
هــرمنـوتـیـک ⟨ تجسد حقایق ⟩
آنگه که در بلندای ایوانی درخشنده... بدان کواکب کیهان، مسحور نگریسته بر میعاد اختران، بر برج عاج بنشستم ...،/
در قمرِ قوم ستم، مَرده زورمنده بَدوی را ... در قتالِ با آن ماره خزنده در قوس نجوم، نگریستم ز حضورم /
که با قامت ستبر وُ برهنه، بازوانی با عضله، تکه سنگ شهابی را بر پوز مار بکوبید وُ بر بدنَش خون پاشید وُ گفت :
هم اینک سِیر جهان را با مشتان گره کرده بکشتم.../ منم آن پهلوان، که کره ای را بر دوش بگرفتم به ظهورم/
آنگه آن مرد تکانید گیسوان، و پروازان تابیده رفت وُ فلک گشت به دیدم/
خوکی غلتیده بر گِل، از زیرین زمین آمد وُ تاخت به رسمم//
خرناس کشید و با دشنام بگفتا : براستی چه فرقی ست میان من وُ تو؟! ... که با بال مَلک تو والایی وُ من، با گِل حقایق، ملعون وُ پستم.../
تو مغروقی در ژرف وجود ... من صادقانه گویم که نیستم../ منم آن هیچی، که هیچم.../
.این یگانه حقیست که به تو گفتم/
گر گویی چنین نیست؛ بگو تا با سر خود، بر بنیاد وجودت بکوبم./
گفتم: منم آنم که من هستم /
در مصاف جهل مغان.. شهسوار شمشیر به دستم؛ با قلمم /
منم آن حادثی که ... از قِبَل نور ازل، بدیدم دسته ای از اسب اجل/ در کرمم.../
خوک بر انگیخت در هوا .../
چشمانش سپید گشت اندر کما .../
تابید حقیقت بر مکان و انجماد زایید بر زمان .../
بزدایید ز پیکرش کراهت ذهن و نفس /
خوک دگردیس گردید به پری ../
از بلندای آسمان آرام رمید وُ آمد به زیر ../
پریشان پرسید : چه بود سرگذشتِ آن اسبان بدیع ؟!
بگفتم بر وی به زنهار :
که چگونه اسب سپید، درخشیده تازان، با رقص زین آمد وُ رفت .../
اسب سیه تاریک بود وُ دود، آمد از یال غرورش.../
تا عاقبت اسب سرخ آمد و گفت : شرحه بگو که هر اسطوره بتکده است //
گفتم : آری همچو اورنگِ هیولای بدسگال، که خویَش درنده است . . .
زان سلوک قُدسیان، تندیس آن قوچ طلا، لاجرم بدین ورطه ی ناسوت، شوریده گردیده پست //
لاکن تجرد انتزاع، به شمایل اساطیرِ دیرین، قرین است وُ بس //
تا با حجاب اساطیر بنمایاند خویشتن را ...زین معاد جسمانی اش../
چو خودکامگی، که تک چشم اهریمن گشت مظهرش، با تاجی از خار برسرش../
کس نگوید نیست بر این ذات جهان بد نهادی . . . چرا که حظور دیو دو سر در عدم است...//
بماندند خفتگان کماکان در خفقان/
و کولیان، برهان آوردند به عصیان برهان .../
مسحوران طومار طریقت..، بتابیدند بر طاق طارق .. به طریق طوفان بدین دوران .../
توأمان، اندر کائناتِ مردگان،
اجرام نجوم بگردیدند، به تسخیر جن زدگان، درنده مسخ//
خجسته باد؛ بادی که می وزد به هنگام/ کان دستان درخشان وجود، که بر گیرند خلقت عدم را با عروج اختران بر آن مسلخ /
چه میبارد بر باران ؟
چه می روید در خزان؟
الوهیت بتابان، بدین گیتی پرتوی پر توانِ آن موجودیت//
و یا نظمی نوین ز آحاد قدوس بر علیت //
که معلولی بر قانون بود؛ قوانین طبیعت//
و قانون!، نطفه ای از قانونگذار بود ... آن علت بی علت//
بدین حکمت، برفتند ریاضیات اندر سرشت الهیات . . . ///
چو بعثت هندسه بر گرداگرد کرات.. در مادیات ..///
باشد که گویند حیاتمان جرمیست بی قانون/
لاکن بی قانونی خود بالقوه بر اشیاء گردیده کانون //
بدین رو، نفی نگردد حقیقت طاووس/ با طلوع کرکسانِ طاغوت //
حق را بشارتیست در زمین ، به مظهر طاعون/
گفته امد که به انکار رویای برین، نیامد به حضور این کابوس /
تا نقصان تن ناسوت، گواهی گردد به تصدیق تکامل ملکوت، در هیاکل لاهوت//
به چشم دل تنها بال مبین ز مظهر الهگان//
چراکه آنان نیز، تجلی آزادی گشتند در بند مکان و زمان //
و آزادگی از فرط لایتناه، تجسد بخشید تجرد خویش را، به انوار ...
چنین است که فروغ رهایی را حد و مرزیست/
گر نباشد ... آزادی خود رود در بند خویش/
به حدوث در آمد اندرون هیولٰئ صورتی نامتناهی از « خصم وُ کین »/
تا آنکه بر افروخته بر انگیخت به هیکل جسمانی//
صورت «خصم» در هیولٰی ، رقیق گشته متبلور گردید در پلیدی/
بدان سان چهره گرفت به دیو مار چهار بال وُ خاکستری../
و با انعکاس « ستیز » بر انگیخت وُ بر افروخت، اخگری از پنجه ی شیر نیمیایی //
زین طریقت، بر پا گشت شعله ای از هاله ی قداست ///
که باری، نبودن هم بودن است؛ حقایق یک موعود، در دیدگان کوران بُوَد برهوتِ رذل/
اندر وصال با لاینتاه، رسیدن گشت در نرسیدنَش/
که بود، کلید اسرار مهر و موم در دستان پرسیدنَش//
و زنهار در هبوطی نامتناهی مغروق بگشتند اذهان لَش!!
چو جوهر هرج و مرج، که تجلی نمو کرد بدان کشتی ای که بر گل نشست /
هنگامی که پرسید ز من، آن پری پریشان احوال/
که گفت: بر من زینت چیست بدین حال//
از بروج ملکوت، که رفته تا تارک آسمان ؟
چرا کس ندید موجودیتِ آن دیو سانِ کژبال؟
بدین سان، نیستند حجت بر وجود، چنین نشانه ها، پس مگیر آنان را بدنبال ../
ندا آوردم به پژواک...سراییدم زان اختران با ادراک /
که ای پریشان احوال ، تا توانی بر همگان یاوه سرا/
اندر دیدگان دیگران بکوبان، بودن نبودن را //
چو بایستی بدین نظام علّی ، نخست خود ارج دهی جوهر جملگی را بر پوچی ///
بدین رو، شاعرانه اندر ساحرانه، اعراض را به حقیقت بگرفتی بپندار.../
بگذار عریان بیان کنیم بر وجودت با گفتار /
گفتم بنوش ز آن جام جهانبین جزا ..
تا بنگری درنگ کنی؛ که چرا سنگین بود بر دوش تو گرز یک پهلوان ...
چنین گردید که آن خوک درگدیس، چون بر بنا و ایوان گیتی غلبه نیابید...//
به پوچی آن را از پای بست ویران کرد.../
تا رهایی یابد ز بند علٌی ...لاکن رهایی در رهایی برفت در بندِ بند خویش../
گفتم بر پری : میدانم جزایت تهی بودن است../
باری بر این بارگاه برین ،که نبودن هم بودن است .../
یارا، بازگردد به زیرین زمین، دگر به بلندای کاخ ها و تالار های وجودم فریاد مزن ... وانگهی نمیسد خالی بودنَت.../
گر بنوشی زان جام جم جرعه ای، بصیرت یابی که چقدر بودی در دگم؛ به قدر تهی بودنَت../
ای پری درگدیس ... ای تهی! من نبودم آنچه می پنداشتی...لاکن تو خود هستی آنچه می پنداشتی؟!/
با کوبش سرت بر ستون علیت، نشکند چیزی جز استخوان جمجمه ات .../
چنین بود، زایش این اذکار .../
و تابشی از یک حقیقت شد هر نماد .../
پرتو را هرگز، جوهر تابانِ خورشید مپندار .../
و در درازنای چرخش ادوار .../
گاهی گردد ... «حقیقت» بر تن دیوماران شعله زا سوار .../
و گاهی ... «معصومیت» در آید به جنینِ قدیسِ نوزاد ../
بدین سان «طاغوت» اندر مثال، بگردد صورتی از ابلیس خونخوار ../
گر نباشد قدیس نوزاد، « معصومیت » در جهان باقیست همچنان ...
چو نیاید شیطان خونآشام بر دیدگان، به حضور است تیرگی در این جهان کماکان/..
عدم شیاطین نگردید گواه بر نبودنِ نفس « ستم »./
با ذبح نمادین فرشته، نگردد صورت «نیکی» تهی ../
حال به صورت اندیشیدی یا مثال؟/
پر ملائک نمی گردد تقدم صورت ماده بر مثال .../
عَرض را نگریستی چون کلیات حق اندر درون.../
بدان ملعون، نیستند اعراض...حقیقت یک وجود.../
ای پری پریشان حال، این را به خاطر بسپار.../
ای پری پریشان حال، این را به یاد بسپار...