بخش اول، قسمت هفتم
دفتردار با دیدن نیرا فوراً از جا بلند شد.
«بانوی من، خوش اومدید. مشکلی پیش اومده؟ میتونم کمکتون کنم؟»
هر بار که کسی با دیدنش دستپاچه میشد، برای نیرا از عسل هم شیرینتر بود.
با شیطنت کنار میز رفت و آرام گفت:
«دنبال یه نفر میگردم. یه جوون حدود بیست ساله. اسمش بهمنه. لاغره، یه کم هم پرروئه. روی پیشونیش هم یه زخم کوچیک داره.»
دفتردار لحظهای فکر کرد.
«بانو، میتونم بپرسم چرا دنبالش میگردید؟ خطایی کرده؟»
نیرا لبخند زد.
«نه. فقط چند روز پیش گفت هر کاری داشتم میتونه برام انجام بده.»
دفتردار اخمی کرد.
«ولی بانو، اون فقط سه روزه خدمتش شروع شده. تازه نشان اولش رو گرفته. هنوز دادیار هم نشده.»
نیرا چند بار سرش را تکان داد.
«عجب! پس هنوز تک نشانه.»
بعد با لبخند ادامه داد:
«برام صداش کن. فقط بهش نگو من کی هستم.»
دفتردار یکی از کارمندان را دنبال بهمن فرستاد.
در این فاصله، نیرا میان قفسهها و دفترهای شکایت قدم میزد و سرک میکشید.
چند دقیقه بعد، بهمن وارد شد.
«قربان، با من کاری داشتید؟»
دفتردار به سمت نیرا اشاره کرد.
«این بانو اومدن شما رو ببینن. میگن فقط شما میتونید مشکلشون رو حل کنید.»
بهمن به محض دیدن نیرا جا خورد.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
نیرا دستهایش را پشت کمر برد.
«جناب دادگر، خودتون فرمودید هر کاری داشتم سراغتون بیام.»
دفتردار ابرو بالا انداخت.
«دادگر؟»
بهمن رنگش پرید.
«قربان... من توضیح میدم.»
اما نیرا اجازه نداد.
یک قدم جلو آمد، دست بهمن را گرفت و با لحنی نمایشی گفت:
«جناب دادگر، به دادم برسید! من فقط اومدم شما رو ببینم، ولی این دفتردار قصد داشت به من توهین کنه. از ایشون شکایت دارم!»
بهمن که بالاخره متوجه بازی نیرا شده بود، بازوی او را گرفت و به سمت در برد.
«برو بیرون. الان میام.»
نیرا با لبخند پیروزمندانهای از اتاق خارج شد.
بهمن با عجله برگشت.
«قربان، اجازه بدید توضیح بدم...»
دفتردار چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آهی کشید و گفت:
«خدا به دادت برسه، جوانک احمق.»
بهمن اخم کرد.
«مگه چی شده؟»
دفتردار سرش را تکان داد.
«ایشون بانو نیرا بودن.»
چند لحظه سکوت حکمفرما شد.

نیرا بیرون دادسرا منتظرایستاده بود،نسبت به بهمن احساسی پیدا کرده بو.شاید کنجکاوی.به محض بیرون آمدن بهمن پشت درختی پنهان شد و سپس با فاصله شروع به تعقیب او کرد،خیابان بعد از خیابان و کوچه پس از کوچه.به محله گرداب رسیدند،بهمن وارد آهنگری شد،نیرا صدای بهمن را از پشت در میشنید:پدر کاری رو که دستور دادیدانجام دادم .به محض ورود نیرا، فردین صحبت بهمن را قطع کرد:بانوی من خوش آمدید در خدمتم،
بهمن با دیدن نیرا دستپاچه شد ،رو به فردین کرد گفت:پدر،،،،،یعنی فردین ایشون شاهزاده نیرا هستند.
فردین تعظیمی کرد :در خدمتیم شاهزاده خانم .
نیرا به درون کارگاه نگاهی کرد،و بدون اینکه حرفی بزند با لبخند از آهنگری خارج شد
«نوه شهریار.»