کورسویی که آنها ازش حرف میزنند؛ آغوشِ خاک گرفته ای بیش نیست.

زوزه کلمات را میشنوم؛ هرچند ی فراری ام از سطح گله..
دفن شد ی مشت خاطره پر خطا و ذهنی که کشیده شده توی خونِ حقیقت، آخرین قدم من قبل دفن؛ فریادم به ذاتِ کفتار و شغالان بود.
حالم از تمامِ هیچ و پوچی جهانِ گول خورده شما بهم میخورد.
.حوئیچِر.