#part_2
دیگر نه فریادی مانده بود،
نه اشکی برای پنهان شدن در آب،
نه حتی ترسی برای فرار کردن…
فقط سکوت.
سکوتی سنگین،
سکوتی که از فهمیدن آمده بود، نه از تسلیم شدن.
ماهی دیگر به دنبال نوری در دوردست نبود.
دیگر چشمش را به سطح آب ندوخته بود
تا شاید دستی از آسمان بیاید…
او حالا فهمیده بود:
هیچکس نمیآید.
و شاید، قرار هم نبوده کسی بیاید.
ماهی نشست.
در دل همان تاریکی،
در همان نقطهای که سالها از آن گریخته بود.
و برای اولینبار،
به جای گریختن،
به خودش نگاه کرد.
نه به زخمها…
بلکه به اینکه چطور با همین زخمها هنوز زنده مانده.
چطور با اینهمه درد، هنوز نفس میکشد.
چطور با آنهمه دلسوزی برای دیگران،
هنوز دل کوچکی در سینهاش میتپد…
آه…
او فقط یک ماهی نبود.
او یک معجزهی پنهان بود در دل اقیانوس…
کسی که زنده ماند،
با همهی نبودنها،
با همهی دردهایی که کسی ندید.
ماهی فهمید شاید کسی نیاید او را نجات دهد،
اما شاید خودش،
بتواند برای خودش نجات باشد…
شاید "نور"
نباید چیزی در دوردست باشد،
بلکه باید چیزی باشد
که در دل تاریکی ساخته میشود.
نوری ضعیف،
اما واقعی.
از دل شکست،
از دل سکوت،
از دل خودِ واقعی.
و حالا...
او هنوز میشنود که دیگران صدایش میزنند:
«ماهی دیوانه…»
اما او لبخند میزند،
نه از شادی،
بلکه از فهمیدن.
دیوانه بودن شاید بد نباشد…
اگر قرار باشد
با دیوانگی،
خودت را نجات بدهی
✍️ با قلم سایلیا
«ماهی دیوانه» فقط یک داستان نیست… یک حقیقت پنهانه
✍️ اگر دوست داشتی، حتماً نظرتو برام بنویس.
پارت سوم بهزودی منتشر می
شه...
خودت را نجات بدهی.