#part_4
🐟 پارت چهارم – ماهی دیوانه
ماهی دیوانه حالا ... آرام و بی صدا ... به تور نزدیک شد .
ماهی های در حال فرار ، به تنش ضربه میزدند و به عقب پرتاب میشد
اما هنوز اون داشت به سمت جلو ، به سمت تور ، شنا میکرد .
صدای فریاد ها را میشنید
صدای زجه ها ، کمک ها ، التماس ها ، صدای گریه ها .
چه سخت بود شنیدن این صداها ، هر چند خود هم به همان سمت شنا میکرد .
تور ها را دید تورهایی ریز که انگار مخصوص آنها ساخته شده بود ...
میان آن همه صدا ، صداهای دیگری هم می شنید ...
صدای پدر و مادرش
"برو جلو کوچولوی من ... شنا کن ... شنا کن ... آفرین ، آفرین ... هوراااا تونستی تونستی ... نگاه کن خانم این بچه ی منه، بچه ی من ، معلومه که بچه ی من ناامید نمیشه ... خون من تو رگهاشه ..."
صدای پدر بود ... تشویقش میکرد ، صدای خنده ی مادر بود که میگفت "بله بله آقا حق با شماست "
صدای ضعیف خودش را هم میشنید
او هم میخندید همراه پدر و مادرش ...
میان آن همه ترسی که داشت ، یه لبخند میان لب هایش نقش گرفت ، به خود آمد
اون داشت چیکار میکرد ؟؟
خودکشی ؟
یعنی این همه ناامید بود ؟
انقدر ناتوان ؟
انقدر ضعیف ؟
که جانش را دهد برای چه ؟
یک دوستی که پیدا نشد ؟ یا دوستانی قلب او را شکسته اند؟
درست است ، هیچکس اورا درک نکرد ، شاید هم نخواستند درکش کنند !
اما آن صدای خنده ها از ذهنش بیرون نمیرفت
صدای خنده های خودش بود ...
از ته دل ... با تمام وجود ...
در میان آن همه خاطره ، یه خاطره به ذهنش آمد ...
یادش است پدر از خودکشی بدش می آمد
سنی نداشت ... هنوز ماهی کوچولو بود ... یکی از همسایه ها به شیشه ی شکسته ای که در دریا بود ، نزدیک شد ...
و خودش را با آن کشت ...
ماهی بود جانی نداشت ... در جا بر شن های دریا افتاد ...
پدرش با آن صمیمی بود
اما هیچوقت برای سوگواری نرفت ... هیچوقت برای تسلیت نرفت ...
اون از ماهی های ضعیف متنفر بود ...
پس اگر او هم میمرد پدرش هیچوقت یادش نمیکرد ...
به خود آمد
میان تور ها بود ...
او گرفته شده بود ...
نه او باید فرار میکرد ، باید فرار میکرد
میان همهمه ای که بود گشت ...
تور بزرگی بود
پیدا کرد یه قسمت پاره بود ...
صداها زیادی روی مخش بودند ...
نمیتوانست تمرکز کند
این دفعه فریاد زد
فریادی بلند تر از صدای دیگران که باعث شدند
اون اینگونه دلسرد شود ...
ماهی ها آرام شد
باز فریاد زد " فرار کنید ... از اینجا "
خودش از آن قسمت تور بیرون آمد ، ماهی دیگر به دنبال او ، از تور در آمدند
ماهی دیوانه با سرعتی که خودش هم باورش نمیشد از آنجا دور شد
حالا خیلی دورتر بود ...
اما دید ، دید که ماهیگیر ها به خاطر پارشدگیه تور و سرعت ماهی ها قایق برعکس شد و به دریا افتادند
اول نگران شد
اه ، این چه حس مزخرفی بود که این ماهیه دیوانه داشت ...
نگرانی برای دشمن ؟
برای کسانی که میخواستند آنها را بگیرند ؟
اما نه ماهیگیر ها شنا کردند و سوار قایق شدند و ناامید برگشتند
ماهی دیوانه خندید ، خندید ، خندید ...
جوری میخندید که انگار آخرین خنده هایش است ...
ناگهان میان آن همه گریه کرد ، فریاد زد
فریاد هایی که هویدای آن همه دردی که کشیده بود ، بودند
فریاد زد ، جیغ زد ، گریه کرد ...
آنقدر که دیگر ساکت شد آرام شد ..
تمام شد ...
حالا میتوانست دوباره ادامه دهد ...
اما دنبال چی باید میبود ؟
ماهی بزرگی صدایش زد
"ببخشید، شما؟"
@lahzehamon