حال مینگرم نیافتم تورا جز ناسپاس ... چون نور این محراب مرا گرامی داشت عزت عطا کرد از آن اسب پست ...

و تو نیز مرا ندیدی چیز جز مرکبی..

اینک میان ما نیست جز دشمنی..”

آنگه تیغه برنزینش را از غلافش گشود...

آفیراث تبر به دست، سوی وی مشت فشرد ...

بدین رو... با جهشی گردی بپا شد وُ خصمانه در افتادند به رزم...

هر ضربه از تیغ و تبر زره انداخت به خط وُ خش...

تبر کوبید آفیراث بر سینه ی ثاریفا...

و تیغه زد ثاریفا بر رخسار آفیراث ...

مدتی گذشت در جدل...

هر دو خسته زانو زدند بر خاک سرد...

پس در یک آن باز ایستادند...

سوی دیگری در هجوم غریدند...

تبر زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد.

تیغه زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد ..

تا بدان جا که تبر شکست...

تیغه ی برنز انداخت بر شانه ی فولاد ترک...

ازان زخم نور تابید...

آفیراث پیل تن را با سحر به صورت کودکی آرایید...

زره دیگر به قدر طفل نبود ... پس آفیراث عریان گشت...

جنگاور برنزین رو به کودک گفت : این است جزای زور بی خرد ... تا بر گیری خردی بی زور ...

آفیراث هراسان فریاد زنان...

کودک برهنه، به ناکجا گریخت از مهلکه ...

ناگه ثاریفا سوی جسد کودک آمد به حرکت...

زره در آورد از تن ...و بر تن پیکر بی جان طفل مرده نمود ..

آن زره برنزی ، طفل بی جان را به رجعت آورده، سپس به شمایل اسبی برنزین و غوپیکر بدل کرد...

کودک اسب شده سردستی زد و شیحه کشید ....

بتاخت وُ بدور ثاریفا بچرخید ...

ثاریفا نیز رو به آن درگاه ...

بگفتا :" ای قدوس ... در دیار خویش بپذیر مرا، مگر ندیدی بدین نبرد گشتم از نیکان ؟ طفل معصوم را ننمودم دوباره برپا ؟"

آمد زمزمه ای زان محراب در شکاف بر ذهن او : « تو همانی که با آن در نبردی ... حال که بر تو موهبت عطا شده منزلت مارا خواهانی؟

شاید روزی چون اربابت که بر وی خیانت وُ طغیان نمودی بر ما عصیان کنی ...

فخر چه را بر ما می فروشی ؟ کودکی را که از مرگ بر انگیختی و مسخ به اسبی گرداندی ..

تا ازان بهره گیری ...

بگوی چه ارزشی دارد زیستن در کاخ وقتی در زنجیری ؟ »

گفت : مرا بی‌آزمای . . .

از شفق بر ثاریفا نور بتابید....

سرش را درد فجیع گردانید...

جنگاور فریاد کشید ...

بر زمین قلطان لرزان خزید...

تا آنکه از یاد برد که بود و چه کرد..

همزمان با پرتویی ازلی . . .

با رستاخیزی زمان و مکان باز آغازید ...

پس از آن حدوث ...

بلند گشت از جای ...

خویش را یابید در برهوت ..

و بر شکاف آسمان نگاهی انداخت حسرت آلود..

گفت بایستی به تسخیر در آورم این ملک موعود...

لیک قبل ازان ، خواهم کرد سپاهی زور آور برپا...

فاتح میگردم ازین قبیل قلمرو ها ...

و رجعت خواهم نمود بدین جا برای فتح باب...

ثاریفا زره ی فولادین جامانده از آفیراث به تن کرد ...

با طلسم خویش قطعات فولاد شکسته تبر را برهم جوشید از دم ...

و سوار بر مرکب برنزین، آن طفل پیشین تازان به رفت ...

توأمان آفیراث طفل گشته، تواب از سرگذشتی سیاه ...

بازگردید به جبران اشتباه ...

تازیانه زد بر دوش خویش به جزای خطا...

موهبتی آمد از شفق بر آفیراث..

آن هنگامی که سوارانی گرد هم آورد ثاریفا..

و جنگ ها به راه انداخت با آن سپاه ...

چون نامی از خویش در یاد نداشت نامش را بنهاد آفیراث...

و دوزخ مسخ شدگان را فتح کرد...

سرزمین پریان را غصب نمود...

اژدهایان را به انقراض در آورد...

پیران را بکشت و کنیز به اسارت بگرفت..

تاجگاهش گشت دو عالم قرین ــــ کابوس و رویا ...

بنشست بر تختگاه برین ـــ در قاموس و جویا ...

تا آنگه پس از فتح باب با سواران وُ سپاه ...

سوار بر اسب برنزینش رهسپار گشت در جنگل به مقصد ملک موعود...

به قصد غصب درگاه سپهر ...

تا بستاند این بار آنسوی دروازه ی شفق را ..

و گردد در انتهای غارت و کشتارش یک خدا ..

و در مسیر درختان کهنسال روبرو گردید باری دیگر آن آفیراثِ کودک، که پیش او و سپاهش ظاعر گشت . . . بی آنکه بشناسدش...

گرفت نظر وی را جای نقش تازیانه اش...

گفت آن کودک تک چشم : ”این پیغامی از جانب کسی‌ست که در بیگانگی آشناست پس گوش فرا ده ... بازگرد و بگذر زین مسیر ...تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ... در تباهی تسخیر ... و باز نگردی از انتها به ابتدا ... چون ماری که دور خویش خزید با اشتها .. باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”


❖═══════ا↻ . . . ↺ا═══════❖

°[↘] * کودک(۱) °[→]

°[↙] * اسب(۲) ـــــــ°[↗] * آفیراث(۴)

°[←] * ثاریفا (۳) [↖]°


« پایان »

ادبیاتداستان
۱۰
۷
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید