ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ روز پیش

شهریاران

بخش اول، قسمت پنجم

شیلا عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود و روی تخت دراز کشیده بود. نوازش دست دایه را دوست داشت.

دایه آرام‌آرام مشغول باز کردن گیسوان بافته او بود.

شیلا پرسید:

«دایه، منم می‌تونم یه روز سوار شیردال بشم؟»

مکثی کرد و بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد:

«یا شاید نیرا بتونه شهیار میترا رو شکست بده و شیردالش رو صاحب بشه. اون وقت برای تولد دوازده سالگیم بهم هدیه‌ش بده. خودش گفته بهترین هدیه دنیا رو برام میاره. نیرا از همه قوی‌تره، نه؟»

دایه خندید و بوسه‌ای روی سر او زد.

«دونه دونه بپرس گنجشک کوچولو. من دیگه پیر شدم، سؤال‌هات رو یادم نمی‌مونه.»

شیلا اخم کرد.

«پس اول بگو من می‌تونم شیردال‌سواری کنم یا نه؟»

«اگه روزی به سپیدشهر بری، شاید بانو میترا تو رو برای پرواز ببره.»

چشم‌های شیلا برق زد.

«واقعی؟»

دایه سر تکان داد.

«واقعی.»

بعد لبخند زد و گفت:

«حالا می‌خوای داستان سفر بانو میترا به جنوب رو برات تعریف کنم؟ همون وقتی که تاردین ها به سپیداران حمله کرده بودن؟»

شیلا ناله‌ای کرد.

«نه دایه! اون رو هزار بار گفتی.»

سپس کمی ساکت شد و با صدایی آرام‌تر پرسید:

«دایه... اگه مامانم بچه به دنیا بیاره، اونم باید بره گارد؟»

دایه لحظه‌ای دست از شانه کردن موهایش کشید.

«چرا این سؤال رو می‌پرسی؟»

شیلا شانه بالا انداخت.

«نیرا میگه بعد از پدر شهریار میشه. میگه ازدواج نمی‌کنه و ملکه خاوران میشه. بعد هم منو می‌فرسته سپیدشهر تا شیردال‌ها رو ببینم.»

مکثی کرد.

«اما امروز عمو یه حرفی زد که دوست نداشتم.»

دایه اخم کرد.

«چه حرفی؟»

شیلا عروسکش را محکم‌تر بغل کرد.

«گفت اگه بچه مامانم پسر باشه، ممکنه یه روز بخواد شاه بشه.»

سپس با نگرانی پرسید:

«دایه... یعنی ممکنه بین خواهرها و برادرها جنگ بشه؟»

دایه آهی کشید.

«نه گنجشک کوچولو. اگر هم کسی بخواد چنین کاری بکنه، مادر جلوش رو می‌گیره.»

شیلا با شیطنت گفت:

«همون مادری که هزار ساله با پدر قهر کرده؟»

دایه دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

«خدای من! بچه‌های این دوره چقدر زبون‌دراز شدن.»

بعد انگشتش را روی پیشانی شیلا گذاشت.

«از کجا این حرف‌ها رو شنیدی؟»

شیلا روی تخت نشست.

«داشتم پشت پرده اتاق پدرم بازی می‌کردم.»

دایه چشم‌هایش را گرد کرد.

«بازی می‌کردی یا گوش می‌دادی؟»

شیلا خندید.

«یکم از هر دو.»

«و چی شنیدی؟»

«عمو اومده بود. می‌گفت نیرا باید با کامبیز ازدواج کنه. بعد از اون هم جانشینی به عمو برسه.»

دایه سرش را تکان داد.

«تو واقعاً دردسر درست می‌کنی.»

در همان لحظه در اتاق باز شد.

نیرا وارد شد و خسته روی تخت افتاد.

شیلا لبخند زد.شیلا رو بوسید و به دایه گفت:دایه زود باش بابد بریم

امروز بیستم ماه بود و طبق رسم قدیمی شاهشهر، مسابقات شمشیرزنی در میدان بزرگ برگزار می‌شد. اما دایه بیشتر از مسابقات به فکر خرید گیاهان دارویی بود.

او از یک عطار به عطار دیگر می‌رفت و درباره کیفیت آویشن، پونه و گل کوهی چانه می‌زد. بعد از مدتی ناگهان ایستاد.

نیرا را جا گذاشته بود.

پیرزن زیر لب غرولندی کرد و با عجله به سمت میدان مسابقات راه افتاد.

میدان آن‌قدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نداشت. صدای تشویق مردم از هر طرف بلند بود.

دایه مدتی میان جمعیت گشت تا بالاخره نیرا را پیدا کرد.

سر تا پای دختر خاکی بود و پزشک میدان تازه کار بستن زخم پیشانی او را تمام کرده بود.

دایه از خشم موهای نیرا را کشید.

«دخترک بی‌فکر! بانو شیما اگه بفهمه من گذاشتم این‌طوری زخمی بشی، پوست منو می‌کنه.»

نیرا اخم کرد.

«آخ دایه! ول کن.»

«بلند شو. باید ببرمت درمانگاه.»

نیرا دستش را روی زخم گذاشت.

«چیزی نیست. فقط یه خراشه.»

اما همین حرف باعث شد دایه بیشتر عصبانی شود.

پیرزن بازوی او را گرفت و تقریباً کشان‌کشان به سمت درمانگاه برد.

درمانگاه شلوغ بود.

پزشک جوان مشغول دادن دارو به پسری هم‌سن نیرا بود.

دایه بدون توجه به صف گفت:

«اون پسر رو ول کن، اول به این دختر برس.»

پسر با ناراحتی برگشت.

«مادرجان، باید صف رو رعایت کنید.»

دایه دست به کمر زد.

«مادرجان؟»

پسر که متوجه اشتباهش نشده بود، ادامه داد:

«بله، همه باید نوبت رو رعایت کنن.»

دایه برای لحظه‌ای زانودردش را فراموش کرد.

«وقتی من همسن تو بودم، نمی‌دونستم درد یعنی چی! تو با یه عطسه اومدی درمانگاه و برای من قانون می‌خونی؟»

چند نفر از بیماران خندیدند.

پزشک هم لبخندش را پنهان کرد.

نیرا سریع جلو آمد.

«دایه، مهم نیست. صبر می‌کنیم.»

پیرزن همچنان غرغر می‌کرد، اما بالاخره روی نیمکت نشست.

پس از مدتی، پسر دارویش را گرفت و از درمانگاه بیرون رفت.

اما قبل از رفتن، کنار نیرا ایستاد.

با لبخندی گفت:

«خوبه که به مادرت نرفتی.»

نیرا ابرو بالا انداخت.

«یعنی چی؟»

«یعنی هم خوشگل‌تری، هم کمتر ترسناک.»

نیرا خندید.

پسر ادامه داد:

«اگه یه روز کمکی خواستی، بیا دادسرا. همه منو می‌شناسن.»

«اسمتم نمیگی؟»

پسر هنگام خروج برگشت.

«بهمن.»

و از در بیرون رفت.

نیرا تا چند لحظه بعد همچنان لبخند می‌زد.


تمام طول راه تا محله گرداب، ذهن بهمن درگیر دیدار با پدر بود.

نامه مهر شده را بارها در جیبش لمس کرده بود.

طبق رسم موعودیان، باید جمله رمز را می‌گفت.

اگر پدر پاسخ درست را می‌داد، در برابرش زانو می‌زد و اعلام می‌کرد که خاندان موعودی همچنان به پیمان خود وفادار است.

فکر کردن به آن لحظه، هیجان و اضطراب را همزمان در دلش زنده می‌کرد.

بالاخره آهنگری شاه‌پسند را پیدا کرد.

صدای چکش‌ها در کوچه پیچیده بود.

پسرکی حدود شانزده ساله مشغول سمباده کشیدن بیل‌ها و شن‌کش‌ها بود.

بهمن او را صدا زد.

پسر جلو آمد و با احترام سر خم کرد.

بهمن یک سکه آهنی به او داد.

«برو به استادت بگو فرستاده‌ای اومده که می‌خواد اذمیر رو ببینه.»

پسر سکه را گرفت، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:

«اذمیر پرواز کرده.»

بهمن اخم کرد.

«چی؟»

«اذمیر پرواز کرده.»

«گفتم برو استادت رو صدا کن.»

پسر ناگهان شروع به خندیدن کرد.

خنده‌ای بلند و از ته دل.

بهمن دستش را مشت کرد.

در همان لحظه، حرف‌های بکتاش در ذهنش زنده شد.

«وقتی پدر رو دیدی، میگی اذمیر رو می‌خوام...»

قلبش تندتر زد.

پسر هنوز می‌خندید.

«فرستاده، یک کم فکر کن.»

و ناگهان بهمن معنی جمله را فهمید.

«اذمیر پرواز کرده...»

«بالاخره پیدات شد، قهرمان خاوران.»

پسرپدر
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید