ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

شهریاران

بخش اول، قسمت ششم

تمام طول مسیر خودش را سرزنش می‌کرد. بالاخره عجول بودن و تندخویی برایش دردسر درست کرده بود.

فانوسی که در دست داشت، به زحمت چند قدم جلوی اسب را روشن می‌کرد.

البته این تنها مشکلش نبود.

از وقتی راه افتاده بودند، خنده‌های پدر قطع نمی‌شد و از همه بدتر آوازهای گوش‌خراش جمشید بود.

جمشید با صدای بلند می‌خواند:

«پسر موعودی لگد می‌زنه، نه به اسبش، نه به بختش، به سینه پدری که اومده پیشوازش!»

بهمن از ظهر که پدر را دیده بود، به خودش قول داده بود عصبانی نشود و حرف نسنجیده نزند.

اما دیگر طاقت نیاورد.

«مزخرف خوندنت به کنار، حداقل یه شعر درست بخون. اصلاً یه چیزی بخون که قافیه داشته باشه!»

جمشید اسبش را کنار اسب او آورد و سرش را نزدیک کرد.

«زبون‌درازِ کله‌خالی، بچه موعودی تو در چه حالی؟»

کلمه آخر را آن‌قدر کش داد که حتی بهمن هم خنده‌اش گرفت.

جمشید با صدای بلند گفت:

«فردین! گرسنه‌م. چیزی نداری؟ هنوز یه فرسنگ تا کلبه مونده.»

بهمن با خودش فکر کرد:

«این مردک علاوه بر وراج بودن، بی‌نزاکت هم هست. چطور جرئت می‌کنه پدر رو به اسم صدا بزنه؟»

اگر خودش جای پدر بود، همین حالا او را از اسب پایین می‌کشید و تا مقصد شلاق زنان پیاده می‌برد.

فردین کلاه ردا را روی سرش کشید و جواب داد:

بعضی وقتا به شکم و دهنت استراحت‌ بدی بد نیست.

سیبی به سینه‌ ی بهمن خورد.

قبل از افتادن سیب را گرفت.

جمشید با دهان پر قهقهه زد.

«بخور موعودی! به جای حرص خوردن، سیب بخور.»

اولین قطره باران روی صورت بهمن نشست.

بی‌اختیار غر زد:

«همینو کم داشتیم.»

فردین خندید.

«آروم پسرجون. حتی شاهم همیشه شاه نمی‌مونه. این بارونم تموم میشه.»


ساعتی بعد به کلبه رسیدند.

رداها و پوستین‌ها را کنار آتش خشک کردند و دور سفره نشستند.

دختر جوانی کاسه‌ای سوپ جلوی بهمن گذاشت.

جمشید بدون معطلی تکه بزرگی از نان را کند و سوپش را سر کشید.

«بخور. سوپ خرگوشه. حسابی گرمت می‌کنه.»

زیر نور آتش، نظر بهمن درباره جمشید کمی تغییر کرد.

با آن صدای زمخت و رفتار شلوغش، انتظار چنین چهره‌ای را نداشت.

موهای سیاه، سبیلی پرپشت که تا کنار چانه می‌رسید، چشمانی تیره و بدنی ورزیده که نشان می‌داد سال‌ها زندگی سختی را پشت سر گذاشته است.

دختر جوان چند تکه گوشت از روی آتش برداشت و پرسید:

«خب فردین، برنامه فردا چیه؟»

فردین آخرین قاشق سوپش را خورد.

«مشخصه. من میرم کارگاه.تو و راشا دنبال رد اون راهزن‌ها میرید. بهمن هم با جمشید میاد.»

بهمن جا خورد.

«من؟»

«آره، تو.»

بهمن رو به پدر کرد.

«ولی من باید به دادسرا برم و خدمتم رو شروع کنم.»

جمشید ناگهان خندید.

«این هنوز نمی‌دونه برای چی اومده شاهشهر!»

خنده‌اش آن‌قدر شدید شد که از روی نیمکت سر خورد و روی زمین افتاد.

فردین از جا بلند شد و روبه‌روی بهمن ایستاد.

با وجود اینکه بهمن قدبلندتر بود، حضور پدر سنگین‌تر به نظر می‌رسید.

«خدمت تو همینجاست. کنار من.»

بهمن گیج شده بود.

«یعنی چی؟»

فردین لبخند زد.

«مدتی با جمشید کار می‌کنی. یاد می‌گیری چطور ببینی، چطور گوش بدی و چطور فکر کنی.»

«یعنی دادیار میشم؟»

این بار خود فردین هم خندید.

به سمت آتش برگشت و گفت:

«یاد می‌گیری، بچه جون،یاد میگیری

«همه‌چی رو یاد می‌گیری.»

بهمن
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید