ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

هــرمنـوتـیـک ⟨ تـجـسد حـقایق ⟩


هــرمنـوتـیـک ⟨ تجسد حقایق ⟩


آنگه که در بلندای ایوانی درخشنده... بدان کواکب کیهان، مسحور نگریسته بر میعاد اختران، بر برج عاج بنشستم ...،/

در قمرِ قوم ستم، مَرده زورمنده بَدوی را ... در قتالِ با آن ماره خزنده در قوس نجوم، نگریستم ز حضورم /

که با قامت ستبر وُ برهنه، بازوانی با عضله، تکه سنگ شهابی را بر پوز مار بکوبید وُ بر بدنَش خون پاشید وُ گفت :

هم اینک سِیر جهان را با مشتان گره کرده بکشتم.../ منم آن پهلوان، که کره ای را بر دوش بگرفتم به ظهورم/

آنگه آن مرد تکانید گیسوان، و پروازان تابیده رفت وُ فلک گشت به دیدم/

خوکی غلتیده بر گِل، از زیرین زمین آمد وُ تاخت به رسمم//

خرناس کشید و با دشنام بگفتا : براستی چه فرقی ست میان من وُ تو؟! ... که با بال مَلک تو والایی وُ من، با گِل حقایق، ملعون وُ پستم.../

تو مغروقی در ژرف وجود ... من صادقانه گویم که نیستم../ منم آن هیچی، که هیچم.../

.این یگانه حقی‌ست که به تو گفتم/

گر گویی چنین نیست؛ بگو تا با سر خود، بر بنیاد وجودت بکوبم./

گفتم: منم آنم که من هستم /

در مصاف جهل مغان.. شهسوار شمشیر به دستم؛ با قلمم /

منم آن حادثی که ... از قِبَل نور ازل، بدیدم دسته ای از اسب اجل/ در کرمم.../

خوک بر انگیخت در هوا .../

چشمانش سپید گشت اندر کما .../

تابید حقیقت بر مکان و انجماد زایید بر زمان .../

بزدایید ز پیکرش کراهت ذهن و نفس /

خوک دگردیس گردید به پری ../

از بلندای آسمان آرام رمید وُ آمد به زیر ../

پریشان پرسید : چه بود سرگذشتِ آن اسبان بدیع ؟!

بگفتم بر وی به زنهار :

که چگونه اسب سپید، درخشیده تازان، با رقص زین آمد وُ رفت .../

اسب سیه تاریک بود وُ دود، آمد از یال غرورش.../

تا عاقبت اسب سرخ آمد و گفت : شرحه بگو که هر اسطوره بت‌کده است //

گفتم : آری همچو اورنگِ هیولای بدسگال، که خوی‌َش درنده است . . .

زان سلوک قُدسیان، تندیس آن قوچ طلا، لاجرم بدین ورطه ی ناسوت، شوریده گردیده پست //

لاکن تجرد انتزاع، به شمایل اساطیرِ دیرین، قرین است وُ بس //

تا با حجاب اساطیر بنمایاند خویشتن را ...زین معاد جسمانی اش../

چو خودکامگی، که تک چشم اهریمن گشت مظهرش، با تاجی از خار برسرش../

کس نگوید نیست بر این ذات جهان بد نهادی . . . چرا که حظور دیو دو سر در عدم است...//

بماندند خفتگان کماکان در خفقان/

و کولیان، برهان آوردند به عصیان برهان .../

مسحوران طومار طریقت..، بتابیدند بر طاق طارق .. به طریق طوفان بدین دوران .../

توأمان، اندر کائناتِ مردگان،

اجرام نجوم بگردیدند، به تسخیر جن زدگان، درنده مسخ//

خجسته باد؛ بادی که می وزد به هنگام/ کان دستان درخشان وجود، که بر گیرند خلقت عدم را با عروج اختران بر آن مسلخ /

چه می‌بارد بر باران ؟

چه می روید در خزان؟

الوهیت بتابان، بدین گیتی پرتوی پر توانِ آن موجودیت//

و یا نظمی نوین ز آحاد قدوس بر علیت //

که معلولی بر قانون بود؛ قوانین طبیعت//

و قانون!، نطفه ای از قانون‌گذار بود ... آن علت بی علت//

بدین حکمت، برفتند ریاضیات اندر سرشت الهیات . . . ///

چو بعثت هندسه بر گرداگرد کرات.. در مادیات ..///

باشد که گویند حیاتمان جرمی‌ست بی قانون/

لاکن بی قانونی خود بالقوه بر اشیاء گردیده کانون //

بدین رو، نفی نگردد حقیقت طاووس/ با طلوع کرکسانِ طاغوت //

حق را بشارتی‌ست در زمین ، به مظهر طاعون/

گفته امد که به انکار رویای برین، نیامد به حضور این کابوس /

تا نقصان تن ناسوت، گواهی گردد به تصدیق تکامل ملکوت، در هیاکل لاهوت//

به چشم دل تنها بال مبین ز مظهر الهگان//

چراکه آنان نیز، تجلی آزادی گشتند در بند مکان و زمان //

و آزادگی از فرط لایتناه، تجسد بخشید تجرد خویش را، به انوار ...

چنین است که فروغ رهایی را حد و مرزی‌ست/

گر نباشد ... آزادی خود رود در بند خویش/

به حدوث در آمد اندرون هیولٰئ صورتی نامتناهی از « خصم وُ کین »/

تا آنکه بر افروخته بر انگیخت به هیکل جسمانی//

صورت «خصم» در هیولٰی ، رقیق گشته متبلور گردید در پلیدی/

بدان سان چهره گرفت به دیو مار چهار بال وُ خاکستری../

و با انعکاس « ستیز » بر انگیخت وُ بر افروخت،‌ اخگری از پنجه ی شیر نیمیایی //

زین طریقت، بر پا گشت شعله ای از هاله ی قداست ///

که باری، نبودن هم بودن است؛ حقایق یک موعود، در دیدگان کوران بُوَد برهوتِ رذل/

اندر وصال با لاینتاه، رسیدن گشت در نرسیدنَش/

که بود، کلید اسرار مهر و موم در دستان پرسیدنَش//

و زنهار در هبوطی نامتناهی مغروق بگشتند اذهان لَش!!

چو جوهر هرج و مرج، که تجلی نمو کرد بدان کشتی ای که بر گل نشست /

هنگامی که پرسید ز من، آن پری پریشان احوال/

که گفت: بر من زینت چیست بدین حال//

از بروج ملکوت، که رفته تا تارک آسمان ؟

چرا کس ندید موجودیتِ آن دیو سانِ کژبال؟

بدین سان، نیستند حجت بر وجود، چنین نشانه ها، پس مگیر آنان را بدنبال ../

ندا آوردم به پژواک...سراییدم زان اختران با ادراک /

که ای پریشان احوال ، تا توانی بر همگان یاوه سرا/

اندر دیدگان دیگران بکوبان، بودن نبودن را //

چو بایستی بدین نظام علّی ، نخست خود ارج دهی جوهر جملگی را بر پوچی ///

بدین رو، شاعرانه اندر ساحرانه، اعراض را به حقیقت بگرفتی بپندار.../

بگذار عریان بیان کنیم بر وجودت با گفتار /

گفتم بنوش ز آن جام جهانبین جزا ..

تا بنگری درنگ کنی؛ که چرا سنگین بود بر دوش تو گرز یک پهلوان ...

چنین گردید که آن خوک درگدیس، چون بر بنا و ایوان گیتی غلبه نیابید...//

به پوچی آن را از پای بست ویران کرد.../

تا رهایی یابد ز بند علٌی ...لاکن رهایی در رهایی برفت در بندِ بند خویش../

گفتم بر پری : میدانم جزایت تهی بودن است../

باری بر این بارگاه برین ،که نبودن هم بودن است .../

یارا، بازگردد به زیرین زمین، دگر به بلندای کاخ ها و تالار های وجودم فریاد مزن ... وانگهی نمی‌سد خالی بودنَت.../

گر بنوشی زان جام جم جرعه ای، بصیرت یابی که چقدر بودی در دگم؛ به قدر تهی بودنَت../

ای پری درگدیس ... ای تهی! من نبودم آنچه می پنداشتی...لاکن تو خود هستی آنچه می پنداشتی؟!/

با کوبش سرت بر ستون علیت، نشکند چیزی جز استخوان جمجمه ات .../

چنین بود، زایش این اذکار .../

و تابشی از یک حقیقت شد هر نماد .../

پرتو را هرگز، جوهر تابانِ خورشید مپندار .../

و در درازنای چرخش ادوار .../

گاهی گردد ... «حقیقت» بر تن دیوماران شعله زا سوار .../

و گاهی ... «معصومیت» در آید به جنینِ قدیسِ نوزاد ../

بدین سان «طاغوت» اندر مثال، بگردد صورتی از ابلیس خونخوار ../

گر نباشد قدیس نوزاد، « معصومیت » در جهان باقی‌ست همچنان ...

چو نیاید شیطان خون‌آشام بر دیدگان، به حضور است تیرگی در این جهان کماکان/..

عدم شیاطین نگردید گواه بر نبودنِ نفس « ستم »./

با ذبح نمادین فرشته، نگردد‌ صورت «نیکی» تهی ../

حال به صورت اندیشیدی یا مثال؟/

پر ملائک نمی گردد تقدم صورت ماده بر مثال .../

عَرض را نگریستی چون کلیات حق اندر درون.../

بدان ملعون، نیستند اعراض...حقیقت یک وجود.../

ای پری پریشان حال، این را به خاطر بسپار.../

ای پری پریشان حال، این را به یاد بسپار...

ادبیاتفلسفهعرفانهرمنوتیک
۳۲
۰
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید