
ــــــ « پیشدرآمد » ــــــ
( +۱۵ )
از ازل... پیش از شکوفایی ملکی بی گسل ــ با زایش اختران پسای یک بی آغازی... بدان هنگام وجود محض، حقیقت خویش را بر موجودیت ها گسترانید... و پدیدار گشت عالمی اختری .
از زمزمه ی تقدیر بر نواحی الوهی ـــ کالبد پریان جوانه زد و بر خود ارواح تابان دمید ... در برکه ی بارگاهی بنام جملگی..
و هر پری را جفت بود ماده و نرینه...
ازین رو ، بدین طور ...
اولین آنان آراتوس بود پری ذات و فرشته سان ـــ که علت العلل تاجی نقره ای نقاب دار بر سرش نهاد ..
و چنین شد که وی بر بارگاه جملگی به سلطنت رسید ...
با کثرت پریان... کاخ زار هایش را بنا نمود ...
بدین سان ، آواز شاهی را با مهر بر آنان سرود...
کس ندید در صیرت وی جز نیک کرداری و مهرورزی..
نیایش بر او ... نجوای هر عابدی..
از آتشفشان ها فرو فرستاد بر مردمان رود های زرین...
پریان غرق ثروت وُ سعادتی بی بدیل..
روزگارشان سیپده دمی بی غروب ... ظلمت شب را کس ندید در آن حدوث...

تا بدان جا که آراتوس.. در اوهامی در درون ..
اکتشافی یافت از مظهر ظلمت ... موجودیتی با نام حاروث .
که نالید بر وی : "ای آراتوس ... خواهی دید با دیدگان طلوعی در حال ذوب .. جنین آید بر ملک چون پتک فرود .. و کاخ زار هایت را بر سرت آوار گرداند ... جسمانیتت را برباید.. و سرانجام قدرت را از دستانت بزداید.."
آراتوس از جای بر خواست ... هر نوزادی را در ملک خویش باز خواست ..
لیک هیچ نیافت...
جز یگانه جنین چشم بر جهان نگشوده از همسر برادر عابد ...
که وی را پیش از آن دختری بود « ورونیا »
توأمان.... با زایش جنین نوپا ... ستارگان بر فتادند از پا ... و طغیان کردند سیه چاله ها... صیحه سر کشیدند سحابی ها ... و شعله ور گردید سرنوشت بی امان...و نامش را بنهادند تئودور، هدیه ی خداوندگار.
پس آراتوس فرمان بر آن داد ... که بر گیرند نوزاد را از آغوش مادر بی جان..
آمد کودک در آغوش خواهر ... برابر سریر سلطنت...
در میان دربار و جمع...
فتاده بود ... لرزه در درون چون کوه پدر..
آراتوس گفت به خواهر «ورونیا» : "کودک را سوی من آور تا اورا برکت نهم..."
وِرونیا با تردید و شک ... نگاهی انداخت سوی پدر...
و پدر سر تکانید از سر جبر .
لاکن پیش از قدم ـــ درآمد کودک به سخن :" به اسم جلال علت العلل ... وجود محض.. والائل ارباب عالم ... به یاد آینده ای، که کشیده گردد زبان قدیس در چنگال حرامزادگانی بد صیرت .. و مغلوب گردد مصنوع هیولا گری برابر بصیرت.. و به ملک رسد کودکی از مادری... که فرمان نهد بر برزخی .. و تو ای اهل تزویر عاقبتی نداری جز هبوط بر دگردیسی.."
خاموشی بر جو دمید... چون حکمی کیفر خواست.
و آراتوس از تخت خویش بر خواست....
جنگاوران ... درباریان .... نیزه بر کف ها ... زره پوشان.. همگی لرزیدند از هیمنه ی وی ..جز ورونیا که ایستاده بر پا محکم در آغوش نگه داشت کودک را...
شاه چشمانش غضب بود پشت نقاب تاج دار ... با لبخندی به کوشش دل سوزان ... یا شاید دل سوزان.
گفت : "بیاورش سوی من."
خواهر گفت :" این کودک خود برکت است ... تو بایستی از آن برکت گیری .."
شاه گفت : "من برای او از خیر خواهانم آیا لبخندم جز این میگوید؟!"
پاسخ داد : "دیدگان چیز دیگری بر من گویند... و چشم هرگز دروغ نمیگوید.."
آراتوس رو به جنگاوران سر تکانید ...
پس آنان نیزه سوی دختر گرفته گام به گام جلو رفته و گفتند : 'کودک را از دستانش بستانید"
پدر شمشیر کشید و مقابل آنان قرار گرفت..
پشت به دختر گفت : از این مهلکه خود را برهان و این ستم عریان را افشا کن بر همگان...
دختر گریخت سوی تالار...
برابرش گارد هایی پر ازدحام...
یکی از میان آنان ... سیلی کوبید بر سیمای سپید سراسیمه ی دختر پریان...
و کودک را بلند کرد از پای...
پدر دوان دوان ... شتابان ..
کوشید رهایی بخشد کودک را ..
با هر جنبش از دم تیغ گذرانید نگهبانان را ..
آراتوس، نیزه گرفت بر دست ...
دختر افتاده بر زمین عصیانش اشک...
پدر رسید نزدیک کودک ...
و نیزه از دور فرو رفت در کمرش...
پس پاره چون پرده درید پشت پدر...
افتاد بر زمین کنار دختر ... با چشمانی گشوده بی لبخند.
سپس کودک را آوردند به پیش آن سریرِ به رنگ اختر...
و آراتوس نوزاد را گرفت ... خنجر بر کف کشید..
پس شروع کرد به مسلحه...
کالبدش را بِبُرید قطعه به قطعه . . .
دو دست نوزاد را از پیکر برهانید...
و دختر جیغ کشید ...
دو پای کودک در دم با خنجر درید...
و دختر جیغ کشید . . .
سر نورانی کودک جدا گردید ...
لاکن اینبار دختر جیغ نکشید...
ایستاده بر پا . . .
گفت :" دیگر خوف نمی اندازد دختری چون مرا از پای... چنین رنج پدر وُ برادر بود که بلندم نمود از جای..."
نیشخندی زد پادشاه ... به گوشه انداخت تکه های نوزاد...
و خنجر انداخت پیش پای دختر...
گفت : "گر مردی بکش مرا با خنجر."
پاسخ داد : "می پنداری قوت زنان در جامه ی مردانگیست؟!! زورمندترین جنگاوران را بوده مادری اکبر ..."
بر فضای قصر هاله ای دمید...
فروزان پاشید و اندر درونش سلحشوری خزید...
با زره ای ارغوانی ... کلاهخودی تمامرخ، تک شاخ با گوشه هایی اژدری... تیغه ای دو لبه، پهن و طویل...
همگی نگاه ها سوی وی خزید...
وانگهی در پلک زدنی، سوی جنگاوران با حرکت جهید...
با پرشی دَوَرانی ... تیغه در هوا رقصانید؛ و بدین طریق چندین پهلوان را از دم گذرانید..
در کاخ فورانی از خون جوشید...
و سلحشور به کنار دختر رسید ...
آراتوس دوید...
سلحشور دختر را در آغوش کشید...
دوباره هاله ای ... آمد و محو نمود آن دو تن را در. لحظه ای...

آراتوس با دیدی بر جنگاوران ... بگفتا : گر گوید کس از این اتفاق بر مردمان ، ندانند دیگر پریان مرا شاه مهربان...
و در عاقبت، کل سالن قصر را به خون آلود..
و شاهدی دیگر باقی نبود...
جز آن دختر که در پی او بود..
پسای آن، تکه های نوزاد را پراکنده در عوالم نمود...
و ده تکه را به ده خان واگذارید...
خان اول اَبیلوث : گرگی اژدری که در بلند ترین قله ی عقیق از دست نخست نوزاد صیانت می نمود ..
خان دوم کاراوِن : اسبی شش پای که شتابش هم پای افلاک بود و در ابدیت درون منظومه ها می تاخت ـــ وی نگهبان دست دوم بود
خان سوم پایرون : جنیه ای چهار دست با یال های شیر ... بال های دیو، و چهار پای گاو ... او در بطن درختی کیهانی می زیست و مراقب چشم نخست بود .
خان چهارم خانوس : عفریتی تغییر رنگ دهنده چون آفتاب پرستی دیو گون ـــ در باطن رنگین کمان کهکشانی .. او از چشم دوم صیانت مینمود
و خان پنجم دابطیش : خرسی سیه رنگ و پیل تن که در رودخانه ی زمان می زیست ... رودی که ابتدا و انتها نداشت ...او نیز از پای نخست حفاظت میکرد...
لاکن پنج خان دیگر بر دیگران توسط حاروث پوشانده ماند...
و لیکن آراتوس برای جویندگان تکه ها نفرینی گذارید تا با یافتن هر تکه از نوزاد روحش آلوده گردد تا سرانجام به مرگ خویشتن رسد..
ورونیا چشمان را گشود .
به آرامی نگریست بر هیکل سلحشور.
و پیرامونش را نظر کرد با دیدگان...
قرار گرفته بود بر تپه ای ماقبل منظومه ای تابان ...
پرسید از سلحشور: ' کیستی و من چه می کنم در این مکان..."
سکوت اختیار کرد سلحشور...
ورونیا ادامه داد :" با من سخن گوی ای بی زبان ..."
که ندا آمد بر ذهن او : "از وی هیچ مپرس که اختیار کرده روزه ی سکوت ... من سنائیل پیک بارگاه ... بر تو خواهم گفت ..
از داغ برادر ... بگذر ...
و این چنین او به تو باز گردانده خواهد گشت ... لیکن ماقبل آن می بایست بگذری از ده خان ... سلحشور شمشیر توست... اینک سوی جمع آوری تکه های بردار به طرف آن ده خان رهسپار گرد.. تا با بر انگیختی کودک، نقاب نیک نامی از چهره آراتوس افکنده شود ... و ستم وی بر اجزای کائنات آشکار گردد ـــ با نجوایی که کودک پسای بر انگیختی اش بر علیه او خواهد داد و اینگونه، آراتوس از جایگاه و مرتبه عزل گشته .. و به سفلی هبوط می کند...
لاکن بدان با هر خان.... روحت آلوده گردد ... و نوزاد طعم زندگانی را با مرگت بچشد.. آیا میپذیری ؟"
دختر گفت :" آری، میپذیرم..."
ندا خاموش گردید . . .
شوالیه در پیشگاه دختر زانو زده و تیغه بر زمین کوبید ... آن هنگام که دختر بر منظومه ی تقدیر می نگریست...

﴿ پایان پیشدرآمد ﴾