
بخش اول قسمت پانزدهم
سپیدهدم هنوز کامل بالا نیامده بود.
ابرهای خاکستری آسمان شاهشهر را پوشانده بودند و بادی سرد از میان درختان آرامستان سلطنتی میگذشت.
تابوت کوچک شیلا روی سکوی سنگی قرار داشت.
سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم بود.
نه صدای گریه کودکی شنیده میشد و نه نجوای درباریان.
انگار همه از ترس شکستن این سکوت، نفسهایشان را هم آرامتر میکشیدند.
شیما کنار تابوت زانو زده بود.
از شب قبل حتی یک قطره اشک هم نریخته بود.
صورتش رنگ نداشت.مدام تکرارمیکرد:اون پسر همه دخترامو میکشه،خودم دیدم
چشمانش به تابوت خیره مانده بود؛ انگار هنوز باور نکرده بود دخترش آنجا خوابیده است.
هر چند لحظه یک بار دستش را روی چوب تابوت میکشید.
مثل مادری که میخواهد آخرین بار موهای فرزندش را نوازش کند.
دایه پشت سر او نشسته بود و بیصدا گریه میکرد.
رادمهر اما متفاوت بود.
او گریه نمیکرد.
حتی اشک هم در چشمانش دیده نمیشد.
مثل مجسمهای سنگی ایستاده بود.
دستانش آنقدر مشت شده بودند که خون از لای ناخنهایش بیرون زده بود.
تمام شب را کنار پیکر دخترش گذرانده بود.
چند بار پزشکان خواسته بودند او را آرام کنند.
اما نپذیرفته بود.
فقط یک سؤال را بارها تکرار کرده بود:
«چرا؟»
هیچکس جوابی نداشت.
نورا کمی دورتر ایستاده بود.
لباس سیاه بر تن داشت.
سرش پایین بود.
اگر کسی به او نگاه میکرد، تصور میکرد از همه غمگینتر است.
اما پشت آن چهره اندوهگین، ذهنش مشغول چیز دیگری بود.
همه چیز دقیقاً همانطور پیش رفته بود که پیشبینی کرده بود.
مرگ شیلا مثل سنگی بود که در برکه افتاده باشد.
موجهایش تازه داشتند شکل میگرفتند.
آبتین کنار کارن ایستاده بود.
برای نخستین بار احساس پیروزی نمیکرد.
وقتی تابوت کوچک را دید، قلبش فشرده شد.
شیلا فقط یک مهره سیاسی نبود.
دختری بود که بارها او را «پدربزرگ» صدا زده بود.
برای لحظهای کوتاه از خودش پرسید:
«آیا واقعاً ارزشش را داشت؟»
اما سؤال را در ذهنش خفه کرد.
خیلی دیر شده بود.
.....................
دخترک را هرگز از نزدیک ندیده بود، اما هر بار که نیرا به دیدنش میآمد، محال بود حرفی از شیلا نزند.
دختری پرانرژی، شاد و امیدوار به آینده.
حتی دایه، با آن اخلاق تند و زبان تلخش، طاقت دوری از او را نداشت.
هما به تصویر خودش در آینه خیره شد.
چطور ممکن بود چنین دختری ناگهان به زندگی خودش پایان بدهد؟
نه...
چیزی درست نبود.
او مطمئن بود اتفاقی هولناک در قصر رخ داده است.
باید به شاهشهر میرفت.
این حادثه فراتر از تحملش بود.
حقیقت را پیدا میکرد و اگر کسی در این ماجرا دست داشت، مجازاتی برایش در نظر میگرفت که تا نسلها در یاد مردم خاوران بماند.
شاید زمان آن رسیده بود که دوباره با مهران ملاقات کند.
هما سرش را بلند کرد.
ـ هرمز.
پیرمرد فوراً وارد اتاق شد.
ـ امر کنید مادر.
ـ به مهران خبر بده. میخوام ببینمش.
چشمان هرمز از شادی برق زد.
شاید این حادثه تلخ، پس از سالها پدر و مادر خاوران را دوباره کنار هم قرار میداد.
ـ چشم مادر.
با عجله به سمت در رفت.
اما صدای هما او را متوقف کرد.
ـ صبر کن.
هرمز برگشت.
ـ لازم نیست.
لحظهای سکوت کرد.
ـ به آرش خبر بده شیردال رو آماده کنه. باید همین امروز به شاهشهر بریم.
هرمز مردد گفت:
ـ ولی مادر... بدون اجازه شهریار...
هما آرام به سوی او چرخید.
صدایش پایین بود، اما خشم پنهان در آن از فریاد هم ترسناکتر به نظر میرسید.
ـ شهریار اگه واقعاً شهریار بود، از شیلا محافظت میکرد.
سپس با لحنی قاطع گفت:
ـ برو.
.............................
نورا به سمت میز برگشت و روی صندلی نشست.
ـ جالبه...
آبتین سر بلند کرد.
ـ چی؟
ـ پدر یک قدم از ما جلوتر بوده.
ـ منظورت چیه؟
ـ راشا و همسرش رو به النسان فرستاده و خودش هم ناپدید شده.
آبتین طبق عادت همیشگی دست به ریش کوتاهش کشید.
ـ نه، این اتفاقی بوده. راشا به عنوان محافظ همراه یک بازرگان رفته. ولی پدر همیشه برای هر کاری هدفی داره.
لحظهای مکث کرد.
ـ خودش هم معمولاً با جمشید به اطراف شهر میرفت.
سپس نگاه سنگینی به رایان انداخت.
ـ اما وقتی برگرده، معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.
صدایش سردتر شد.
ـ اون آهنگر و زنش رو خیلی دوست داشت.
نباید بهشون آسیب میرسیدی.
رایان اخم کرد.
ـ من دستورات همسرم رو اجرا کردم.
سپس بیآنکه از نگاه آبتین بترسد ادامه داد:
ـ با تمام احترام شاهزاده، نظر شما برای من اهمیتی نداره.
نورا گفت هر کسی داخل آهنگری بود کشته بشه.
من هم همین کار رو کردم.
آبتین با تمسخر گفت:
ـ ولی اون جوون موعودی فرار کرد.
برای چند لحظه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
نورا پیش از آنکه بحث بالا بگیرد، وارد شد.
ـ کافیه.
سپس آرام ادامه داد:
ـ پس قاتل همون موعودیه.
نگاهش را به آبتین دوخت.
ـ پیداش کن، پدربزرگ.
مردم باید بدونن در خاوران هیچ جرمی بدون مجازات نمیمونه.
لبخند محوی روی لبهایش نشست.
لبخندی که بیشتر به سایهای از پیروزی شباهت داشت.
ـ و وقتی پیداش کردیم، همه باور میکنن عدالت اجرا شده. :::
...........................
سایه شیردال سیاه بر فراز شاهشهر افتاد.
کسانی که سن بیشتری داشتند و روزگار شکوه شهیاران را به یاد میآوردند، با شگفتی سرهایشان را بالا گرفتند.
سالها بود که هیچ شیردالی بر فراز شهر دیده نشده بود.
کودکان با وحشت به آغوش مادرانشان پناه بردند و برخی از مردم از ترس روی زمین زانو زدند.
شیردال با چند ضربه قدرتمند بالهایش از فراز دیوارهای شهر گذشت و به سمت قصر رفت.
لحظهای بعد، هیولای عظیم بر حیاط سنگی قصر فرود آمد.
زمین زیر پنجههایش لرزید.
صدای برخورد پنجههایش با سنگ در سراسر قصر پیچید.
مادر نخست از پشت شیردال پایین آمد و پس از او آرش فرود آمد.
چند سرباز برای استقبال به سمت آنها حرکت کردند.
دیدن مادر، شهیار و شیردال کافی بود تا فرمان شهریار را از یاد ببرند.
صدای نعره شیردال بلند شد.
همگی بیاختیار زانو زدند.
مادر بدون توجه به آنها به سمت تالار شاهی حرکت کرد.
چهرهاش آرام بود، اما اخم عمیقی که بر پیشانی داشت از خشم فروخوردهاش خبر میداد.
درهای بزرگ تالار گشوده شد.
کارن بر تخت شهریاری نشسته بود و محافظانش حلقهای از فولاد و نیزه پیرامون او ساخته بودند.
با دیدن هما، چهره پیرمرد در هم رفت.
ناگهان با خشم فریاد زد:
ـ شما آشکارا دستور من رو زیر پا گذاشتید!
صدایش در تالار پیچید.
ـ همیشه همین بودید. مغرور، خودخواه و بیاعتنا به قانون.
سپس رو به سربازان کرد.
ـ هر دوی اونها رو دستگیر کنید!
سکوت.
هیچکس تکان نخورد.
دستور شهریار صادر شده بود، اما کسی جرئت اجرای آن را نداشت.
هما فقط مادر خاندان شهریاری نبود.
او مادر خاوران بود.
مردم برای اثبات راستگوییشان به موی او قسم میخوردند.
چگونه میشد چنین زنی را دستگیر کرد؟
حتی به فرمان شهریار؟
سرانجام سه سرباز، شاید از روی ترس از کارن و شاید از روی حماقت، یک قدم به جلو برداشتند.
محافظان دست روی قبضه شمشیرهایشان بردند.
تنش در تالار موج میزد.
شمشیرهای کشیده محافظان شهریار میتوانست در دل هر جنگجویی ترس بیندازد.
بزرگترین مبارزان خاوران پس از سالها خدمت به مقام محافظ شهریار میرسیدند.
اما آرش با آنها تفاوت داشت.
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست.
لبخندی که بیشتر به هشدار شباهت داشت.
حتی دستش را به سمت شمشیر نبرد.
سه سرباز به او رسیدند.
لحظهای بعد همه چیز تمام شده بود.
آرش یک گام به جلو برداشت.
اولی را با ضربه آرنج نقش زمین کرد.
دومی را از مچ گرفت و با چرخشی کوتاه روی سنگهای تالار کوبید.
سومی هنوز شمشیرش را کامل بالا نیاورده بود که ضربهای به سینهاش خورد و چند متر عقب پرتاب شد.
سه سرباز نالهکنان روی زمین افتاده بودند.
و آرش همچنان آرام و بیحرکت در جای خود ایستاده بود.
گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است.
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.
هیچکس جرئت نمیکرد قدم دیگری بردارد.
حتی محافظان شهریار.
برای نخستین بار در سالهای طولانی فرمانروایی کارن، همه به چشم خود دیدند که قدرت واقعی خاوران روی تخت شهریاری ننشسته است.
هما نگاهی به حاضران انداخت.
:دایه، ندیمهها و خدمتکاران ، همهشون رو پیش من بیارید. همین حالا.
سپس رو به آرش کرد.
ـ برو و رادمهر رو بیار.
صدایش سرد و بیرحم بود.
ـ میخوام ببینم داشتن یک پسر، ارزش کشتن دخترش رو داشته یا نه.
آرش بیدرنگ تعظیم کرد و از تالار خارج شد.
محافظان نیز گویی از نخستین روز خدمتگزار هما بودهاند.
بیآنکه به کارن یا درباریان نگاه کنند، به سوی سیاهچالها و بخش خدمتکاران روانه شدند تا هر کسی را که کوچکترین اطلاعی از ماجرا داشت به حضور مادر بیاورند.
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفته بود.
هیچکس جرئت سخن گفتن نداشت.
در این لحظه حتی خود کارن نیز خاموش مانده بود.
آبتین با چهرهای رنگپریده چند قدم جلو آمد.
سپس مقابل هما زانو زد.
ـ مادر...
صدایش میلرزید.
ـ اگه اجازه بدید خصوصی صحبت کنیم.
هما آرام سرش را پایین آورد.
سایهاش روی آبتین افتاد.
چشمانش مانند دو شعله آتش میسوخت.
ناگهان فریادش تالار را لرزاند.
ـ من حقیقت رو میخوام!
صدای او از دیوارهای سنگی بازتاب یافت.
ـ همین حالا!
هما یک قدم جلوتر آمد.
ـ رادمهر رو بیارید!
ـ همه رو بیارید!
ـ هیچکس از این تالار خارج نمیشه تا بفهمم چه بلایی سر اون دختر اومده!
آبتین دیگر طاقت نیاورد.
خود را روی زمین انداخت و دستان هما را گرفت.
ـ مادر... خواهش میکنم...
صدایش شکسته بود.
ـ رادمهر تقصیری نداره.
هما بیحرکت به او نگاه کرد.
ـ چی گفتی؟
آبتین سرش را پایین انداخت.
ـ اون تقصیری نداره...
نفس عمیقی کشید.
ـ کار من بود.
سکوت.
سکوتی چنان سنگین که صدای نفس کشیدن حاضران شنیده میشد.
حتی کارن نیز از روی تخت نیمخیز شد.
هما برای چند لحظه هیچ نگفت.
گویی ذهنش از پذیرفتن آنچه شنیده بود ناتوان بود.
ـ تو...
صدایش دیگر فریاد نبود.
آرام بود.
آرامتر از همیشه.
و همین آرامش از خشمش ترسناکتر به نظر میرسید.
ـ تو باعث مرگ شیلا شدی؟
آبتین سرش را پایینتر برد.
ـ بله مادر.
برای نخستین بار در عمرش، هیچ بهانهای نداشت.
هیچ توجیهی نداشت.
فقط سکوت کرد و منتظر ماند.
منتظر حکمی که میتوانست سرنوشت او، خاندانش و شاید تمام خاوران را برای همیشه تغییر دهد