
چه چیز به شهر هستی میبخشد؟ شاید نه برجهای تازهساز و خیابانهای صاف و نوساز، بلکه ردّی است سرسخت از گذشتههایی که هنوز در بافت آن نفس میکشد. شهر، گذشتهاش را فریاد نمیزند؛ بلکه در گوشهگوشهی خود زمزمه میکند: در شکاف دیوارهای قدیمی، در دستانداز پلهای سنگی، در سایهی طارمی پنجرهای چوبی، در خطوط نامنظم پیادهروها، در تاب خوردن بیرقها از چوبهایی فرسوده. آنچه ما را به فضا پیوند میزند، تجربهی زیسته است؛ خاطره. و آنچه ما را به شهر پیوند میزند، حافظهی تاریخی است که در این فضاها لانه کرده است.
اما وقتی این فضاهای خاطرهانگیز از میان برداشته میشوند، گویی رشتهی نامرئی حافظه نیز گسسته میشود. طراحی شهریِ معاصر، بهویژه آنگاه که با منطق سرمایه، تسریع، و پاکسازی همراه است، نه فقط کالبد شهر را دگرگون میکند، بلکه به بازنویسی حافظهی جمعی نیز دست میزند. شهر، آینهی تاریخ ماست؛ و وقتی این آینه ترک بخورد یا تعویض شود، ما نیز بخشی از گذشتهمان را گم میکنیم.
این جستار به بررسی همین نقطهی تلاقی میپردازد: جایی که طراحی شهری، آگاهانه یا ناآگاهانه، به ابزار فراموشی بدل میشود؛ و حافظهی تاریخی، بهجای تنفس در فضا، در سایهی آسمانخراشها و مجتمعهای بیریشه خاموش میشود.
تحلیل نظری:
شهر : کالبدی که خاطره می پوشد و جانی که نفس میکشد
از آغاز تمدن، پیدایش و رشد شهرها هرگز اتفاقی صرفاً فیزیکی یا منفرد نبوده است. شهرها همواره در همتنیدگی پیچیدهای از عوامل جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی شکل گرفتهاند؛ گویی شهری که امروز برپا میبینیم، نتیجهی گفتوگوی هزارانساله میان زمین، قدرت، معیشت، مردم و معناست. در این گفتوگو، آنچه پیوسته تغییر کرده، نگاه ما به شهر بوده است؛ همان انتظاری که از شهر میکشیم و معنایی که از آن در ذهن داریم.
اگر روزگاری شهر را صرفاً با معیارهایی چون بازار، حکومت، یا مرزهای فیزیکی میسنجیدند، امروز تعریف شهر بیش از هر زمان رنگ و بوی فرهنگی و اجتماعی گرفته است. شهر دیگر فقط مکان نیست، تجربه است؛ بستری که در آن زندگی، دیدار، خاطره و هویت در هم تنیده میشوند.
وقتی از فضا یا فضای شهری سخن میگوییم، دیگر فقط از زمین و ساختمان حرف نمیزنیم، بلکه به مجموعهای از روابط زنده اشاره داریم که در بستر فضا جاریست. فضا، آنگاه به شهر معنا میبخشد که بتواند میزبان رابطه باشد: رابطهی انسان با خود، با دیگران، و با محیط اطرافش. کیفیت این رابطههاست که تعیین میکند یک شهر تا چه اندازه زنده است، تا چه حد نفس میکشد.
در شهرهای معاصر، بهویژه در مواجهه با بحران معنا، شتابزدگی زندگی مدرن، و ازهمگسیختگی پیوندهای اجتماعی بیش از پیش به مفاهیمی چون «شهر با روح» یا «شهر پویا» توجه شده است. این تعابیر، استعارههای سادهای نیستند. بلکه بیانگر درکیاند از شهری که نه تنها کار میکند، بلکه میاندیشد، حس میکند، و خاطره دارد.
در تجربههایی که از مواجهه با فضاهای گوناگون شهری در شهرهای مختلف اندوختهام، این احساس بیش از پیش برایم روشن شده است که برای جاندار بودن شهر، باید به چیزی فراتر از زیرساخت و نما اندیشید. آنچه به فضا معنا و حیات میبخشد، حضور انسان است،اما نه هر حضوری؛ بلکه حضوری آگاهانه و حساس به تغییرات شهری در طول زمان .
در این مسیر، چند شاخص کلیدی به چشم میآیند؛ شاخصهایی که اگر در طراحی و زیست شهری مورد توجه قرار گیرند، میتوانند به شهر «روح» ببخشند. نخست، وجود فضاهای عمومی واقعی، که بستر تعامل اجتماعی، مشارکت و تلاقی تجربههای گوناگوناند. دوم، حضور هویت تاریخی، یعنی نشانههایی از گذشته که در شهر باقی مانده و امکان تداوم حافظه را فراهم میکند. سوم، خوانایی فضا،درک پذیری و معناداری برای ساکنانش. و در نهایت، پیوند شهر با طبیعت؛البته نه در حد چند درخت تزئینی، بلکه در رابطهای بنیادین و سازنده با محیط زنده شهری .
میان همهی این عناصر، واژهای هست که آنها را به هم پیوند میدهد: رابطه. اگر در شهری رابطهای شکل نمیگیرد میان مردم، میان انسان و محیط، میان گذشته و حال آن شهر، ولو شهر زیبا و پر زرق و برق به خاطر نبودن احساس تعلق و نبود پیوند میان محیط و انسان است .
درک شهر، یعنی فهم پیوندها. فهم اینکه شهر تنها یک زیستگاه نیست، بلکه آینهای است از نحوهی بودن ما در جهان و انعکاسی از آنچه به آن اهمیت میدهیم، از آنچه میخواهیم به یاد بیاوریم و یا فراموش کنیم. شاید برای همین است که شهرهایی که روح ما را لمس میکنند، آنهایی هستند که به ما اجازه میدهند خودمان را در آنها بازشناسیم حال یا در کوچه پس کوچه های آن شهر یا آوازی در یک میدان شلوغ که پلی میشود میان حال و آنچه که از سر گذرانیدم .
در جستجوی معنای شهر :
اگر از بحث دربارهی تأثیر متقابل حافظه شهر و فضا صرفنظر کنیم که البته موضوعی مهم و قابل بررسی است، اما در اینجا به فضای دیگری برای گفتگو نیاز داریم. زیمل در یک سخنرانی که پس از گذار از دوران صنعتی و در دل فضای مدرنیسم ایراد کرده، تأکید میکند که ساختار شناختی و اجتماعی شهر، اولویت اصلی در تعریف و ماهیت وجودی آن است. او ویژگیهای فیزیکی شهر را که در قالب ساختارهای شهری دیده میشوند، کماهمیتتر از عامل اجتماعی میداند.
این نگاه و تمرکز بر ابعاد کیفی و اجتماعی شهر، وجه تمایز تعاریف سنتی از شهر، پیش از مدرن، با شهرهای پسامدرن است. هرچند همهی جوامع زیستی اولیه دلیل وجودی خود را در نیاز به همکاری و ارزشهای اجتماعی یافتهاند، اما شهرها علتی جداگانه و برتر از این نیز برای وجود خود تجربه کردهاند. شهرهای نخستین، نه تنها بهخاطر زیست اجتماعی که در روستاها و دهکدهها نیز بود، بلکه به دلایل سیاسی، مذهبی یا ترکیبی از هر دو، پا به عرصه وجود گذاشتند. شهرها همه تجلیگر نیاز به سلطه و کنترل مذهبی و حکومتی در گذشته بودند .
اما دلایل وجود و توسعه شهرها در انتهای هزاره دوم و آغاز هزاره سوم میلادی که همراه با تغییرات بنیادین در تمدن بشری ، بسیار متفاوت است. تعریف زیمل از شهر، بر اهمیت علت وجودی و توسعه شهر با نگاهی پسامدرن تأکید میکند: «پاسخگویی به نیازهای بنیادی همزیستی و تعامل اجتماعی» به این معنا که هویت و حافظه نقش زیادی در مشارکت شهری دارد.
اکثر تعاریفی که از شهر ارائه شده، در واقع برداشتهایی از عوامل مؤثر بر ظهور و گسترش آن است. بنابراین، تعریف شهر بستگی به شناخت دقیق این عوامل در هر دوره تاریخی دارد؛ عواملی که میتوانند اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا جغرافیایی باشند. از همین رو، در مسیر تعریف دقیقتر شهر، برخی تعاریف گزیده شده را مرور میکنیم.
در منابع بررسی شده ، دو عامل اقتصاد و سیاست نقش برجستهای در ظهور شهرها دارند. بهطوریکه پیرن، شهر را «اجتماعی از بازرگانان» معرفی میکند. ماکس وبر نیز در کتابش «شهر در گذر زمان» شهر را محل زندگی کسانی میداند که عمدتاً از راه تجارت و کشاورزی روزگار میگذرانند، نه به معنای صرف اقتصادی یا ساختارهای اداری خاص.
گوردون چایلد، پیدایش تمدن شهری را نتیجه نوآوریهای فناورانه میداند که تخصصی شدن فعالیتها و افزایش تولید و انباشت مازاد را به دنبال داشته است. نظریهای دیگر میگوید شهرها زاییده نظام سیاسی هستند؛ ساختاری که گروهی برای اعمال نفوذ و بهرهکشی از گروهی دیگر بنا کردند و به مرور شکل شهر به خود گرفتند؛ یعنی شهری که محصول تفکر استثماری و استعماری است.
در دیدگاهی متعادلتر، شهرها مکانهایی هستند که دارای محدودههایی، چه مادی و چه نمادین، برای جدا کردن اعضای «شهری» از غیرشهریاند.
مرزبندی در فضای شهری، نهتنها جنبهای فیزیکی دارد، بلکه لایههایی نمادین، اجتماعی و حتی روانی را نیز دربرمیگیرد. دیوارها، خیابانها، پلها یا حتی تابلوها میتوانند نقش مرز را ایفا کنند، اما مرزهای واقعی شهر، از نگاه جامعهشناختی، از دل روابط قدرت، مناسبات اجتماعی و تمایزهای هویتی برمیخیزند. این مرزها گاه بهمنظور حفاظت یا سازماندهی فضا تعریف میشوند، اما اغلب در خدمت تفکیک، طرد یا کنترلاند. در واقع، مرزهای شهری، نقشهای از خواستها، ترسها و سیاستهای مدیریت فضا را ترسیم میکنند.
در کنار تعاریف کیفی که بر ماهیت اجتماعی شهر تأکید دارند، تعاریفی نیز وجود دارند که با رویکردی کمی، معیارهایی چون جمعیت، وسعت جغرافیایی یا تراکم را مبنای تعریف شهر قرار دادهاند. با این حال، آنچه در دوران معاصر اهمیت بیشتری یافته، جنبههای کیفی زندگی شهری است؛ بهویژه تعاملات اجتماعی، مشارکت عمومی و شکلگیری زیست جمعی معنادار. اینها، امروزه از مهمترین شاخصهای تعریف و فهم شهر به شمار میآیند.
در سیر تاریخی شهرنشینی، فضاهای عمومی، چه بهصورت ساختمانهای همگانی، میادین، پیادهراهها و پارکها همواره نقشی بنیادین در شکلگیری زندگی اجتماعی شهروندان ایفا کردهاند. با این حال، افزایش جمعیت، تخصصی شدن فعالیتها، و تحولات فناورانه و اقتصادی، به تدریج باعث حذف یا دگرگونی این فضاها شده است. بسیاری از فضاهای عمومی، یا از عرصه عمومی به حاشیه رانده شدهاند یا دچار خصوصیسازی و تغییر کارکرد شدهاند. این روند نهفقط در شهرهای صنعتی، بلکه در شهرهای در حال توسعه نیز، هرچند بهشکلی متفاوت، رخ داده و پیامدهای اجتماعی خاص خود را داشته است.
اهمیت فضاهای عمومی، بهویژه در زمینههای کنش های سیاسی، تحقق حقوق شهروندی، تفریح جمعی و تجربهی همزیستی، سبب شده تا نظریهپردازان و اندیشمندان، از نیمهی قرن بیستم به بعد، بار دیگر به ضرورت بازتولید این فضاها با نگاهی اجتماعی و فرهنگی توجه نشان دهند. این بازاندیشی نخست در مکتب شیکاگو شکل گرفت و سپس در آثار اندیشمندانی چون لوئیس مامفورد و ... پی گرفته شد. دیدگاههای آنان، بهویژه در دهههای پایانی قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم، در تغییر چشمانداز کالبدی بسیاری از شهرهای پیشرو در اروپا و آمریکا نقش بسزایی داشت.
در مکتب شیکاگو، شهر نه تنها بهعنوان یک نظام پیچیده متشکل از افراد و نهادهای درهمتنیده تلقی شد، بلکه بهمثابه نظمی اجتماعی در نظر گرفته شد که در آن، خردهفرهنگها و بیگانگی اجتماعی فرصت بروز مییابند.
لوئیس مامفورد نیز با تأکید بر ریشههای تاریخی اهمیت عامل اجتماعی در شهرها، بر نقش اجتماعی-سیاسی شهرها در تاریخ تأکید میکند؛ بهویژه در شکلگیری شهرهایی که برای دفاع در برابر تهدیدات خارجی بنیان نهاده شدهاند. با اینحال، نگاه او به شهر، تنها محدود به ساختارهای دفاعی نیست. مامفورد، شهر را همچون صحنهای برای کنش اجتماعی و نمایشی برای فرهنگ پالایشیافتهی انسانی میبیند. از نگاه او، شهر، تجلی هنر است و خود نیز نوعی تئاتر است: «شهر مروج هنر و خود هنر است، شهر موجد تئاتر و خود تئاتر است».
لورنس هالپرین نیز بر نقش خلاقانهی شهر تأکید دارد. او بر این باور است که شهر باید محیطی خلاق، پویا و متنوع برای ساکنان خود فراهم کند؛ جایی برای گفتوگو، کنش، تجربه، و خلق دوبارهی رابطهای انسانی با محیط زندگی.
چرا حافظه تاریخی شهر مهم است ؟
شهر تنها خیابان و ساختمان و میدان نیست، تنها نقطهای بر نقشه یا مجموعهای از مصالح و سازههای بیجان نیست. شهر، حافظه است؛ حافظهای جمعی که در لابهلای دیوارهای قدیمی، در سایهسار درختان کهنسال، در رد گامهای فراموششده بر سنگفرشها، در صدای مؤذن از گلدستهای گمشده یا در هقهق کودکی در کوچهای تخریبشده نفس میکشد. شهر، ظرفیست که خاطره را در خود حفظ میکند یا به عمد از یاد میبرد. و تهران، این پایتخت پرتلاطم و پرشکاف، نمونهای زنده از آن است که چگونه شهر میتواند خاطره را در خود دفن کند و فراموشی را بهجای حافظه بنشاند.
در خیابان لالهزار، روزگاری نهچندان دور، پردههای سنگین تئاترها کنار میرفت، چراغها روشن میشد، و صدای بازیگران تئاتر نقالی میکرد از تاریخ، از عشق، از وطن. امروزه اما این خیابان که قلب فرهنگی تهران بود، در محاصره مغازههای نورانی ابزار برقی و شلوغی بیهدف، نه از هنر نشانی دارد و نه از حافظهاش. ساختمان تئاتر نصر، که زمانی میزبان گفتوگوی جامعه با خود بود، سالها بسته ماند، متروک، و بیصدا. آنچه جایگزین شد، تنها مصرف بود و فراموشی. و چه نشانهای روشنتر از اینکه جای حافظه، کالا نشست.
فراموشی در شهر تصادفی نیست، طرحریزی میشود. وقتی خیابانها دوباره نامگذاری میشوند، وقتی خانههای قدیمی کوبیده میشوند تا بر جایشان برجهایی بیهویت قد علم کنند، وقتی میدانها دیگر گردهمایی ندارند، بلکه صرفاً گرههای ترافیکی هستند، میتوان فهمید که حافظه، در روندی سیستماتیک، عقب رانده شده است. خانه نیما در دزاشیب، با آن معماری ساده و بیادعا که در خود صدای شعرهای مدرن فارسی را نگه میداشت، در سکوت تخریب شد. خانه جلال و سیمین، با همه اعتراضها، تا مدتها خاک میخورد. خانه دکتر مصدق در انتهای کوچهای در خیابان ولیعصر هنوز در ابهام است. این خانهها تنها دیوار و سقف نبودند، بایگانیهای زندهای بودند از تاریخ زیستهی ما، که با تخریبشان، بخشی از خود را از دست دادیم.
تهران شهر خاطرات حذفشده است. از محلههای قدیمی آن، تنها نامی باقی مانده است. عودلاجان، سنگلج، بازارچه معیر، محله ارامنه در محله قوامالدوله، یا حتی یاد کوچههایی در امیرآباد و عباسآباد که روزگاری درختانشان بر سر آدم سایه میانداختند. حالا خیابانهای صیقلی و یکشکل جایشان را گرفتهاند. برجهایی که نمیدانند بر چه خاکی بنا شدهاند. و مردمانی که نمیدانند کجا ایستادهاند.
اهمیت حافظه تاریخی در شهر از آنجاست که شهر بیحافظه، شهری بیهویت است؛ و شهری بیهویت، جولانگاه مصرف و فراموشی و انزواست. حافظه شهری نه نوستالژی است و نه موزه. بلکه بستر پویایی است که مردم را به هم پیوند میدهد، تاریخ را به حال متصل میکند و امکان آینده را میسازد. وقتی میدان مشق، با آن شکوه تاریخیاش، به پارکینگ تبدیل شد، یا زمانی که باغهای شمیران یکییکی زیر بار سنگ و آهن رفتند، ما نهتنها فضا را از دست دادیم، بلکه امکان روایت را، امکان مشارکت در حافظهای مشترک را از خود گرفتیم.
در خیابان ولیعصر، طولانیترین خیابان خاورمیانه، خاطره درختان چنار تنیده در جان سنگفرشها بود. همان چنارهایی که سایهشان راه رفتن را آرامتر میکرد، و کهنسالیشان آدمی را به فکر فرو میبرد. حالا اما، بخش زیادی از آن چنارها قطع شدهاند. جای آنها را آسفالت و تابلوهای تجاری گرفتهاند. تهران از ما میپرسد: «چه شد آن راه رفتن آرام؟ چه شد آن تأمل بیعجله؟» ما پاسخ نمیدهیم، چون دیگر به شتاب خو گرفتهایم، چون دیگر حافظهای در پیادهروها نیست که ما را مکث دهد.
شهر اگر حافظه نداشته باشد، دیگر شهری برای زیستن نیست، بلکه فضایی برای عبور است؛ یک سکوی مترو، یک نوار گذر. اما شهر باید توقف داشته باشد، لحظههایی که در آن انسان بایستد، نگاه کند، خاطره را حس کند و بداند که از کجا آمده است. وقتی میدان توپخانه دیگر میدان نیست، بلکه تلاقیگاه ماشینهاست، وقتی باغ نگارستان محصور و غریب باقی میماند، وقتی کافه نادری فراموش میشود و سالن سینماهای خیابان جمهوری یکییکی تعطیل میشوند، شهر از خود تهی میشود. ما میمانیم و آجر و آهن، ما میمانیم و زمان بیریشهای که فقط جلو میرود، بدون آنکه جایی را نشانمان دهد.
در تهران امروز، بازنمایی حافظه جمعی به حاشیه رفته است. مکانهایی که روزگاری بستر اجتماع و مشارکت مردم بودند، یا تخریب شدهاند یا به شکلی تغییر یافتهاند که دیگر کارکرد حافظهای خود را ندارند. حیاط مدرسه دارالفنون، جایی که نخستین نشانههای علم مدرن ایرانی آغاز شد، امروز نهفقط از یاد رفته بلکه بینقش شده است. میدان حسنآباد، با آن معماری اروپاییاش، بارها دستخوش آتش و مرمت و تغییر شد، و هر بار بخشی از هویتش را باخت.
شهر تنها فضا نیست، صداست، بوست، طعم است، سایه است. تهران را باید با بوی نان سنگک صبح زود در خیابان ری به یاد آور
با صدای چکش مسگرها در بازار، با گامهای آرام در کوچه باغهای شمیران، با صدای کفش روی پلههای بازار بزرگ. اینها همه اجزای حافظهاند. اما اگر هر روز صبح در شهری بیدار شویم که هیچیک از این صداها را ندارد، هیچیک از این بوها را به یاد نمیآورد، آنگاه دچار یک بیخانمانی تاریخی میشویم. بیخانمانیای که شاید ظاهرش سکونت در برجهای لوکس و محلههای تازهساخت باشد، اما در واقع، محرومیت از ریشه و روایت است.
حافظه تاریخی شهرها در برابر ما مسئولیت میآورد. ما نمیتوانیم بدون آنکه گذشته را بشناسیم، از اکنون خود دفاع کنیم یا آیندهای بهتر بسازیم. تخریب حافظه، حذف گذشتهایست که ما را بهمثابه جامعه شکل داده است. بههمین دلیل است که گاه، تخریب یک خانه تاریخی چیزی فراتر از نابودی یک بنای معماری است؛ نوعی خودویرانگری است. ما خود را از خویشتن جدا میکنیم، بیآنکه بفهمیم چه بهایی برای آن میپردازیم.
شاید هنوز امیدی باشد ، شاید هنوز درخت ها و سنگ فرش های باغ فردوس امیدی به آن آواز و رفت و آمد شبانه را در خود بپروراند . هنوز خیابان سی تیر هست، با بوی غذاهای خیابانی و تنوع فرهنگیاش. هنوز بازار تهران با همه خستگیهایش نفس میکشد. هنوز میتوان در کوچهپسکوچههای دربند و درکه ردی از تهران قدیم دید. اما این بقایا اگر به حافظه بدل نشوند، اگر بازگویی نشوند، اگر در ذهن جمعی مردم جای نگیرند، تنها تصادفهایی زندهاند که به زودی جای خود را به نظم سرد و بیخاطره خواهند داد.
وظیفه طراحی شهری، تنها زیباسازی فضا نیست، بلکه طراحی حافظه است. طراح شهر باید حافظ باشد، نگاهبان روایتهای زیسته، سازنده مکانهایی برای بازخوانی و تأمل. معماری اگر خادم حافظه نباشد، بدل به ابزار فراموشی میشود. در تهران، طراحی شهری نیازمند بازاندیشیست؛ نیازمند احیای میدانها، کوچهها، خانههایی که هنوز میتوانند گفتوگوی ما را با گذشته ادامه دهند. نیازمند آن است که شهر را چون کتابی باز بخواند، نه چون کاغذی سفید که با هر نسیمی ورق میخورد.
تهران هنوز فرصت دارد. اگر طراحی شهری، بهجای حذف، به بازخوانی بپردازد؛ اگر میدان مشق به جایگاه جمعی بدل شود؛ اگر خانههای قدیمی نه موزههای بیجان، بلکه فضاهایی برای گفتوگو و زندگی باشند؛ اگر خیابان لالهزار دوباره به صدای هنر گوش بسپارد؛ اگر شهروند تهرانی بداند که هر کوچه داستانی دارد و هر خیابان شعری. آنگاه شاید تهران نه شهر فراموشی، که شهر خاطره شود. شهری که در آن انسان نهفقط میزید، بلکه به یاد میآورد که چه بوده و چگونه میتواند آینده را بهتر بسازد.
فراموشی شهر ( بررسی تجریش و خیابان ولیعصر ) :
خیابان ولیعصر را اگر فقط خیابانی ببینیم، نه آنچنان است که از آن بگوییم، و نه آنچنان که از آن بماند. خیابان ولیعصر، بهمعنای دقیق کلمه، تکهای از حافظه تهران است که در طول قرن اخیر، خاطرات چند نسل را در خود ذخیره کرده؛ خیابانی که درختانش نهفقط عنصر طبیعی، بلکه حاملان تاریخ و معنا بودند. این خیابان با چنارهای بلندش، پیوندی بیواسطه میان زیست فردی و حافظه جمعی ایجاد میکرد؛ پیادهروهایی که زیر سایه چنارها خاطره میشدند. صدای قدمها، صداهای گفتوگو، موسیقیهایی که از پنجره کافهها بیرون میریخت و عابری که بیآنکه قصد کند، در حال تبدیلشدن به بخشی از داستان شهر بود..
ولیعصر، زمانی محوری سلطنتی بود، بعدتر محوری فرهنگی، و در دورههایی، حتی صحنه اعتراض. اما امروز، چیزی از آن پیوست تاریخی در نگاه نخست باقی نمانده. خیابان، همچون رودی که مسیرش تغییر کرده، دیگر نه آن آرامش سابق را دارد، نه آن حافظه را. چنارها خشکانده شدند، بسیاری نه بهدلیل بیماری، که بهسبب بیتوجهی، توسعه ساختوساز، و سد شدن مسیر ریشههایشان بهواسطه زیرگذرها و مترو. قطع هر درخت، بهمعنای حذف یک بند از روایت شهر بود؛ و این قطع در سکوت و با رضایت نهادهایی رخ داد که قرار بود حافظان شهر باشند.
خانههای قدیمی، کافههای خاطرهانگیز، سینماهای قدیمی، همه یا تخریب شدند یا در دل برجها گم. هیچکس دیگر نمیتواند به فرزندانش نشان دهد که کجا فلان شاعر نشسته بود، کجا نسل پیشین قرار میگذاشتند، کجا زوجی برای نخستینبار همدیگر را دیدند. همهچیز حالا زیر شیشهها و سنگهای براق مراکز خرید پنهان شده. آنچه برجای مانده، نه خاطره که خلأ است. شهری که انگار دیگر خودش را بهیاد نمیآورد.
و در انتهای این خیابان، میدان تجریش است. میدان، نه فقط بهمعنای نقطه تقاطع راهها، بلکه جایی برای توقف، برای دیدار، برای ایستادن در زمان. تجریش زمانی دهکدهای مستقل بود با امامزادهای که سایهاش امنیت میداد، با بازارچهای که نبض زندگی در آن میزد، با کوچههایی که صدای زندگی را منعکس میکردند. میدان تجریش، با آن معماری متنوع، آن بازار نیمهباز، و آن همنشینی سنت و روزمرگی، جایی بود که در آن حافظه شهر زنده میماند.
اما امروزه، تجریش بیش از آنکه میدان باشد، معبر است. مکانی عبوری برای رسیدن به پاساژها، برای خرید، برای گذر. فضای عمومی میدان، محدود شده به پیادهروهایی که دائم در دست تعمیر یا بازطراحیاند، با معماریهایی که نمیدانند سنتاند یا مدرن. امامزادهای که روزگاری نقطه اتصال بود، اکنون در دل ترافیک و شلوغی گم شده. دیگر مجالی برای مکث نیست. کسی نمیایستد که خاطره بسازد، همه در حال حرکتاند، در حال خرید، در حال عبور.
مغازههای قدیمی بسته شدند. فروشگاههای تازه، یکسان، بیهویت، و بیتفاوت نسبت به زمینه تاریخی جای آنها را گرفتهاند. حتی نامها دیگر تکرار نمیشوند؛ تابلوهایی که رویشان با فونتهای خارجی نوشتهاند، بیآنکه نشانی از گذشته یا محلی بودن داشته باشند. حافظه از سطوح شهر شسته شده، و هیچکس هم نمیپرسد این پاکی از کی آغاز شد. گویی خود شهر تصمیم گرفته فراموش کند که چه بوده، و فقط بپذیرد که اکنون چیست: یک کالبد کاربردی، نه زیستی؛ یک بستر تجاری، نه عاطفی.
فراموشی شهری پدیدهای تدریجی و خزنده است. آغازش حذف فیزیکی یک فضاست، اما پایانش، فراموشی ذهنی ساکنان است. وقتی دیگر کسی یادی از فلان کتابفروشی قدیمی نمیکند، وقتی دیدن درختهای جوان و بیسایه عجیب نیست، وقتی بهجای خانههای آجری فقط برجهای شیشهای را میشناسیم، یعنی حافظه جمعی جایش را به اکنونِ بیریشه داده است. شهری که گذشته ندارد، آینده هم ندارد. تنها اکنونی پرزرقوبرق دارد که هر لحظهاش شبیه لحظه پیش است؛ بیتفاوت، بیتاریخ، بیتأمل.
در خیابان ولیعصر، آنچه بیش از همه از بین رفته، حضور خاطره در کالبد شهر است. پیشتر، عابران بخشی از منظره بودند؛ اکنون، تنها تودهای در حرکتاند. پیشتر، بناها روایتگر گذشته بودند؛ اکنون، تنها قطعاتی از اقتصادند. آنچه حذف شده، فقط معماری نیست، رابطهای است که ساکنان با فضا داشتند؛ رابطهای که شهر را به «خانه» بدل میکرد، نه صرفاً «محل سکونت». ولیعصر و تجریش دو نقطهاند از پیکره شهری که به تدریج، در حال محوکردن حافظه خویش است.
تهران، در این میان، نه با جنگ، نه با زلزله، که با بیتفاوتی و توسعه بیفکر، خود را و گذشتهاش را میخورد. شهری که میخواهد نو شود، اما نه از دل سنت، که با انکار آن. هر بنایی که تخریب میشود، هر درختی که میافتد، هر خاطرهای که دیگر تکرار نمیشود، گامی است در جهت فراموشی. گاهی، فراموشی از روی درد است، گاهی از روی ترس، اما اینجا، از روی شتاب و طمع است. شهری که نمیداند چه چیزی را دارد از دست میدهد، چون دیگر به حافظه نیاز ندارد؛ تنها به بازده، به سود، به نوسازی بیمعنا.
اما هنوز گاهگاهی، در میان این فراموشی، کسی از زیر سایه آخرین چنارهای ولیعصر عبور میکند و لحظهای مکث میکند. شاید در ذهنش صدایی بپیچد، تصویر گذشتهای نقش ببندد. این لحظات کوتاه، مقاومتهاییاند علیه فراموشی کامل؛ تکههایی از حافظه که هنوز زندهاند، اگرچه شکننده. هنوز هم اگر کسی بخواهد، میتواند قصههای این خیابان را از دل خاک و بتن بیرون بکشد. هنوز میتوان به شهر یادآوری کرد که خودش را فراموش نکند. اما برای این کار، باید اول ما خودمان را بهیاد بیاوریم.
شهر در آینه زمان ( راهکار هایی برای پاسداشت حافظه تاریخی ):
حافظه تاریخی شهر، همچون رگی جاری در کالبد شهر، از ترکیب فضاهای معماری، خاطرات جمعی، مناسبات اجتماعی و فرهنگ مردم شکل میگیرد. این حافظه فراتر از گذشتهای ایستا و مرده است؛ آن چیزی است که هر روز در زندگی ساکنان جاری میشود و به نوعی تضمینکننده هویت، پیوستگی و حس تعلق آنها به شهری است که در آن زندگی میکنند. اما در جهان معاصر، که شهرها با سرعتی سرسامآور در حال تغییر و توسعهاند، این حافظه تاریخی به شدت آسیبپذیر است و همواره در معرض فراموشی قرار دارد.
برای حفظ این حافظه، نخست باید شهر را فراتر از کالبد فیزیکی آن دید و به عنوان یک موجود اجتماعی و فرهنگی نگریست که در آن انسانها با یکدیگر در تعاملاند و خاطرات، تجارب و داستانها را با هم به اشتراک میگذارند. این نگرش، به ما امکان میدهد تا به جای حفظ صرفاً بناهای تاریخی، به حفظ زنجیرههای معنایی، تجربی و اجتماعی بپردازیم که این بناها و فضاها را معنا میبخشند.
یکی از مهمترین راهکارها برای حفظ حافظه تاریخی، مشارکت فعال و مستمر جامعه در فرآیند حفظ و بازخوانی تاریخ است. این مشارکت نباید محدود به نخبگان، سازمانها یا گردشگران باشد، بلکه باید در عمق محلات و در میان شهروندان عادی جریان پیدا کند. شهروندان عادی کسانی هستند که هر روز با این فضاها زندگی میکنند، خاطراتشان در این کوچهها و خیابانها شکل گرفته و با گذشت زمان این خاطرات به بخش مهمی از هویت شهر تبدیل شدهاند.
اگر این افراد فرصت و مکان مناسبی برای بیان و به اشتراکگذاری داستانها و خاطرات خود پیدا نکنند، این بخش مهم از حافظه جمعی به تدریج محو میشود. بنابراین، ایجاد فضاهای عمومی فرهنگی، موزههای محلی، کافههای کتاب، و مراکز فرهنگی که بتوانند به عنوان محل گردهمایی مردم برای نقل داستانها و به اشتراک گذاشتن تجربهها عمل کنند، یکی از راهکارهای مؤثر حفظ حافظه شهری است.
در بسیاری از شهرهای جهان، پروژههای فرهنگی و هنری نقش بسیار مهمی در حفظ و انتقال حافظه تاریخی داشتهاند. مثلاً در برخی محلات قدیمی، هنرمندان با طراحی نقاشیهای دیواری یا اجرای تئاترهای خیابانی، تاریخ آن محله را زنده نگه میدارند. این نوع فعالیتهای فرهنگی، به ویژه وقتی همراه با مشارکت مستقیم شهروندان باشد، حس تعلق و مسئولیتپذیری را تقویت میکند و به نوعی حافظه تاریخی را به شکلی ملموس و زنده حفظ میکند.
یکی دیگر از مهمترین چالشها در حفظ حافظه تاریخی، مواجهه با توسعه شهری و پروژههای نوسازی است. متأسفانه، در بسیاری موارد توسعه و پیشرفت شهری با تخریب بناها و محلات تاریخی همراه است به عنوان نمونه ، خیابان ولیعصر که میراث دار تاریخ و تمدن تهران میباشد ، اکنون درگیر نوسازی و تجاری سازی شده است . تجاری سازی که صرفا در جهت کسب سود و نفعت است و نه پاسداشت تاریخ و این تخریب نه تنها کالبد شهر را تغییر میدهد، بلکه پیوندهای معنایی و تاریخی را نیز قطع میکند. در این زمینه، برنامهریزی شهری باید به گونهای باشد که حفظ حافظه تاریخی را به عنوان یکی از اصول مهم توسعه در نظر بگیرد و تعادل میان نوگرایی و حفظ سنت را برقرار سازد.
این تعادل میتواند از طریق قوانین و مقررات حفظ بناهای تاریخی، ترویج استفاده از فناوریهای نوین برای بازسازی و حفاظت از بناها و فضاهای تاریخی، و همچنین توسعه پروژههای باززندهسازی محلات تاریخی تحقق یابد. علاوه بر این، توجه به فضاهای عمومی و سبز در این محلات میتواند به حفظ حس مکان و خاطره کمک کند، چرا که این فضاها نه تنها محل تجمع مردم، بلکه محلی برای رویدادهای اجتماعی و فرهنگی و انتقال فرهنگ محلی هستند.
تکنولوژی نیز به عنوان یکی از ابزارهای مهم در حفظ حافظه تاریخی شناخته شده است. امروزه ثبت دیجیتال بناها، ایجاد آرشیوهای تصویری و صوتی، استفاده از فناوری واقعیت افزوده (AR) و واقعیت مجازی (VR) برای نمایش تاریخ و فرهنگ شهر، و حتی طراحی اپلیکیشنهای تعاملی برای معرفی تاریخ محلات، همه نمونههایی از کاربرد تکنولوژی در خدمت حافظه شهری هستند. این ابزارها امکان میدهند تا تاریخ شهر در قالبی نوین و جذاب به نسلهای جوان معرفی شود و خاطرات به شکل پویایی حفظ شوند.
اما فناوری بدون مشارکت مردم و آموزش مناسب نمیتواند به تنهایی موفق باشد. مردم باید احساس کنند که حافظه تاریخی متعلق به آنهاست و خودشان نقش فعال در حفاظت و انتقال آن دارند. آموزش در مدارس، کارگاههای آموزشی برای شهروندان و تشویق به مستندسازی خاطرات خانوادگی و محلی میتواند نقش مهمی در تقویت این حس تعلق داشته باشد.
یکی از روشهای مؤثر دیگر برای حفظ حافظه تاریخی، گردشگری فرهنگی است که میتواند از تخریب بیرویه بناها جلوگیری کند و به ایجاد درآمد پایدار برای محلات تاریخی کمک نماید. اما گردشگری باید به گونهای مدیریت شود که به تغییر ماهیت اجتماعی و فرهنگی محلات منجر نشود و باعث جابهجایی ساکنان اصلی یا تبدیل شدن محلات به محیطهای صرفاً توریستی نشود. در این راستا، گردشگری مشارکتی که در آن مردم محله خود نقش اصلی را دارند، میتواند راهکاری مناسب باشد.
حفظ حافظه تاریخی همچنین به معنای حفظ تنوع و گوناگونی روایتها و صداهای مختلف است. هر شهر، مجموعهای از داستانها و تاریخهای متنوع است که همه آنها باید شنیده و دیده شوند، نه فقط روایتهای رسمی یا غالب. توجه به گروههای کمصداتر، اقلیتها، و روایتهای محلی میتواند به غنای حافظه شهری کمک کند و باعث شود شهر به مکانی جامعتر و فراگیرتر تبدیل شود.
در نهایت، حفظ حافظه تاریخی به مثابه یک فرآیند مداوم است؛ فرآیندی که نیازمند مراقبت، بازخوانی، نوآفرینی و تغییر است. شهرها زندهاند و هر نسل باید این حافظه را به گونهای زنده و متناسب با زمان خود احیا کند تا این میراث ارزشمند به شکل صحیح و اصیل به نسلهای آینده منتقل شود.
خیابان ولیعصر در سالهای اخیر با چالشهای متعددی روبرو بوده است؛ از تخریب خانههای قدیمی تا تغییر کاربری فضاها و ورود بناهای مدرن که گاه ارتباط تاریخی و فرهنگی با فضای قبلی را قطع کردهاند.
حفظ حافظه تاریخی خیابان ولیعصر مستلزم توجه به چند نکته کلیدی است: اول، حفظ کالبد فیزیکی بناهای قدیمی و درختان تاریخی که خود گواهی بر گذر زمان هستند. این درختان نه فقط بخشی از منظره خیابان بلکه شاهدان زنده تاریخ شهریاند. دوم، ثبت و مستندسازی داستانهای مردم محله، فروشندگان قدیمی، و خاطراتی که نسل به نسل منتقل شدهاند، میتواند به زنده نگه داشتن خاطره این خیابان کمک کند. دههی پنجاه خورشیدی بود؛ زمانی که میدان ولیعصر هنوز چهرهای سادهتر داشت و برجها و پاساژهای امروزی قامت نبرافراشته بودند. در مرکز میدان، حوضی آبی با فوارهای کوچک میجوشید و دور تا دور آن نیمکتهایی چوبی قرار داشت. مردم، پس از خرید از مغازههای اطراف یا عبور از خیابان پهلوی (ولیعصر کنونی)، برای ساعتی روی همان نیمکتها مینشستند و از سایهی درختان چنار لذت میبردند.
یکی از اهالی قدیمی روایت میکند:
«جمعهها که میشد، ما جوانها قرارمان میدان ولیعصر بود. از همانجا با هم راه میافتادیم تا سینما آزادی یا سینما عصر جدید. میدان برای ما نقطهی شروع بود؛ جایی که دوستیها شکل میگرفت و خبرهای تازه ردوبدل میشد. عصرها، پیرمردها روی نیمکتها شطرنج میزدند، و دستفروشها دانهبهدانه مجله و روزنامه میفروختند. میدان ولیعصر فقط یک گذر نبود؛ پاتوقی بود برای زندگی.
امروز اگرچه میدان ولیعصر در حصار ترافیک و برجهای مدرن فرو رفته، اما خاطرهی آن نیمکتها، آن حوض آبی و صدای خندهی جوانانی که راهی سینما میشدند، همچنان در ذهن نسلهای گذشته زنده است.
یکی از راهکارهای مؤثر در این زمینه، ایجاد فضاهای فرهنگی و هنری در خود خیابان ولیعصر است؛ مثلاً برگزاری نمایشگاههای عکس و نقاشی با موضوع تاریخ خیابان، یا تئاترهای خیابانی که داستانهای محله و ساکنان آن را روایت میکنند. این فعالیتها نه تنها به جذب گردشگران کمک میکند بلکه ساکنان محله را نیز به حفظ و بازخوانی حافظه تاریخی ترغیب میکند.
میدان تجریش، یکی از قدیمیترین و پرجنبوجوشترین مراکز تاریخی تهران، نمونهای دیگر از حافظه تاریخی است که با تهدید فراموشی روبرو است. این میدان، با بازار سنتی، مسجد امامزاده صالح، و مجموعهای از بناهای تاریخی، یک مرکز فرهنگی و اجتماعی مهم برای مردم تهران به شمار میرود. اما نوسازیهای اخیر و افزایش حجم ترافیک، فضاهای تاریخی و اصالت این منطقه را تحت فشار قرار دادهاند. برای مثال :
محرم سال ۱۳۴۸ هنوز در یاد بسیاری از اهالی قدیمی تجریش زنده است. در آن سالها خیابان ولیعصر به شکل امروزی آسفالت و پررفتوآمد نبود؛ مردم یا پیاده میآمدند یا با درشکههای چوبی خود را به میدان میرساندند. شب که فرا میرسید، تکیهی تجریش به دریایی از نور فانوسها و شمعهای کوچک بدل میشد. جوانان با طبل و سنج، علمهای چوبی و پرچمهای سیاه، کوچهها را پر از صدا میکردند.
زنان و دختران از پشت پنجرههای خانهها ظرفهای نذری، شلهزرد و آش نذری را با دستهای لرزان به عزاداران میدادند؛ صدای صلوات و زمزمهی دعا در هوا میپیچید و بوی برنج تازه و دارچین، محله را دربرمیگرفت. در میان آن جمعیت، جوانی که برای نخستینبار جرأت مداحی پیدا کرده بود، با صدایی لرزان نوحهخوانی میکرد. اشک در چشمها جمع میشد و پیرمردی آرام در گوش او گفت: «پسرم، بخوان… صدایت دلها را میلرزاند.» همین جمله، دلگرمی او برای سالهای بعد شد.
امروز، پس از گذشت چند دهه، دیگر فانوسها جای خود را به چراغهای الکتریکی دادهاند و علمهای چوبی با سازههای فلزی جایگزین شدهاند. اما هر محرم که تکیهی تجریش برپا میشود، همان شور، همان اشک و همان بغض در دلها جاری است؛ گویی زمان تغییر کرده، ولی روح محله هنوز همان است.
برای حفظ حافظه تاریخی میدان تجریش، لازم است که رویکردی جامع اتخاذ شود؛ رویکردی که به جای تخریب و نوسازی صرف، به باززندهسازی و احیای فضاهای تاریخی توجه کند. نمونههایی مانند ترمیم بازار سنتی، حمایت از کسبوکارهای محلی، و حفظ معماری اصیل بازار میتوانند به حفظ هویت تاریخی این میدان کمک کنند.
یکی دیگر از راهکارهای مهم در هر دو مکان ولیعصر و تجریش، آموزش و تشویق نسل جوان به شناخت و حفظ حافظه تاریخی است. برنامههای آموزشی در مدارس محلی، کارگاههای فرهنگی و هنری و پروژههای مشارکتی میتوانند زمینهساز شکلگیری نسلی شوند که نسبت به هویت شهری خود حساس است و دوست دارد این حافظه را حفظ کند..
به طور کلی، خیابان ولیعصر و میدان تجریش نمونههای بارزی از این هستند که چگونه حافظه تاریخی، با وجود فشارهای توسعه و تغییر، میتواند حفظ شود؛ به شرط آنکه برنامهریزان، شهروندان، هنرمندان و نهادهای فرهنگی دست در دست هم دهند و به جای تخریب، به بازسازی و بازآفرینی بپردازند.
نتیجه گیری :
شهر، همچون کتابی عظیم و پیچیده است که هر خیابان و هر سنگفرش آن برگهایی از تاریخ را ورق میزند. اما هنگامی که دست طراحی شهری، با نیّت فراموشی، به جان این کتاب میافتد، برگها یکی پس از دیگری از میان میروند؛ تا جایی که نه تنها خاطرات بلکه هویت جمعی مردم نیز به خاک سپرده میشود.
طراحی شهری در این معنا، دیگر تنها فضاسازی فیزیکی نیست؛ بلکه ابزاری قدرتمند برای بازنویسی تاریخ است؛ حذف خاطرهها، پاک کردن رد پاهای نسلها، و انکار رنجها و شادیهایی که در کوچهها رخ دادهاند.
شهرِ فراموشی، شهری است که در آن سکوت جای فریاد گذشته را میگیرد؛ دیوارهایش دیگر شاهد نیستند، و میدانهایش دیگر جای گردهمآیی و به یادآوری نیستند، بلکه بدل به فضای سرد و بیروحی شدهاند که فقط یادآور فقدان است.
اما حافظه جمعی، اگرچه میتواند بهسادگی در دل سنگ و سیمان مدفون شود، همچنان در دل مردم و در لابهلای روایتهای شفاهی زنده است؛ گاه در یک لبخند، گاه در صدای پای پیرمردی که از روزهای قدیم سخن میگوید، و گاه در گوشهای از شهر که هنوز عطر خاطره در آن باقی مانده است.
این مقاومت خاموش است که میتواند زخم فراموشی را التیام بخشد و شهر را از تبدیل شدن به ویرانهای بیهویت نجات دهد.
بنابراین، طراحی شهری نباید تنها به چشم معماری و زیبایی شناسی نگاه شود؛ بلکه باید آینهای باشد که تاریخ و هویت مردم را بازتاب دهد و در خدمت زنده نگه داشتن حافظه جمعی باشد.
تا وقتی خاطراتِ جمعی در فضای شهر جریان دارد، شهر نه تنها زنده است، بلکه جایی است برای بقا و شکوفایی انسانها در پیوندی ناگسستنی با گذشتهشان.
منابع :
رحیمی، علی. (۱۳۹۷). حافظه تاریخی و شهر: مطالعهای در بازنمایی گذشته در فضای شهری تهران. تهران: نشر نی.
محمدی، مهدی. (۱۳۹۵). «نقش طراحی شهری در حفظ یا حذف حافظه جمعی: مطالعه موردی محلههای قدیمی تهران». مجله شهرسازی ایرانی، شماره ۱۲، صفحات ۵۳-۷۲.
قاسمی، زهرا. (۱۳۹۸). «فراموشی شهری و بازخوانی حافظه تاریخی در طراحی فضای عمومی». مطالعات فرهنگی و اجتماعی، دوره ۴، شماره ۲، صفحات ۱۱۰-۱۲۸.
حسینی، علیرضا. (۱۳۹۶). «شهر و خاطره: مطالعهای بر مفهوم حافظه جمعی در شهرسازی معاصر». پژوهشهای شهری، شماره ۲۳، صفحات ۴۵-۶۷.
نیکنام، رضا. (۱۳۹۴). «حافظه تاریخی و تغییرات کالبدی شهر: تهدیدها و فرصتها». مجله جغرافیا و برنامهریزی شهری، شماره ۱۵، صفحات ۹۹-۱۱۸.